زندگی ام

زندگی ام
کافه ای شده بود
لبریز از
باورهای دم نکشیده
ذهن های جوش آورده
و قلب های زنگ زده
با کافه چی هایی که در لباس فرشته ها
شیطانی می کردند...
من اما به کافه نمی آمدم
به چشم های تو می آمدم
و چشم های تو
همیشه بسته بود
دیدگاه ها (۱)

دیگر حوصله ای نمانده است!راستی ، مگر حوصله هم جزء آن چیزهایی...

*دیر رسیدمکادربسته شده بودصدای شاترپیچید به نگاهمسعی کردم طب...

همین چند روز پیشفکر می کردممی توانم #عاشق کسی شبیه #تو شوماز...

درد بی درمان شنیدی؟حال من یعنی همین!بی تو بودن، درد دارد! می...

DarkBlaze

پارت چهاردهم-آتاناسیا د آلفیادو-

گل خونی پارت 4 و ناراحت میشه سرشو میندازه پایین و میشه توی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط