دیگر امروز گذشت

دیگر امروز گذشت
هرچه بود آخر شد
ولی از عادت این دل،
دلِ تنها،
دلِ مرده،
شبْ شبی،
روشن و مهتاب شبی
باز از آن كوچه گذشته
زیر لب می‌خوانم
« بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم» /.
دیدگاه ها (۴)

دلمــان خـوش اســت که می نویســیم و دیگــران می خـواننــد ...

جبران آنچه به سبب خاموش ماندنت به دست نیاورده ای آسان تر ا...

ذهن این زن، اتاقک زیر شیروانی ست اتاقکی که در آن، چیزها سا...

رد پای کســــی که آرامشــــم را گرفته بود،دنبــــال کردم... ...

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره ب...

می خوانمت تو را و نگاهت همی کنممی بینم این تو را و ببینم تو ...

گفتاما در شبی این گونه گنگهیچ آوایی نمی آید به گوشگفتمشاما د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط