آفتاب است و، بیابان چه فراخ!

آفتاب است و، بیابان چه فراخ!
نیست در آن نه گیاه و نه درخت.
غیر آوای غرابان، دیگر
بسته هر بانگی از این وادی رخت.

در پس پرده‌یی از گرد و غبار
نقطه‌یی لرزد از دور سیاه:
چشم اگر پیش رود، می‌بیند
آدمی هست که می‌پوید راه.

تنش از خستگی افتاده ز کار.
بر سر و رویش بنشسته غبار.
شده از تشنگی‌اش خشک گلو.
پای عریانش مجروح ز خار.

هر قدم پیش رود، پای افق
چشم او بیند دریایی آب.
اندکی راه چو می‌پیماید
می‌کند فکر که می‌بیند خواب
دیدگاه ها (۴)

تلخ ترین حس دلتنگی...دلتنگی واسه خودته... واسه کسی که بودی!!...

ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺗﺎ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﺩﻭﺷﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖﮔﺮﯾﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﺩﺭ ﮔﺮﻣﺎ...

همی گویم و گفته‌ام بارها  بود کیش من مهر دلدارهاپرستش به مست...

حتما بخونید و اشکارو بچهره بمالید😭

عباس لوای هفت افراشته است وین راز به خون خویش بنگاشته است او...

۲وقف تویک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیمبر آنچه خدا خواست، خدا...

از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان مطهر از دغل در غزا بر په...

از علی آموز اخلاص عملشیر حق را دان مطهر از دغلدر غزا بر پهلو...

داستان #خیر_و_شردو رفیق بودند که یکی نامش خیر بود و دیگری شر...

#گلچین_اشعار_هوشنگ_ابتهاج (سایه) درین سرای بی کسی کسی به در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط