P
P7🍋🟩
هانیل:
بعد از اینکه آخرین زنگ هم خورد رفتم نشستم تو حیاط تا بابا از دفتر مدیر بیاد بیرون تقریبا نیم ساعت منتظر بودم تا بالاخره بابام اومد بیرون تیپ همیشگیش رو زده بود ماسک مشکی پیرهن یقه اسکی و پارچه ی شلواری مشکی از روی صندلی بلند شدم و به سمتش رفتم و تعظیم کوتاه کردم
&سلام
-سلام...خیلی وقته منتظری؟
&نه نیم ساعته
-باشه بریم
& چشم
رفتن و سوار ماشین مشکی رنگی که دم در مدرسه پارک شده بود شدن و نامجون شروع کرد به رانندگی
-کارنامت خوب بود
&ممنون
-مدیرتم راضی بود
&اوم
-از معلمت شنیدم که قراره کلاس خصوصی بزاری
&بله معلمون فقط پیشنهاد دادن اما من قبول نکردم و گفتم باید از شما اجازه بگیرم
-خوبه...نمیشه تو وقت برای این کارا نداری
&چشم هر چی شما بگین
-رسیدیم پیاده شو
&باشه
خونه//
&سفرتون خوب بود؟
-اره خوش گذشت
& خوشحالم اینو میشنوم
-هانیل؟
&بله
-دستت؟
دختر ترسیده دستشو پشتش قایم کرد
& چیزی نیست
-دستتو بده
&«...»
-یک حرفو دوبار تکرار نمیکنم
هانیل ترسیده دستشو از پشتش بیرون کشید و به طرف نامجون گرفت
-چه اتفاقی افتاده؟
نامجون سعی میکرد آروم باشه اما خشم پشت صداش پنهان بود
&چیزی نیست فقط....دستمو بریدم
-چطور؟
&وقتی داشتم گوشتو میبریدم
-چرا حواست نبود؟
& معذرت میخوام فقط یه لحظه حواسم پرت شد
نامجون تن صداشو کمی بالاتر برد
-نباید میشد
هانیل سر جاش فریز شد از صداش ترسید و خیلی ریز اما طوری که نامجون بفهمه شونه هاشو از ترس جمع کرد
&بب... ببخشید دیگه تکرار نمیشه
نامجون متوجه ترس هانیل شد و دستشو که محکم دور مچ های ظریف هانیل حلقه کرده بود رو آروم آورم شل کرد و بعدش کاملا اونو رها کرد
-باشه برو بالا لباساتو عوض کن بیا باهم حرف بزنیم
&چشم
ادامه دارد...
هانیل:
بعد از اینکه آخرین زنگ هم خورد رفتم نشستم تو حیاط تا بابا از دفتر مدیر بیاد بیرون تقریبا نیم ساعت منتظر بودم تا بالاخره بابام اومد بیرون تیپ همیشگیش رو زده بود ماسک مشکی پیرهن یقه اسکی و پارچه ی شلواری مشکی از روی صندلی بلند شدم و به سمتش رفتم و تعظیم کوتاه کردم
&سلام
-سلام...خیلی وقته منتظری؟
&نه نیم ساعته
-باشه بریم
& چشم
رفتن و سوار ماشین مشکی رنگی که دم در مدرسه پارک شده بود شدن و نامجون شروع کرد به رانندگی
-کارنامت خوب بود
&ممنون
-مدیرتم راضی بود
&اوم
-از معلمت شنیدم که قراره کلاس خصوصی بزاری
&بله معلمون فقط پیشنهاد دادن اما من قبول نکردم و گفتم باید از شما اجازه بگیرم
-خوبه...نمیشه تو وقت برای این کارا نداری
&چشم هر چی شما بگین
-رسیدیم پیاده شو
&باشه
خونه//
&سفرتون خوب بود؟
-اره خوش گذشت
& خوشحالم اینو میشنوم
-هانیل؟
&بله
-دستت؟
دختر ترسیده دستشو پشتش قایم کرد
& چیزی نیست
-دستتو بده
&«...»
-یک حرفو دوبار تکرار نمیکنم
هانیل ترسیده دستشو از پشتش بیرون کشید و به طرف نامجون گرفت
-چه اتفاقی افتاده؟
نامجون سعی میکرد آروم باشه اما خشم پشت صداش پنهان بود
&چیزی نیست فقط....دستمو بریدم
-چطور؟
&وقتی داشتم گوشتو میبریدم
-چرا حواست نبود؟
& معذرت میخوام فقط یه لحظه حواسم پرت شد
نامجون تن صداشو کمی بالاتر برد
-نباید میشد
هانیل سر جاش فریز شد از صداش ترسید و خیلی ریز اما طوری که نامجون بفهمه شونه هاشو از ترس جمع کرد
&بب... ببخشید دیگه تکرار نمیشه
نامجون متوجه ترس هانیل شد و دستشو که محکم دور مچ های ظریف هانیل حلقه کرده بود رو آروم آورم شل کرد و بعدش کاملا اونو رها کرد
-باشه برو بالا لباساتو عوض کن بیا باهم حرف بزنیم
&چشم
ادامه دارد...
- ۱۲.۹k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط