رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۱۸
مبلها کشوندم.
کنجکاوي داشت وجودمو میخورد.
روي مبل هلم داد و خودشم رو به روم وایساد.
-به غیر از من دو نفر دیگه هم هستن که تو رو
دوست دارند.
ابروهام بالا پریدند.
_یکی همون پسرهی تو اون مغازه که اسمش مهرداده و یکی دیگه هم ایمان، پسر خالهی من، اما مهم یه چیز بود و اینم این بود که تو عاشق من بودي نه اونا، مهرداد براي اینکه تو رو مال خودش کنه میخواست بهت تجاوز کنه که اگه من دیر رسیده بودم کارتو تموم میکرد.
جا خوردم.
بهش نمیومد که اینقدر عوضی باشه!
_یه مدت بود که ما دعواي شدیدي کرده بودیم، تو واسه اینکه با من لج کرده بودي رفتی با ایمان
ازدواج کردي.
چشمهام تا آخرین حد ممکن گرد شدند.
_اما به یه هفته نکشیده من تو رو تهدید کردم که اگه ایمانو طلاق ندي میکشمش، ازش طلاق گرفتی
و کم کم رابطهمون بازم خوب شد اما چند روز بعد
اتفاق کشته شدن مامان و بابات اتفاق افتاد.
غم وجودمو پر کرد.
-تا چند وقت من تو رو پنهان کرده بودم اما مهرداد تو رو پیدا کرد و دزدید، میخواست به زور کتک و
تهدید تو رو راضی به ازدواج کنه، بهت تجاوز کرد.
نفس تو سینم حبس شد و وجودم لرزید.
-یعنی... یعنی اون به من...
سکوت کردم که سري تکون داد.
با بهت از جام بلند شدم.
-اون پسره...
خود به خود دستم مشت شد.
بازوهامو گرفت.
_اما من تو رو پیدا کردم، فکر میکرد حالا که دخترونگیتو ازت گرفته من تو رو دور میندازم اما
نمیدونست که آتیش عشق من بیشتر از این حرفهاست.
فقط خیره نگاهش کردم اونم با نگاه مظلومش
سکوت کرد.
کم کم لبخندي روي لبم نشست.
-تو معجزهی زندگی منی نیما.
لبخند عمیقی روي لبش نشست و تو بغلش کشیدم
که دستهامو دور کمرش حلقه کردم و با لذت
چشمهامو بستم.
دستشو توي موهام کشید.
>خواستیم عقد رسمی کنیم که این اتفاق از پلهها پرت شدنت به پایین اتفاق افتاد، واسه همین
اتفاقاته که میگم بهتره فراموشیت درمان نشه اتفاقات عذابآور زیادیو دیدي.
کمی عقب کشیدم و سرمو بالا آورد و بوسهاي به زیر
گلوش زدم.
-خوشحالم که یه تکیه گاهی مثل تو دارم.
با لبخند نگاهم کرد.
_منم خوشحالم که بهم اعتماد کردي.
با لبخند چشمهامو بستم و سرمو به قفسهی
سینهش تکیه دادم که چونهشو روي سرم گذاشت.
_دیگه نبینم بدون اجازهی من بیرون بري.
آروم گفتم: حالا که دیگه همه چیو فهمیدم بهتر
میتونم از خودم محافظت کنم پس اینقدر دیگه
محدودم نکن.
عمیق موهامو بوسید.
-قبوله به شرط اینکه زیر نظر من باشی.
لبخندي از ذوق زدم.
_قبوله.
#مهرداد
-اون دزد هممونو دست انداخت؛ دلم میخواد با
دستهاي خودم بکشمش.
محدثه با بغض خندید.
-یعنی واقعا زندهست؟
میون عصبانیتم لبخندي روي لبم نشست.
-آره، خانم من زندهست.
ماهان متفکر دستی به ته ریشش کشید.
-اما چرا اینکار رو کرده؟
پورخندي زدم.
-دیگه چرا؟
دیدگاه ها (۹)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۱۹با ابروهاي بالا رفته گفت: یعنی دو...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۰نفس پر حرصی کشیدم و دستشو پس زدم....

رمان:#دخترم_باش#پارت_۲۱به سمت آراز رفت و یقه ش رو گرفت . _ ب...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۲۰_ من کی بهت یاد دادم قسم دروغ بخوری ؟...

موضوع با من فیک با تو

پارت ۱۱۴

Part⁹ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط