تهیونگ به جیمین نگاه کرد و با صدای بلند گفت:
تهیونگ به جیمین نگاه کرد و با صدای بلند گفت:
«تو همیشه باید جلو میرفتی، جیمین! وقتی دیدم که تو به ات توجه میکنی، فکر کردم شاید من از دست برم. منم همینطور. هیچ وقت نمیخواستم حس کنم که برای ات کافی نیستم. ولی شاید منم از حد گذشتم و زیادی به ات نزدیک شدم.»
کوک که تا اون لحظه ساکت بود، با صدای آرام ولی محکم گفت:
«منم دقیقاً همینه که میگم. حس میکنم همیشه باید یه قدم جلوتر از بقیه باشم، چون نمیخواهم ات رو از دست بدم. همه ما میخواستیم توجهش رو داشته باشیم، ولی این حسادتها داشت خراب میکرد. من نمیخواستم اینطور بشه، اما احساس میکردم باید برای خودم میجنگم.»
ات سرش رو پایین انداخت و چشماش پر از اشک شد.
«من نمیخواستم که اینطور بشه... نمیخواستم هیچکدوم از شما رو از دست بدم. شماها همه برام مهمید.»
نامجون که دید فضا دوباره سنگین شده، نفس عمیقی کشید و گفت:
«بچهها، شما هم باید بفهمید که این رفتارها نمیتونه ادامه پیدا کنه. حسادتها و رقابتها هیچ کمکی به ما نمیکنه. باید به همدیگه اعتماد کنیم و بپذیریم که همه برامون مهم هستید.»
ولی جیمین که هنوز از عصبانیت میلرزید، دوباره گفت:
«ولی چرا باید همیشه من این حس رو داشته باشم که باید بیشتر تلاش کنم؟ وقتی دیدم تهیونگ و کوک دارن به ات نزدیک میشن، حسم این بود که از من بهترن.»
تهیونگ بلافاصله جواب داد:
«تو همیشه پیشی میگیری جیمین! فکر میکنی همیشه بهترینی؟ ما هم حق داریم به ات نزدیک بشیم!»
کوک هم با لحن تندی گفت:
«همهتون همینطورید. همیشه یکی از ما باید جلو باشه. من دیگه نمیتونم اینو تحمل کنم.»
فضا داشت به شدت داغ میشد. همه صداها بلندتر میشد و به وضوح حسادت و نارضایتی بین اعضای گروه در حال فوران بود.
نامجون با فریاد گفت:
«بس کنید! شماها چرا اینطور رفتار میکنید؟ این دیگه نه رقابته، نه تیمی! همهمون باید کنار هم باشیم، نه که همدیگه رو پایین بکشیم.»
شوگا با نگرانی گفت:
«کافیست بچهها. هیچ چیزی ارزش نداره که بخاطر این اختلافات گروه رو از هم بپاشونیم.»
هوپی با صدای آرام اما جدی گفت:
«اینقدر از هم فاصله نگیرین. گروه برای همدیگه است، نه برای جنگیدن.»
«تو همیشه باید جلو میرفتی، جیمین! وقتی دیدم که تو به ات توجه میکنی، فکر کردم شاید من از دست برم. منم همینطور. هیچ وقت نمیخواستم حس کنم که برای ات کافی نیستم. ولی شاید منم از حد گذشتم و زیادی به ات نزدیک شدم.»
کوک که تا اون لحظه ساکت بود، با صدای آرام ولی محکم گفت:
«منم دقیقاً همینه که میگم. حس میکنم همیشه باید یه قدم جلوتر از بقیه باشم، چون نمیخواهم ات رو از دست بدم. همه ما میخواستیم توجهش رو داشته باشیم، ولی این حسادتها داشت خراب میکرد. من نمیخواستم اینطور بشه، اما احساس میکردم باید برای خودم میجنگم.»
ات سرش رو پایین انداخت و چشماش پر از اشک شد.
«من نمیخواستم که اینطور بشه... نمیخواستم هیچکدوم از شما رو از دست بدم. شماها همه برام مهمید.»
نامجون که دید فضا دوباره سنگین شده، نفس عمیقی کشید و گفت:
«بچهها، شما هم باید بفهمید که این رفتارها نمیتونه ادامه پیدا کنه. حسادتها و رقابتها هیچ کمکی به ما نمیکنه. باید به همدیگه اعتماد کنیم و بپذیریم که همه برامون مهم هستید.»
ولی جیمین که هنوز از عصبانیت میلرزید، دوباره گفت:
«ولی چرا باید همیشه من این حس رو داشته باشم که باید بیشتر تلاش کنم؟ وقتی دیدم تهیونگ و کوک دارن به ات نزدیک میشن، حسم این بود که از من بهترن.»
تهیونگ بلافاصله جواب داد:
«تو همیشه پیشی میگیری جیمین! فکر میکنی همیشه بهترینی؟ ما هم حق داریم به ات نزدیک بشیم!»
کوک هم با لحن تندی گفت:
«همهتون همینطورید. همیشه یکی از ما باید جلو باشه. من دیگه نمیتونم اینو تحمل کنم.»
فضا داشت به شدت داغ میشد. همه صداها بلندتر میشد و به وضوح حسادت و نارضایتی بین اعضای گروه در حال فوران بود.
نامجون با فریاد گفت:
«بس کنید! شماها چرا اینطور رفتار میکنید؟ این دیگه نه رقابته، نه تیمی! همهمون باید کنار هم باشیم، نه که همدیگه رو پایین بکشیم.»
شوگا با نگرانی گفت:
«کافیست بچهها. هیچ چیزی ارزش نداره که بخاطر این اختلافات گروه رو از هم بپاشونیم.»
هوپی با صدای آرام اما جدی گفت:
«اینقدر از هم فاصله نگیرین. گروه برای همدیگه است، نه برای جنگیدن.»
- ۸.۰k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط