پرش زمانی به فردا کوک داشت با پسرا حرف میزد

پرش زمانی به فردا کوک داشت با پسرا حرف میزد

و تو دانشگاه منتظر استاد بودن که

یهو سوجی اومد و به ات گفت

یادت نرفته که بهت چی گفتم

ات:ن.. نه

ویو کوک

داشتم با پسرا حرف میزدم که دیدم اون سوجی عوضی دوباره اومده پیش ات و

داره اذیتش میکنه عصبانی شدم نمیخواستم کاری بکنم تصمیم گرفتم

که بعد دانشگاه ببرمش تویه یه خرابه و حالشو جا بیارم

پرش زمانی به بعد دانشگاه

بازممم ویو کوک

به ات گفتم بره خوابگاه سوجی با هزار بدبختی گرفتمو

بردمش شکنجه دادم تا بفهمه نباید روی اموالم دست بلند کنه( کوک عزیزم هنو نمزدیناا)👿

پرش زمانی به زمانی فردا داخل کلاس

توی کلاس رفتم که دیدم

20 لایک
20 کام
دیدگاه ها (۲۷)

بگید ببینم چطور متولیددددددددددد

دلم میخواد فیکون ادامه ندم شما چی

فیکون شب بزارم میخوام یکم حساسش کنم

چطور متولیددد

پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط