تو به من خندیدی

تو به من خندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود کرد به من نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداش

حمید مصدق
دیدگاه ها (۱)

به یاد سهرابیک نفر از پس پرچین خیالبا صدایی لرزانداد میزد سه...

پا به پای کودکی هایم بیاکفشهایت را به پا کن تا به تاقاه قاه_...

داستان من و دل صحبت یار است هنوز «--» چشم ما منتظر روی نگار ...

خوشا آنانکه به جای زمان به "صاحب زمان" دل می‌بندند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط