همخونه من
همخونه من ¹
هوا سرد بود. از اون سردیهایی که فقط به خاطر دما نیست، انگار خودِ هوا هم ماتم گرفته بود. آسمونِ ابری، نمنم بارون، و بوی خاکِ خیس… همه چیز با هم دست به یکی کرده بود تا غم رو توی استخونِ مردم فرو کنه.
جونکوک جلوی قبر ایستاده بود.
سرش پایین، انگشتهاش تو هم قفل شده، لبهاش میلرزید، اما سعی میکرد محکم باشه. هرچند… هر از چند ثانیه، شونههاش بیاختیار میلرزیدن.
تهیونگ چند قدم عقبتر ایستاده بود.
کتِ مشکی، کراوات مرتب، موهای صافشده، دستها توی جیب پالتو. چهرهاش مثل همیشه **سرد و کنترلشده** بود. کسی از بیرون نگاهش میکرد، فکر میکرد این مرد فقط برای انجام وظیفه اومده، نه برای حس کردنِ درد.
اما نگاهش حتی یک لحظه از جونکوک جدا نمیشد.
صدای روحانی کمکم دور شد، مردم شروع کردن پراکنده شدن. یکییکی تسلیت میگفتن و میرفتن.
- «تسلیت میگم جونگکوکآه…»
- «خدا رحمتش کنه… قوی باش پسر…»
جونکوک فقط سر تکون میداد. هر «تسلیت میگم» برایش مثل یه ضربهی جدید بود که یادآوری میکرد: **بابات واقعاً رفته.**
وقتی جمعیت کم شد، اشکهاش که تا اون لحظه خودشو نگه داشته بود، دیگه نتونست مقاومت کنه. صدای نفسش بریدهبریده شد. اشکهاش بیاجازه از چشمهاش سرازیر شدن.
با صدای خفهای زمزمه کرد:
> «بابا… من هنوز کلی چیز بود که میخواستم بهت بگم…»
پاهاش کمی سست شد. انگار زمین زیر پاش خالی شده بود. همون لحظه، تهیونگ حرکت کرد.
بدون هیچ مقدمهای، آروم رفت سمتش. نزدیک که شد، لحظهای مکث کرد. تهیونگ از اون آدمها نبود که راحت بغل کنه، راحت احساس نشون بده. اما الان… نگاهش روی شونههای لرزونِ جونکوک گیر کرد.
نفس عمیقی کشید، پالتوش رو کمی جمع کرد و در نهایت، با صدای بم و جدیِ خودش گفت:
> «جونگکوک.»
جونکوک سرش رو بلند نکرد. فقط بین هقهقها نفس کشید.
تهیونگ، یک قدم جلوتر رفت… و بازوش رو دور شونههای جونکوک حلقه کرد.
نه یه بغلِ شلِ تعارفی. یه بغلِ محکم. یه جور که انگار میخواست از فرو ریختنش جلوگیری کنه.
بدنِ جونکوک یک لحظه سفت شد. تعجب کرد. تهیونگِ سرد… داشت بغلش میکرد؟
اما همین گرمایِ ناگهانی، سدِ آخرِ مقاومتش رو شکست. دستهاش بالا رفت و محکم لباسِ مشکی تهیونگ رو چنگ زد. صورتش رو به سینهی تهیونگ چسبوند و بلندتر گریه کرد.
> «من… من تنها شدم… تهیونگ… من… دیگه بابایی ندارم…»
تهیونگ لحظهای چشمهاش رو بست. چیزی درونِ خودش تکون خورد؛ یه چیز عمیق. دستِ آزادش رو هم بالا آورد، پشتِ جونکوک رو آروم، ریتمدار نوازش کرد.
صدایش آروم و کنترلشده بود، اما زیر اون سردی، یه گرمای لطیف موج میزد:
> «تو تنها نیستی.»
جونکوک با گریه و بین نفسهای بریده، گفت:
> «چرا… چرا باید اینطوری تموم میشد…؟ من حتی دیشب بهش گفتم قهوهاش زیادی تلخه… بهش خندیدم… من… حتی نگفتم دوستش دارم…»
تهیونگ زیرلب، با نگاه به سنگِ سردِ قبر، زمزمه کرد:
> «اون میدونست… پدرا همیشه میدونن.»
برای چند دقیقه، هیچکدوم چیزی نگفتن. فقط صدای گریهی خفهی جونکوک، صدای نفسهای عمیق تهیونگ و شرشرِ بارونِ ریز روی چترها.
---
### بعد از مراسم – وصیتنامه
ساعتی بعد، توی اتاقی نیمهساکت تو خونهی قدیمی پدر جونکوک، همه نشسته بودن. چند نفر از فامیل، وکیل، و گوشهی اتاق، تهیونگ که با یه فنجون قهوهی سیاه روی مبل نشسته بود.
قهوه بخار میکرد، اما دستِ تهیونگ تکون نمیخورد. نگاهش به جونکوک بود که روبهروی وکیل نشسته، یه لیوان شیر موز نصفه کنار دستش. لیوانی که از شدت استرس حتی یک جرعهاش رو هم نخورده بود.
وکیل شروع کرد به خوندن وصیتنامه. چیزهای معمولی: تقسیمِ ارث، خونه، حساب بانکی…
و بعد، رسید به قسمتی که فضای اتاق رو عوض کرد.
> «…و در بندِ آخر، درخواستِ شخصیِ من به عنوان پدرِ جونگ جونگکوک این است که:
> پسرم، برای مدتی تنها نماند.
> من از دوست و همکارِ دیرینهام، پدرِ کیم تهیونگ، خواهش کردهام که اگر امکانش است، تا شش ماه، تهیونگ با جونگکوک زیر یک سقف زندگی کند؛
.
هوا سرد بود. از اون سردیهایی که فقط به خاطر دما نیست، انگار خودِ هوا هم ماتم گرفته بود. آسمونِ ابری، نمنم بارون، و بوی خاکِ خیس… همه چیز با هم دست به یکی کرده بود تا غم رو توی استخونِ مردم فرو کنه.
جونکوک جلوی قبر ایستاده بود.
سرش پایین، انگشتهاش تو هم قفل شده، لبهاش میلرزید، اما سعی میکرد محکم باشه. هرچند… هر از چند ثانیه، شونههاش بیاختیار میلرزیدن.
تهیونگ چند قدم عقبتر ایستاده بود.
کتِ مشکی، کراوات مرتب، موهای صافشده، دستها توی جیب پالتو. چهرهاش مثل همیشه **سرد و کنترلشده** بود. کسی از بیرون نگاهش میکرد، فکر میکرد این مرد فقط برای انجام وظیفه اومده، نه برای حس کردنِ درد.
اما نگاهش حتی یک لحظه از جونکوک جدا نمیشد.
صدای روحانی کمکم دور شد، مردم شروع کردن پراکنده شدن. یکییکی تسلیت میگفتن و میرفتن.
- «تسلیت میگم جونگکوکآه…»
- «خدا رحمتش کنه… قوی باش پسر…»
جونکوک فقط سر تکون میداد. هر «تسلیت میگم» برایش مثل یه ضربهی جدید بود که یادآوری میکرد: **بابات واقعاً رفته.**
وقتی جمعیت کم شد، اشکهاش که تا اون لحظه خودشو نگه داشته بود، دیگه نتونست مقاومت کنه. صدای نفسش بریدهبریده شد. اشکهاش بیاجازه از چشمهاش سرازیر شدن.
با صدای خفهای زمزمه کرد:
> «بابا… من هنوز کلی چیز بود که میخواستم بهت بگم…»
پاهاش کمی سست شد. انگار زمین زیر پاش خالی شده بود. همون لحظه، تهیونگ حرکت کرد.
بدون هیچ مقدمهای، آروم رفت سمتش. نزدیک که شد، لحظهای مکث کرد. تهیونگ از اون آدمها نبود که راحت بغل کنه، راحت احساس نشون بده. اما الان… نگاهش روی شونههای لرزونِ جونکوک گیر کرد.
نفس عمیقی کشید، پالتوش رو کمی جمع کرد و در نهایت، با صدای بم و جدیِ خودش گفت:
> «جونگکوک.»
جونکوک سرش رو بلند نکرد. فقط بین هقهقها نفس کشید.
تهیونگ، یک قدم جلوتر رفت… و بازوش رو دور شونههای جونکوک حلقه کرد.
نه یه بغلِ شلِ تعارفی. یه بغلِ محکم. یه جور که انگار میخواست از فرو ریختنش جلوگیری کنه.
بدنِ جونکوک یک لحظه سفت شد. تعجب کرد. تهیونگِ سرد… داشت بغلش میکرد؟
اما همین گرمایِ ناگهانی، سدِ آخرِ مقاومتش رو شکست. دستهاش بالا رفت و محکم لباسِ مشکی تهیونگ رو چنگ زد. صورتش رو به سینهی تهیونگ چسبوند و بلندتر گریه کرد.
> «من… من تنها شدم… تهیونگ… من… دیگه بابایی ندارم…»
تهیونگ لحظهای چشمهاش رو بست. چیزی درونِ خودش تکون خورد؛ یه چیز عمیق. دستِ آزادش رو هم بالا آورد، پشتِ جونکوک رو آروم، ریتمدار نوازش کرد.
صدایش آروم و کنترلشده بود، اما زیر اون سردی، یه گرمای لطیف موج میزد:
> «تو تنها نیستی.»
جونکوک با گریه و بین نفسهای بریده، گفت:
> «چرا… چرا باید اینطوری تموم میشد…؟ من حتی دیشب بهش گفتم قهوهاش زیادی تلخه… بهش خندیدم… من… حتی نگفتم دوستش دارم…»
تهیونگ زیرلب، با نگاه به سنگِ سردِ قبر، زمزمه کرد:
> «اون میدونست… پدرا همیشه میدونن.»
برای چند دقیقه، هیچکدوم چیزی نگفتن. فقط صدای گریهی خفهی جونکوک، صدای نفسهای عمیق تهیونگ و شرشرِ بارونِ ریز روی چترها.
---
### بعد از مراسم – وصیتنامه
ساعتی بعد، توی اتاقی نیمهساکت تو خونهی قدیمی پدر جونکوک، همه نشسته بودن. چند نفر از فامیل، وکیل، و گوشهی اتاق، تهیونگ که با یه فنجون قهوهی سیاه روی مبل نشسته بود.
قهوه بخار میکرد، اما دستِ تهیونگ تکون نمیخورد. نگاهش به جونکوک بود که روبهروی وکیل نشسته، یه لیوان شیر موز نصفه کنار دستش. لیوانی که از شدت استرس حتی یک جرعهاش رو هم نخورده بود.
وکیل شروع کرد به خوندن وصیتنامه. چیزهای معمولی: تقسیمِ ارث، خونه، حساب بانکی…
و بعد، رسید به قسمتی که فضای اتاق رو عوض کرد.
> «…و در بندِ آخر، درخواستِ شخصیِ من به عنوان پدرِ جونگ جونگکوک این است که:
> پسرم، برای مدتی تنها نماند.
> من از دوست و همکارِ دیرینهام، پدرِ کیم تهیونگ، خواهش کردهام که اگر امکانش است، تا شش ماه، تهیونگ با جونگکوک زیر یک سقف زندگی کند؛
.
- ۱.۱k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط