وقتی آسانسور ایستاد، دایون بدون هیچ ترسی به بیرون قدم برد
وقتی آسانسور ایستاد، دایون بدون هیچ ترسی به بیرون قدم برداشت و ترسش رو همونجا داخل آسانسور رها کرد تا اون هم همراه با آسانسور قلبش،. پایین بره.
مطب دکتر جانگ، تقریبا کسل کننده بود و دایون حدود ۵ دقیقه ای بیصدا به اطراف خیره بود.
_ «خانم هان ... دایون. مبتلا به سرطان، درسته؟»
دایون نگاهش رو به دکتر جانگ داد.
_ «بله، درسته. خودمم.»
_ «و امروز وقت شیمی درمانی داشتید، مجددا درسته؟»
دایون آهی کشید.
_ «بله، اینم درسته.»
دکتر جانگ تعدادی از کاغذ های روی میزش رو کنار هم گذاشت و مرتب شون کرد. با لبخندی پدرانه وار روبه دایون کرد و سعی کرد آرامش بخش به نظر بیاد.
_ «فکر میکنم خیلی ترسیدی خانم هان!.. میدونی که ترس، ناراحتی و شوک میتونه در روند درمانیت اختلال ایجاد کنه؟»
اما به نظر میرسید آنقدر که باید، آرامش بخش نبوده!
لرزش دستان دایون، در زیر ژاکت رنگ و رو رفته اش مخفی شد.
_ «متوجهم دکتر.»
_ «خوبه. بشین اینجا تا بگم اتاق عملت رو آماده کنن.»
در لحظه، دکتر جانگ از اتاق خارج شد و تنها چیزی که ماند، ترسی بود که لحظه به لحظه در وجود دایون بیشتر میشد..
دایون، کنون لباس بلند سفیدی بر تن داشت که همچنان نشانه ای از بی رنگ و روحی این بیمارستان بود.
به آرامی روی تخت دراز کشید و منتظر ورود دکتر جانگ شد..
_ «خوبی جوجه فسقلی؟»
دایون با تعجب به سمت در برگشت، جیمین بود.
خود خودش.
اینجا.
پیش دایون.
تو بیمارستان!
_ «خدای من! به خاطر من برگشتی؟ من که گفتم نیازی به این کارا ...»
_ «لازم بود دایون. خیلی لازم بود.»
دایون لبخندی از روی آرامش و خیال تخت زد. شاید حالا ترسش کنار رفته بود.
_ «خوشحالم که اومدی جیمی.»
جیمین در سکوت لبخندی زد و فرشته اش رو از نظر گذروند. چطور باید این رو بهش میگفت؟
دایون که حال جیمین رو دید، لبخندش ماسید.
_ «جیمین؟ چیزی شده؟»
جیمین آهی از میان لب هایش خارج کرد.
حقیقت چیزی بود که دیر یا زود گفته میشد.
_ «هوفف دایون. میخوام خوب به حرفام گوش بدی، قول؟»
دایون فقط آروم سرش رو تکون داد. اما فقط کسانی از جمله خود جیمین، میدونستن که آرامش دایون، طوفانی در پس خودش داره..
_ «امروز، پدرت اومده بود به چاپ خونه..»
چشم های دایون گشاد شد. ۵ سال پیش، زمانی که دایون و جیمین به زور و با نارضایتی خانواده ها ازدواج کردند، پدر دایون قسم خورد که دیگه هرگز به سمت شون نره، مگر اینکه انتقامی در کار باشه.
اما حالا..
_ «ازم خواست، ازم خواست.. خواست که جدا شیم. خواست که رهات کنم.. دایون من، من الان بیکار و آواره شدم. پدرت، همونجا، تموم چاپ خونه رو به آتیش کشید. خدارو شکر کسی آسیبی ندید ولی، ولی دایون.. این دل من بود که توی این آتیش سوزی سوخت. متاسفم دایون..»
دایون ترسید و ناباور سرش رو تکون داد.
به سختی گفت: «تو.. چیکار کردی؟..»
اشک های جیمین، چون بارون بهاری بر صورتش لغزید.
_ «درست همونجا، ازدواج مون رو باطل کردم.. منو ببخش. ببخش که اونقدری برات خوب نبودم تا زندگیت رو بسازم. ببخش که اینقدر بی عرضه ام دایون.. متاسفم..»
_ «ج.. جیمی..؟ شوخیه دیگه.. نه؟..»
_ «شوخی نیست عزیزکم، من باخت دادم..»
حالا دایون هم اشک میریخت، انگار بین اون و جیمین، مسابقه ای پنهانی باشه.
_ «چطور.. تونستی؟ مگه روز ازدواج مون نگفتی نمیزارم یه خش روت بیوفته؟.. جیمینا...»
_ «دایون منو ببخش.. هق.. من واقعا..»
_«آقای پارک دیگه باید تشریف ببرید عمل ایشون قراره شروع بشه.»
دایون برای آخرین به چشم هایی که روزگاری، زندگیش بودن خیره شد.
چه پایان مسخره ای.
گویی که زندگی وفا را به سخره گرفته است.
حدود نیم ساعت میگذشت و اون همچنان با پاهاش روی زمین خط های فرضی میکشید.
احساساتی مختلف در تمام رگ هاش جریان پیدا کرده بود و اینکه نمیدونست داخل اتاق عمل چه خبره، براش دیوونه کننده بود. فقط خدا میدونه چندین بار وسوسه شد تا این مرز یک قدمی خودش رو بشکنه و وارد اتاق عمل بشه..
_ «آقای پارک؟»
مطب دکتر جانگ، تقریبا کسل کننده بود و دایون حدود ۵ دقیقه ای بیصدا به اطراف خیره بود.
_ «خانم هان ... دایون. مبتلا به سرطان، درسته؟»
دایون نگاهش رو به دکتر جانگ داد.
_ «بله، درسته. خودمم.»
_ «و امروز وقت شیمی درمانی داشتید، مجددا درسته؟»
دایون آهی کشید.
_ «بله، اینم درسته.»
دکتر جانگ تعدادی از کاغذ های روی میزش رو کنار هم گذاشت و مرتب شون کرد. با لبخندی پدرانه وار روبه دایون کرد و سعی کرد آرامش بخش به نظر بیاد.
_ «فکر میکنم خیلی ترسیدی خانم هان!.. میدونی که ترس، ناراحتی و شوک میتونه در روند درمانیت اختلال ایجاد کنه؟»
اما به نظر میرسید آنقدر که باید، آرامش بخش نبوده!
لرزش دستان دایون، در زیر ژاکت رنگ و رو رفته اش مخفی شد.
_ «متوجهم دکتر.»
_ «خوبه. بشین اینجا تا بگم اتاق عملت رو آماده کنن.»
در لحظه، دکتر جانگ از اتاق خارج شد و تنها چیزی که ماند، ترسی بود که لحظه به لحظه در وجود دایون بیشتر میشد..
دایون، کنون لباس بلند سفیدی بر تن داشت که همچنان نشانه ای از بی رنگ و روحی این بیمارستان بود.
به آرامی روی تخت دراز کشید و منتظر ورود دکتر جانگ شد..
_ «خوبی جوجه فسقلی؟»
دایون با تعجب به سمت در برگشت، جیمین بود.
خود خودش.
اینجا.
پیش دایون.
تو بیمارستان!
_ «خدای من! به خاطر من برگشتی؟ من که گفتم نیازی به این کارا ...»
_ «لازم بود دایون. خیلی لازم بود.»
دایون لبخندی از روی آرامش و خیال تخت زد. شاید حالا ترسش کنار رفته بود.
_ «خوشحالم که اومدی جیمی.»
جیمین در سکوت لبخندی زد و فرشته اش رو از نظر گذروند. چطور باید این رو بهش میگفت؟
دایون که حال جیمین رو دید، لبخندش ماسید.
_ «جیمین؟ چیزی شده؟»
جیمین آهی از میان لب هایش خارج کرد.
حقیقت چیزی بود که دیر یا زود گفته میشد.
_ «هوفف دایون. میخوام خوب به حرفام گوش بدی، قول؟»
دایون فقط آروم سرش رو تکون داد. اما فقط کسانی از جمله خود جیمین، میدونستن که آرامش دایون، طوفانی در پس خودش داره..
_ «امروز، پدرت اومده بود به چاپ خونه..»
چشم های دایون گشاد شد. ۵ سال پیش، زمانی که دایون و جیمین به زور و با نارضایتی خانواده ها ازدواج کردند، پدر دایون قسم خورد که دیگه هرگز به سمت شون نره، مگر اینکه انتقامی در کار باشه.
اما حالا..
_ «ازم خواست، ازم خواست.. خواست که جدا شیم. خواست که رهات کنم.. دایون من، من الان بیکار و آواره شدم. پدرت، همونجا، تموم چاپ خونه رو به آتیش کشید. خدارو شکر کسی آسیبی ندید ولی، ولی دایون.. این دل من بود که توی این آتیش سوزی سوخت. متاسفم دایون..»
دایون ترسید و ناباور سرش رو تکون داد.
به سختی گفت: «تو.. چیکار کردی؟..»
اشک های جیمین، چون بارون بهاری بر صورتش لغزید.
_ «درست همونجا، ازدواج مون رو باطل کردم.. منو ببخش. ببخش که اونقدری برات خوب نبودم تا زندگیت رو بسازم. ببخش که اینقدر بی عرضه ام دایون.. متاسفم..»
_ «ج.. جیمی..؟ شوخیه دیگه.. نه؟..»
_ «شوخی نیست عزیزکم، من باخت دادم..»
حالا دایون هم اشک میریخت، انگار بین اون و جیمین، مسابقه ای پنهانی باشه.
_ «چطور.. تونستی؟ مگه روز ازدواج مون نگفتی نمیزارم یه خش روت بیوفته؟.. جیمینا...»
_ «دایون منو ببخش.. هق.. من واقعا..»
_«آقای پارک دیگه باید تشریف ببرید عمل ایشون قراره شروع بشه.»
دایون برای آخرین به چشم هایی که روزگاری، زندگیش بودن خیره شد.
چه پایان مسخره ای.
گویی که زندگی وفا را به سخره گرفته است.
حدود نیم ساعت میگذشت و اون همچنان با پاهاش روی زمین خط های فرضی میکشید.
احساساتی مختلف در تمام رگ هاش جریان پیدا کرده بود و اینکه نمیدونست داخل اتاق عمل چه خبره، براش دیوونه کننده بود. فقط خدا میدونه چندین بار وسوسه شد تا این مرز یک قدمی خودش رو بشکنه و وارد اتاق عمل بشه..
_ «آقای پارک؟»
- ۳۸۲
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط