رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۲۲
در رو باز کردم و پیاده شدم.
بدون خداحافظی به سمت محوطه رفتم که بلند
گفت: خداحافظیت کو؟
پوزخندي زدم و وارد شدم.
دیگه هروقت نزدیکمی حالم بد میشه حالا بیام به
خواستگاریت جواب مثبت بدم؟
حاضرم بشینم تا ترشیم بندازند اما زن توي عوضی
که دیگه اعتمادي بهت ندارم نشم...
در توسط عطیه باز شد که بی حرف وارد شدم.
-سلام کنی بد نیست.
سلام آرومی گفتم و کفشمو درآوردم.
محدثه رو به روم وایساد، فکمو گرفت و صورتمو این
ور و اونور کرد.
با اخم گفت: خوبی؟ رنگت بدجور پریده! کجا بودي؟
دستشو پس زدم و به سمت اتاق رفتم.
-پیش مهرداد.
عطیه: دعواتون شده که این حالی؟
وارد اتاق شدم و مشغول باز کردن دکمههام شدم.
کاش دعوا بود.
چشمهامو بستم تا اشک توشون حلقه نزنه.
بلند گفتم: آره یه کم.
حوله لباسیمو برداشتم.
دوتاشون وارد اتاق شدند.
محدثه: چرا؟ چی شده؟
خواستم حرفی بزنم اما با صداي تلفن خونه چیزي
نگفتم.
محدثه از اتاق بیرون رفت اما کمی بعد گفت: مامانته
مطهره.
پوفی کشیدم و از اتاق بیرون اومدم که عطیه هم
پشت سرم اومد.
گوشیو از دست محدثه گرفتم.
-سلام.
_سلام عزیزم، عطیه بهتره؟
روي صندلی نشستم که از تیر خفیفی که زیر دلم
کشید صورتم جمع شد.
_آره بهتره.
-خب خداروشکر، زنگ زدم درمورد خواستگاریاي
که توي مهمونی مطرح شد حرف بزنم.
خیره به زمین نگاه کردم.
میدونستم امشب بدترین شب عمرم میشه اما نمی دونستم در این حد بد.
-تو میخواي بیان خواستگاري؟ اصلا تو پسره روخب؟
میخواي؟
فکرشو نمیکردم که ایمان منو بیشتر از خواهرش
ببینه... فکرشو نمیکردم دوستم داشته باشه... پس
تموم نگرانیهاش به عنوان یه برادر نبوده، به دلیل
یه چیز فراتر از اون بوده.
شقیقهمو ماساژ دادم.
از بس گریه کرده بودم بدجور سرم درد میکرد.
-الو مطهره؟
نفس عمیقی کشیدم.
-من مشکلی ندارم، بیان
-پس عالیه.
خوشحالی توي صداش موج میزد.
-اما مامان، فعلا زنگ نزن فردا خودم روزشو
مشخص میکنم بهت میگم که بگی.
-باشه، هرجور صلاح میدونی، خب کار نداري
دخترم؟
-نه مامان.
-شبت بخیر، خداحافظ.
-شب شما هم بخیر، خداحافظ.
گوشیو سرجاش گذاشتم.
محدثه کنجکاو گفت: کی قراره کجا بره؟
کمی نگاهش کردم و درآخر گفتم: ایمان میخواد
بیاد خواستگاریم.
چشمهاي هردوشون گرد شد و هینی کشیدند.
عطیه با ترس گفت: اینبار استاد رسما ایمان رو می
کشه.
کاش میتونستم بگم اونو نمیکشه، همین امشب
منو کشته.
چشمهامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
دلم میخواد برم و یه چند مدت گم و گور بشم.
برم جایی که کسی نتونه پیدام کنه... یا اصلا نه...
کاش بمیرم، چون زندگیم به شکل افتضاحی مزخرف
و بیهودست... تازه زخم مرگ محمد داشت خوب می شد که مهرداد یه خنجر برداشت و زخمشو به طور
بیرحمانهاي عمیقتر کرد.
#پارت_۲۲۲
در رو باز کردم و پیاده شدم.
بدون خداحافظی به سمت محوطه رفتم که بلند
گفت: خداحافظیت کو؟
پوزخندي زدم و وارد شدم.
دیگه هروقت نزدیکمی حالم بد میشه حالا بیام به
خواستگاریت جواب مثبت بدم؟
حاضرم بشینم تا ترشیم بندازند اما زن توي عوضی
که دیگه اعتمادي بهت ندارم نشم...
در توسط عطیه باز شد که بی حرف وارد شدم.
-سلام کنی بد نیست.
سلام آرومی گفتم و کفشمو درآوردم.
محدثه رو به روم وایساد، فکمو گرفت و صورتمو این
ور و اونور کرد.
با اخم گفت: خوبی؟ رنگت بدجور پریده! کجا بودي؟
دستشو پس زدم و به سمت اتاق رفتم.
-پیش مهرداد.
عطیه: دعواتون شده که این حالی؟
وارد اتاق شدم و مشغول باز کردن دکمههام شدم.
کاش دعوا بود.
چشمهامو بستم تا اشک توشون حلقه نزنه.
بلند گفتم: آره یه کم.
حوله لباسیمو برداشتم.
دوتاشون وارد اتاق شدند.
محدثه: چرا؟ چی شده؟
خواستم حرفی بزنم اما با صداي تلفن خونه چیزي
نگفتم.
محدثه از اتاق بیرون رفت اما کمی بعد گفت: مامانته
مطهره.
پوفی کشیدم و از اتاق بیرون اومدم که عطیه هم
پشت سرم اومد.
گوشیو از دست محدثه گرفتم.
-سلام.
_سلام عزیزم، عطیه بهتره؟
روي صندلی نشستم که از تیر خفیفی که زیر دلم
کشید صورتم جمع شد.
_آره بهتره.
-خب خداروشکر، زنگ زدم درمورد خواستگاریاي
که توي مهمونی مطرح شد حرف بزنم.
خیره به زمین نگاه کردم.
میدونستم امشب بدترین شب عمرم میشه اما نمی دونستم در این حد بد.
-تو میخواي بیان خواستگاري؟ اصلا تو پسره روخب؟
میخواي؟
فکرشو نمیکردم که ایمان منو بیشتر از خواهرش
ببینه... فکرشو نمیکردم دوستم داشته باشه... پس
تموم نگرانیهاش به عنوان یه برادر نبوده، به دلیل
یه چیز فراتر از اون بوده.
شقیقهمو ماساژ دادم.
از بس گریه کرده بودم بدجور سرم درد میکرد.
-الو مطهره؟
نفس عمیقی کشیدم.
-من مشکلی ندارم، بیان
-پس عالیه.
خوشحالی توي صداش موج میزد.
-اما مامان، فعلا زنگ نزن فردا خودم روزشو
مشخص میکنم بهت میگم که بگی.
-باشه، هرجور صلاح میدونی، خب کار نداري
دخترم؟
-نه مامان.
-شبت بخیر، خداحافظ.
-شب شما هم بخیر، خداحافظ.
گوشیو سرجاش گذاشتم.
محدثه کنجکاو گفت: کی قراره کجا بره؟
کمی نگاهش کردم و درآخر گفتم: ایمان میخواد
بیاد خواستگاریم.
چشمهاي هردوشون گرد شد و هینی کشیدند.
عطیه با ترس گفت: اینبار استاد رسما ایمان رو می
کشه.
کاش میتونستم بگم اونو نمیکشه، همین امشب
منو کشته.
چشمهامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
دلم میخواد برم و یه چند مدت گم و گور بشم.
برم جایی که کسی نتونه پیدام کنه... یا اصلا نه...
کاش بمیرم، چون زندگیم به شکل افتضاحی مزخرف
و بیهودست... تازه زخم مرگ محمد داشت خوب می شد که مهرداد یه خنجر برداشت و زخمشو به طور
بیرحمانهاي عمیقتر کرد.
- ۱.۷k
- ۱۰ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط