my prisoner
پارت ۷
بنگچان ، به صندلی کنار خودش اشاره کرد.
بنگچان: برو بشین.
سونگمین، با ترس به سمت صندلی رفت و اروم روش نشست.
هیونجین، با پوزخندی تمسخر امیز به سونگمین نگاه میکرد.
هیونجین: خی جان..فک کنم اون پیری هم از پسرای ساکت خوشش میومد نه؟
پوزخند چان بزرگ تر شد گفت
بنگچان: اره..
سونگمین، بالاخره متوجه موضوع شده بود. ترس و اظطراب ، تمام بدنش رو فرا گرفته بود. تپش قلب گرفته و بود و نفس نفس کوچکی میزد.
فلیکس: هی خوبی-
بنگچان: ولش کن فلیکس..این کوچولو باید با واقعیت کنار بیاد.
فلیکس، سری تکون داد و کنار دیوار ایستاد. هنوز هن دلش برای سونگمین میسوخت. از اینکه رئیسش انقدر خشن با اون رفتار میکنه متنفر بود..ولی حق گفتن چیزی نداشت وگرنه سرنوشت خودش هم مثل سونگمین میشد. برای همین ترجیح میداد همیشه یه گوشه به ایسته و هیچی نگه و به تمام فرمان های اونها عمل کنه و وفادار باشه.
بعد ۱ ساعت ، مهمون ها رسیدن و روی صندلی نشستن.
لوکاس: کریستوفر خیلی وقت بود ندیده بودمت..از اخرین باری که دیدمت قوی تر شدی* پوزخند *
بنگچان: شما هم از اخرین باری که دیدمتون گستاخ تر شدین.
لوکاس ، سرفه ای کرد و گفت
لوکاس: فعلا بیخیال جناب..ما برای مسائل دیگه ای اینجا هستیم.
بنگچان: درسته..ایشون دخترتون هستن؟
لوکاس: بله درسته..ایشون دختر بزرگم سون هی هستن..که اگه همه چیز خوب پیش بره همسر برادر شما ، هیونجین میشن.
بنگچان: درسته.
لوکاس ، نگاهی به سونگمین انداخت و پوزخندی زد.
لوکاس: خودشه؟
بنگچان: اره..نظرت؟
لوکاس: ففط مشکلش همون حرف نزدنشه..که اونم مهم نیس..مهم اون بدن ظریفشه که قراره زیرم باشه..
سونگمین، لرزش گرفت و سرش رو پایین انداخت.
لوکاس: نظرمه بجای دوروز دیگه..فردا شب انجامش بدیم کریستوفر
بنگچان: خیلیم خوب..هیونجین
هیونجین: هوم؟
بنگچان: سون هی رو ببر داخل حیاط پشتی و یکم باهم حرف بزنید.
هیونجین، هوفی کشید و از روی صندلیش بلند شد. به سون هی اشاره کرد و گفت
هیونجین: دنبالم بیا.
سون هی ، از سر جاش بلند و به هیونجین نزدیک شد و باهم از سالن خارج شدن.
بنگچان ، به صندلی کنار خودش اشاره کرد.
بنگچان: برو بشین.
سونگمین، با ترس به سمت صندلی رفت و اروم روش نشست.
هیونجین، با پوزخندی تمسخر امیز به سونگمین نگاه میکرد.
هیونجین: خی جان..فک کنم اون پیری هم از پسرای ساکت خوشش میومد نه؟
پوزخند چان بزرگ تر شد گفت
بنگچان: اره..
سونگمین، بالاخره متوجه موضوع شده بود. ترس و اظطراب ، تمام بدنش رو فرا گرفته بود. تپش قلب گرفته و بود و نفس نفس کوچکی میزد.
فلیکس: هی خوبی-
بنگچان: ولش کن فلیکس..این کوچولو باید با واقعیت کنار بیاد.
فلیکس، سری تکون داد و کنار دیوار ایستاد. هنوز هن دلش برای سونگمین میسوخت. از اینکه رئیسش انقدر خشن با اون رفتار میکنه متنفر بود..ولی حق گفتن چیزی نداشت وگرنه سرنوشت خودش هم مثل سونگمین میشد. برای همین ترجیح میداد همیشه یه گوشه به ایسته و هیچی نگه و به تمام فرمان های اونها عمل کنه و وفادار باشه.
بعد ۱ ساعت ، مهمون ها رسیدن و روی صندلی نشستن.
لوکاس: کریستوفر خیلی وقت بود ندیده بودمت..از اخرین باری که دیدمت قوی تر شدی* پوزخند *
بنگچان: شما هم از اخرین باری که دیدمتون گستاخ تر شدین.
لوکاس ، سرفه ای کرد و گفت
لوکاس: فعلا بیخیال جناب..ما برای مسائل دیگه ای اینجا هستیم.
بنگچان: درسته..ایشون دخترتون هستن؟
لوکاس: بله درسته..ایشون دختر بزرگم سون هی هستن..که اگه همه چیز خوب پیش بره همسر برادر شما ، هیونجین میشن.
بنگچان: درسته.
لوکاس ، نگاهی به سونگمین انداخت و پوزخندی زد.
لوکاس: خودشه؟
بنگچان: اره..نظرت؟
لوکاس: ففط مشکلش همون حرف نزدنشه..که اونم مهم نیس..مهم اون بدن ظریفشه که قراره زیرم باشه..
سونگمین، لرزش گرفت و سرش رو پایین انداخت.
لوکاس: نظرمه بجای دوروز دیگه..فردا شب انجامش بدیم کریستوفر
بنگچان: خیلیم خوب..هیونجین
هیونجین: هوم؟
بنگچان: سون هی رو ببر داخل حیاط پشتی و یکم باهم حرف بزنید.
هیونجین، هوفی کشید و از روی صندلیش بلند شد. به سون هی اشاره کرد و گفت
هیونجین: دنبالم بیا.
سون هی ، از سر جاش بلند و به هیونجین نزدیک شد و باهم از سالن خارج شدن.
- ۴۶.۳k
- ۲۹ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط