همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 116.
"ویو جئون جونگ کوک"
ظهر...
من و دوین هنوز داخل اتاق روی نقشهها کار میکردیم.
همون موقع...
تق... تق...
_«بفرمایید.»
در آروم باز شد.
دونگ وو وارد شد.
این بار...
لباس رسمی پوشیده بود.
اما برعکس همیشه...
لبخندش آرومتر و غمگینتر بود.
با دیدنش از جام بلند شدم.
_«دونگ وو؟»
دوین هم احترام گذاشت.
+«سلام.»
دونگ وو با لبخند سر تکون داد.
_«سلام.»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد یه پاکت سفید روی میز گذاشت.
_«اومدم خداحافظی کنم.»
اخم کردم.
_«خداحافظی؟»
دونگ وو نفس عمیقی کشید.
_«تصمیمم رو گرفتم.»
_«دارم میرم پاریس.»
چشمهام گرد شد.
_«پاریس؟»
_«آره.»
_«گالری جدیدم اونجاست.»
چند لحظه مکث کرد.
بعد خیلی آروم ادامه داد:
_«و...»
_«دیگه برنمیگردم.»
سکوت...
تمام اتاق رو گرفت.
دوین هم ناباورانه نگاهش میکرد.
من آروم گفتم:
_«مطمئنی؟»
دونگ وو لبخند تلخی زد.
_«اگه اینجا بمونم...»
_«هیچوقت نمیتونم از بعضی احساساتم فاصله بگیرم.»
چند ثانیه مستقیم توی چشمهام نگاه کرد.
اما این بار...
نه التماسی توی نگاهش بود...
نه انتظار.
فقط آرامش.
_«فکر کنم وقتشه یه زندگی جدید شروع کنم.»
نفس عمیقی کشیدم.
بعد دستم رو به سمتش دراز کردم.
_«پس...»
_«برات بهترینها رو آرزو میکنم.»
دونگ وو به دستم نگاه کرد.
لبخند زد.
و دستم رو محکم فشرد.
_«ممنون، کوکی.»
بعد رو به دوین کرد.
لبخند دوستانهای زد.
_«ازش خوب مراقبت کن.»
دوین جا خورد.
+«...من؟»
دونگ وو آروم خندید.
_«آره.»
_«هرچند فکر کنم بیشتر اون مراقب توئه.»
دوین از خجالت سرش رو پایین انداخت.
دونگ وو کیفش رو برداشت.
به سمت در رفت.
قبل از بیرون رفتن...
برای آخرین بار برگشت.
_«کوکی.»
_«یه چیزی؟»
_«از اینکه اون شب صادق بودی...»
_«از دستت ناراحت نیستم.»
لبخند کوچکی زد.
_«گاهی حقیقت، هرچقدر هم تلخ باشه...»
_«بهتر از یه امید الکیه.»
من هم لبخند زدم.
_«مراقب خودت باش.»
_«تو هم همینطور.»
دونگ وو برای هر دومون دست تکون داد.
_«خداحافظ.»
+«خداحافظ...»
در بسته شد.
تق...
چند ثانیه...
هم من...
هم دوین...
به در بسته خیره موندیم.
بعد دوین خیلی آروم گفت:
+«امیدوارم...»
+«توی پاریس خوشحال باشه.»
لبخند کمرنگی زدم.
_«منم همین آرزو رو دارم.»
و برای اولین بار...
خداحافظی دونگ وو، بیشتر از اینکه بوی غم بده...
بوی شروع یک فصل تازه را میداد.
پارت 116.
"ویو جئون جونگ کوک"
ظهر...
من و دوین هنوز داخل اتاق روی نقشهها کار میکردیم.
همون موقع...
تق... تق...
_«بفرمایید.»
در آروم باز شد.
دونگ وو وارد شد.
این بار...
لباس رسمی پوشیده بود.
اما برعکس همیشه...
لبخندش آرومتر و غمگینتر بود.
با دیدنش از جام بلند شدم.
_«دونگ وو؟»
دوین هم احترام گذاشت.
+«سلام.»
دونگ وو با لبخند سر تکون داد.
_«سلام.»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد یه پاکت سفید روی میز گذاشت.
_«اومدم خداحافظی کنم.»
اخم کردم.
_«خداحافظی؟»
دونگ وو نفس عمیقی کشید.
_«تصمیمم رو گرفتم.»
_«دارم میرم پاریس.»
چشمهام گرد شد.
_«پاریس؟»
_«آره.»
_«گالری جدیدم اونجاست.»
چند لحظه مکث کرد.
بعد خیلی آروم ادامه داد:
_«و...»
_«دیگه برنمیگردم.»
سکوت...
تمام اتاق رو گرفت.
دوین هم ناباورانه نگاهش میکرد.
من آروم گفتم:
_«مطمئنی؟»
دونگ وو لبخند تلخی زد.
_«اگه اینجا بمونم...»
_«هیچوقت نمیتونم از بعضی احساساتم فاصله بگیرم.»
چند ثانیه مستقیم توی چشمهام نگاه کرد.
اما این بار...
نه التماسی توی نگاهش بود...
نه انتظار.
فقط آرامش.
_«فکر کنم وقتشه یه زندگی جدید شروع کنم.»
نفس عمیقی کشیدم.
بعد دستم رو به سمتش دراز کردم.
_«پس...»
_«برات بهترینها رو آرزو میکنم.»
دونگ وو به دستم نگاه کرد.
لبخند زد.
و دستم رو محکم فشرد.
_«ممنون، کوکی.»
بعد رو به دوین کرد.
لبخند دوستانهای زد.
_«ازش خوب مراقبت کن.»
دوین جا خورد.
+«...من؟»
دونگ وو آروم خندید.
_«آره.»
_«هرچند فکر کنم بیشتر اون مراقب توئه.»
دوین از خجالت سرش رو پایین انداخت.
دونگ وو کیفش رو برداشت.
به سمت در رفت.
قبل از بیرون رفتن...
برای آخرین بار برگشت.
_«کوکی.»
_«یه چیزی؟»
_«از اینکه اون شب صادق بودی...»
_«از دستت ناراحت نیستم.»
لبخند کوچکی زد.
_«گاهی حقیقت، هرچقدر هم تلخ باشه...»
_«بهتر از یه امید الکیه.»
من هم لبخند زدم.
_«مراقب خودت باش.»
_«تو هم همینطور.»
دونگ وو برای هر دومون دست تکون داد.
_«خداحافظ.»
+«خداحافظ...»
در بسته شد.
تق...
چند ثانیه...
هم من...
هم دوین...
به در بسته خیره موندیم.
بعد دوین خیلی آروم گفت:
+«امیدوارم...»
+«توی پاریس خوشحال باشه.»
لبخند کمرنگی زدم.
_«منم همین آرزو رو دارم.»
و برای اولین بار...
خداحافظی دونگ وو، بیشتر از اینکه بوی غم بده...
بوی شروع یک فصل تازه را میداد.
- ۲.۲k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط