𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏
مانیا چند لحظه پشت در اتاق جیمین ایستاد.
دستش رو بالا آورد تا در بزنه، اما منصرف شد.
برای اولین بار حس میکرد چیزی درباره گذشته جیمین وجود داره که حتی خودش هم ازش خبر نداره.
چند دقیقه بعد، صدای جیمین از داخل اتاق اومد.
- مانیا...
+ بله؟
- بیا داخل.
مانیا در رو باز کرد.
جیمین کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد.
+ میخواید درباره لیا حرف بزنید؟
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
- نه.
مانیا تعجب کرد.
+ پس درباره چی؟
جیمین برگشت سمتش.
- درباره چیزی که امروز شنیدی.
+ یعنی گذشتهتون؟
جیمین آرام سر تکون داد.
- من همه چیز رو بهت نگفتم.
مانیا چیزی نگفت.
+ چرا؟
جیمین نفس عمیقی کشید.
- چون نمیخواستم بدونی.
+ از چی میترسیدید؟
جیمین نگاهش رو از مانیا گرفت.
- از اینکه اگه بدونی، دیگه مثل قبل به من نگاه نکنی.
مانیا چند لحظه بهش خیره موند.
+ من حق دارم حقیقت رو بدونم.
جیمین آرام جواب داد:
- میدونم.
بعد مکث کرد.
- ولی یه چیز رو باید بدونی...
مانیا منتظر موند.
- لیا دلیل اصلی رفتنم از زندگی من نبود.
+ پس چرا همه فکر میکنن به خاطر وضعیت پاتون ترکتون کرد؟
جیمین با تلخی لبخند زد.
- چون خودم گذاشتم همه همین فکر رو بکنن.
مانیا اخم کرد.
+ چرا؟
جیمین جواب نداد.
فقط به سمت میز رفت و کشوی کوچکی رو باز کرد.
چیزی از داخلش بیرون آورد.
یک پاکت قدیمی.
مانیا با تعجب به پاکت نگاه کرد.
+ این چیه؟
جیمین پاکت رو روی میز گذاشت.
- چیزی که بعد از رفتن لیا به دستم رسید.
+ نامهست؟
- آره.
مانیا دستش رو جلو برد، اما جیمین سریع گفت:
- هنوز نخونش.
مانیا دستش رو عقب کشید.
+ پس چرا بهم نشونش دادید؟
جیمین چند لحظه سکوت کرد.
- چون فکر میکنم وقتشه بدونی چرا هیچوقت درباره اون روز حرف نزدم.
مانیا آرام پرسید:
+ اون روزی که تصادف کردید؟
جیمین سرش رو پایین انداخت.
- نه...
چند ثانیه سکوت کرد.
- روزی که قبل از تصادف، برای آخرین بار لیا رو دیدم.
مانیا با تعجب نگاهش کرد.
+ یعنی قبل از تصادف اتفاقی افتاده؟
جیمین چیزی نگفت.
فقط پاکت رو برداشت و دوباره داخل کشو گذاشت.
- امشب نه.
+ جیمین...
- فردا همه چیز رو برات تعریف میکنم.
مانیا با تردید پرسید:
+ قول میدید؟
جیمین برای چند لحظه بهش نگاه کرد.
- این بار آره.
مانیا از اتاق بیرون رفت.
اما درست وقتی در رو بست، صدای جیمین رو شنید.
- مانیا...
برگشت.
+ بله؟
جیمین به درِ بستهی کشو نگاه کرد.
- اگه بعد از شنیدن حقیقت خواستی از اینجا بری...
مکث کرد.
- جلوت رو نمیگیرم.
مانیا چیزی نگفت.
فقط آرام از جلوی اتاق دور شد.
و آن شب، برای اولین بار...
یک سؤال بزرگتر از همیشه در ذهنش شکل گرفت:
اگر لیا تمام حقیقت را نگفته بود...
پس جیمین دقیقاً چه چیزی را از همه پنهان کرده بود؟
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏
مانیا چند لحظه پشت در اتاق جیمین ایستاد.
دستش رو بالا آورد تا در بزنه، اما منصرف شد.
برای اولین بار حس میکرد چیزی درباره گذشته جیمین وجود داره که حتی خودش هم ازش خبر نداره.
چند دقیقه بعد، صدای جیمین از داخل اتاق اومد.
- مانیا...
+ بله؟
- بیا داخل.
مانیا در رو باز کرد.
جیمین کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد.
+ میخواید درباره لیا حرف بزنید؟
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
- نه.
مانیا تعجب کرد.
+ پس درباره چی؟
جیمین برگشت سمتش.
- درباره چیزی که امروز شنیدی.
+ یعنی گذشتهتون؟
جیمین آرام سر تکون داد.
- من همه چیز رو بهت نگفتم.
مانیا چیزی نگفت.
+ چرا؟
جیمین نفس عمیقی کشید.
- چون نمیخواستم بدونی.
+ از چی میترسیدید؟
جیمین نگاهش رو از مانیا گرفت.
- از اینکه اگه بدونی، دیگه مثل قبل به من نگاه نکنی.
مانیا چند لحظه بهش خیره موند.
+ من حق دارم حقیقت رو بدونم.
جیمین آرام جواب داد:
- میدونم.
بعد مکث کرد.
- ولی یه چیز رو باید بدونی...
مانیا منتظر موند.
- لیا دلیل اصلی رفتنم از زندگی من نبود.
+ پس چرا همه فکر میکنن به خاطر وضعیت پاتون ترکتون کرد؟
جیمین با تلخی لبخند زد.
- چون خودم گذاشتم همه همین فکر رو بکنن.
مانیا اخم کرد.
+ چرا؟
جیمین جواب نداد.
فقط به سمت میز رفت و کشوی کوچکی رو باز کرد.
چیزی از داخلش بیرون آورد.
یک پاکت قدیمی.
مانیا با تعجب به پاکت نگاه کرد.
+ این چیه؟
جیمین پاکت رو روی میز گذاشت.
- چیزی که بعد از رفتن لیا به دستم رسید.
+ نامهست؟
- آره.
مانیا دستش رو جلو برد، اما جیمین سریع گفت:
- هنوز نخونش.
مانیا دستش رو عقب کشید.
+ پس چرا بهم نشونش دادید؟
جیمین چند لحظه سکوت کرد.
- چون فکر میکنم وقتشه بدونی چرا هیچوقت درباره اون روز حرف نزدم.
مانیا آرام پرسید:
+ اون روزی که تصادف کردید؟
جیمین سرش رو پایین انداخت.
- نه...
چند ثانیه سکوت کرد.
- روزی که قبل از تصادف، برای آخرین بار لیا رو دیدم.
مانیا با تعجب نگاهش کرد.
+ یعنی قبل از تصادف اتفاقی افتاده؟
جیمین چیزی نگفت.
فقط پاکت رو برداشت و دوباره داخل کشو گذاشت.
- امشب نه.
+ جیمین...
- فردا همه چیز رو برات تعریف میکنم.
مانیا با تردید پرسید:
+ قول میدید؟
جیمین برای چند لحظه بهش نگاه کرد.
- این بار آره.
مانیا از اتاق بیرون رفت.
اما درست وقتی در رو بست، صدای جیمین رو شنید.
- مانیا...
برگشت.
+ بله؟
جیمین به درِ بستهی کشو نگاه کرد.
- اگه بعد از شنیدن حقیقت خواستی از اینجا بری...
مکث کرد.
- جلوت رو نمیگیرم.
مانیا چیزی نگفت.
فقط آرام از جلوی اتاق دور شد.
و آن شب، برای اولین بار...
یک سؤال بزرگتر از همیشه در ذهنش شکل گرفت:
اگر لیا تمام حقیقت را نگفته بود...
پس جیمین دقیقاً چه چیزی را از همه پنهان کرده بود؟
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۱.۲k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط