هر چه شکفتم تو ندیدی مرا

هر چه شکفتم تو ندیدی مرا
رفتی و افسوس نچیدی مرا

ماندم و پژمرده شدم ریختم
تا که به دامان تو آویختم

دامن خود را متکان ای عزیز
این منم ای دوست به خاکم مریز

وای مرا ساده سپردی به باد
حیف که نشناخته بردی ز یاد

همسفر بادم از آن پس مدام
میگذرم بی خبر از بام وشام

میرسم اما به تو روزی دگر
پنجره را باز گذاری اگر
دیدگاه ها (۰)

دلم تا برایت تنگ می‌شودنه شعر می‌خوانمنه ترانه گوش می‌دهمنه ...

بی مرغ آشیانه چه خالی ستخالی تر آشیانه مرغیجفت خود جداستآه ا...

•[حکایت‌ِهَمَمون....]گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از م...

من اگر روزی شود نقاش این دنیا شوماین جهان را عاری از هر غصه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط