part
𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
part²⁸:
روی زمین دراز کشیده بود..!
بدنش سردو لباساش خیسه خیس..
کلی ادم از بالای سرش اونور اونور میرفتن..کلی سرو صدا..
چیزه گرمی لای دستش بود..
ولی حوصله نداشت چشم هاش رو باز کنه تا ببینه..
یهو پای یه نفر خورد به کمرش که با اخی چشم هاش رو باز کرد..
حتما خواب بود..
جئون کنارش بیهوش دراز کشیده بود..
لباسش غرقه خون بود..سینه ی چاقو خوردش..!
دستش لای دستش بود..
اون میخاست همچین بلایی سرش بیاره؟
به یه ادم اسیب زنه؟
چشم هاش پر بود از اشک..پیراهنش بخاطر چاقو پاره شده بود..
دستش رو برد سمته صورته سردش....یهو دستی دور بازوش حلقه شدو بلندش کرد..
دستش رو گذاشت روی شونش..
جیمین:باید درمانش کنیم..!
بدون حرفی کمی فاصله گرفت..دوباره برگشته بود به همون عمارت
نمیدونست اونموقع که قبول کرده بود به جئون اسیب بزنه چش بود؟..
جیمین:بلند نشو..!(داد)
با صدای داد از فکر اومد بیرون..
سره جاش میخکوب شده بود..انگار روح از بدنش خارج شد..
جئون وایساده بود و بهش خیره بود..روز مرگش..!
جیمین نزدیکش شد که دادش بلند شد..
جونگکوک:ب..برو اونور(داد)
نگاهش هنوز بهش بود...
جعبه ای که لوازم بهداشتی بود رو از کنارش گرفت و به سمته دخترک قدم ور داشت...
سریع مچه دستش رو گرفت..حتما میخواد بکشتش..!
دنبال خودش کشوند و سریع رفت سمته اتاقش..
انگار نه انگار چاقو خورده بود..سرش رو انداخت پایین و دنبالش میرفت..صدای داد جیمین از پشتش می اومد..
وارد اتاق شدو سریع درو پشتش قفل کرد...صدای کوبیدن دست های جیمین به در وحشتش رو بیشتر میکرد..
انداختش روی تخت و سریع روش خیمه زد..
نمیتونست حتی یک ثانیه بعد رو تصور کنه..میخاست چیکار کنه..!؟
کروباته و لباسش رو در اورد.از زخمش بدجوری خون می اومد..
فقط نگاهش رو ازش میدزدید..
جونگکوک:کاری که کردی رو جمع کن..درمانش کن..!
چیمیگفت داخل این وضعیت..؟حتی برای خودش هم سخت بود پس؟..
ا.ت:حداقل بخواب..
جونگکوک:فقط انجامش بده..!
بدتر نگاه پسرک بود..مثل سنگ میکردتتش..
فقط باید کاری کنه که زخمش عفونت نکنه..
جعبه رو باز کرد و تکونی خورد..ولی پسرک هیچ..انگار میخاست واقعا داخل این وضع درمانش کنه..
الکل رو ریخت روی دست هاش..پتادین رو گرفت و زد توی زخمش..
نگاهش به چشم های دختر بود ولی اون برعکس هر کاری میکرد فقط به چشم هاش زل نزنه..
دستش که کناره سره دخترک بود روی مشت کرد..میدونست مخالفت باهاش به هیجا نمیرسید..
باند رو گرفت..چطوری داخل این وضع بپیچش؟باید به پشته سرش ببنده...بهش خیره شد..
جونگکوک:منتظرچی هستی؟ببندش..!
حتی یکم هم تکون نمیخورد..باند رو پیچید که رسید به پشتش..
چیکار میکرد؟
یکم بلند شد دست هاش رو به پشته سرش رسوند..
انقدر بزرگ و عضله داشت که دستش بهم نمیرسید تا ببنده.
یکم بلند تر شد..لعنتی صورتش هاشون توی ۱ سانتی متر همدیگه بودن..
انگار بغلش کرده بود..سریع گره باند رو بست و ازش جدا شد..
دوباره سرش رو انداخت پایین..
ا.ت:تموم شد..
دستش رو کشید روی شقیقه دخترک که لرزید..به چشم هاش همدیگه خیره شدن..
جونگکوک:زخم شده..
ا.ت:چیزی نیست..
بدون توجه به حرفش..خودش رو خم تر کرد روش..خونه زخمش رو پاک کرد..
چسبه زخم رو زد..
حالا باید چیکار میکرد..کی میتونه بلندش کنه؟
چیکار کنم پارت بعدی رو؟
اص*مات؟
part²⁸:
روی زمین دراز کشیده بود..!
بدنش سردو لباساش خیسه خیس..
کلی ادم از بالای سرش اونور اونور میرفتن..کلی سرو صدا..
چیزه گرمی لای دستش بود..
ولی حوصله نداشت چشم هاش رو باز کنه تا ببینه..
یهو پای یه نفر خورد به کمرش که با اخی چشم هاش رو باز کرد..
حتما خواب بود..
جئون کنارش بیهوش دراز کشیده بود..
لباسش غرقه خون بود..سینه ی چاقو خوردش..!
دستش لای دستش بود..
اون میخاست همچین بلایی سرش بیاره؟
به یه ادم اسیب زنه؟
چشم هاش پر بود از اشک..پیراهنش بخاطر چاقو پاره شده بود..
دستش رو برد سمته صورته سردش....یهو دستی دور بازوش حلقه شدو بلندش کرد..
دستش رو گذاشت روی شونش..
جیمین:باید درمانش کنیم..!
بدون حرفی کمی فاصله گرفت..دوباره برگشته بود به همون عمارت
نمیدونست اونموقع که قبول کرده بود به جئون اسیب بزنه چش بود؟..
جیمین:بلند نشو..!(داد)
با صدای داد از فکر اومد بیرون..
سره جاش میخکوب شده بود..انگار روح از بدنش خارج شد..
جئون وایساده بود و بهش خیره بود..روز مرگش..!
جیمین نزدیکش شد که دادش بلند شد..
جونگکوک:ب..برو اونور(داد)
نگاهش هنوز بهش بود...
جعبه ای که لوازم بهداشتی بود رو از کنارش گرفت و به سمته دخترک قدم ور داشت...
سریع مچه دستش رو گرفت..حتما میخواد بکشتش..!
دنبال خودش کشوند و سریع رفت سمته اتاقش..
انگار نه انگار چاقو خورده بود..سرش رو انداخت پایین و دنبالش میرفت..صدای داد جیمین از پشتش می اومد..
وارد اتاق شدو سریع درو پشتش قفل کرد...صدای کوبیدن دست های جیمین به در وحشتش رو بیشتر میکرد..
انداختش روی تخت و سریع روش خیمه زد..
نمیتونست حتی یک ثانیه بعد رو تصور کنه..میخاست چیکار کنه..!؟
کروباته و لباسش رو در اورد.از زخمش بدجوری خون می اومد..
فقط نگاهش رو ازش میدزدید..
جونگکوک:کاری که کردی رو جمع کن..درمانش کن..!
چیمیگفت داخل این وضعیت..؟حتی برای خودش هم سخت بود پس؟..
ا.ت:حداقل بخواب..
جونگکوک:فقط انجامش بده..!
بدتر نگاه پسرک بود..مثل سنگ میکردتتش..
فقط باید کاری کنه که زخمش عفونت نکنه..
جعبه رو باز کرد و تکونی خورد..ولی پسرک هیچ..انگار میخاست واقعا داخل این وضع درمانش کنه..
الکل رو ریخت روی دست هاش..پتادین رو گرفت و زد توی زخمش..
نگاهش به چشم های دختر بود ولی اون برعکس هر کاری میکرد فقط به چشم هاش زل نزنه..
دستش که کناره سره دخترک بود روی مشت کرد..میدونست مخالفت باهاش به هیجا نمیرسید..
باند رو گرفت..چطوری داخل این وضع بپیچش؟باید به پشته سرش ببنده...بهش خیره شد..
جونگکوک:منتظرچی هستی؟ببندش..!
حتی یکم هم تکون نمیخورد..باند رو پیچید که رسید به پشتش..
چیکار میکرد؟
یکم بلند شد دست هاش رو به پشته سرش رسوند..
انقدر بزرگ و عضله داشت که دستش بهم نمیرسید تا ببنده.
یکم بلند تر شد..لعنتی صورتش هاشون توی ۱ سانتی متر همدیگه بودن..
انگار بغلش کرده بود..سریع گره باند رو بست و ازش جدا شد..
دوباره سرش رو انداخت پایین..
ا.ت:تموم شد..
دستش رو کشید روی شقیقه دخترک که لرزید..به چشم هاش همدیگه خیره شدن..
جونگکوک:زخم شده..
ا.ت:چیزی نیست..
بدون توجه به حرفش..خودش رو خم تر کرد روش..خونه زخمش رو پاک کرد..
چسبه زخم رو زد..
حالا باید چیکار میکرد..کی میتونه بلندش کنه؟
چیکار کنم پارت بعدی رو؟
اص*مات؟
- ۵.۰k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط