معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P¹⁰⁴
ـــهیوناـــ
+اگه نمیخوای میتونم بندازمش تو سطل
-باشه باشه
از دستم گرفت و یه کاز ازش زد
-چون تو درست کردی میخورما وگرنه گشنم نبود
+مشخصه
-فعلا دارم میرم،کاری داشتی زنگ بزن
+اوهوم
-خدافظ
پشتش رو بهم کرد و یک قدم برداشت.تا قدم بعدیش رو روی زمین مستقر نکرده بود گفتم
+شیشه فروش
گردنش برگشت و بهم نگاه کرد
-هوم؟
سرم به پایین مایل شد و با انگشتام ور میرفتم
+راجب سوال صبح باید بگم که...دوست دارم.
و برای زیاد رمانتیک نکردن قضیه سرمو بالا بردم و بهش زل زدم.ابرو هاش بالا پریده بودن و لبش باز بود که بخواد چیزی بگه
اما بازهم فرصت ندادم و دوباره با همون اعتماد به سقف مغرورانه ام گفتم
+ولی درلیل نمیشه نخوام تخم جن بازی در نیارم و اذیتت نکنم
خیلی خیلی خیلی سریع درو به هم کوبیدم
به در تکیه دادم و سر خوردم تا روی زمین سرامیکی و یخ قرار گرفتم
دستامو لای موهایی که یکم بهم ریختشون کرده بود کردم و کلا توی هوا پخششون کردم
+مریـ/ـض پوفیـ/ـوز(خطاب به خودش)این چه گوهی بود خوردم؟
چشمامو فشار دادم.خیلی محکم
با دندون به جون پوست لب پایینم افتادم
+خدایا،چرا منو لال نمیکنی؟توکه میدونی من چقدر زر میزنم
یکی از خدمتکار ها سمتم اومد
دختر جوونی بود
چهره گرفته و شادی نداشت
:خانم صبحانه حاضره
+باشه الان میام
...
هوا ابری بود
روی تخت بودم و بالش توی بغلم بود
پنجره باز بود و سوز میومد
گوشیم رو تو دستم با هر پیامی که از طرف یونگی میومد بیشتر فشار میدادم که بیشتر هم باعث سفیدی بند انگشت هام میشد و بیشتر باعث خون پرسیدن به انگشام میشدم
(+منظورت چیه که نمیتونم نت بگیرم)
(∆خب من چیکار کنم جونگکوک گفت نزارم نت بگیری.برو به خودش شکایت کن نه من)
(+بعد شماها میپرسین چرا نمیخوام اینجا بمونم)
(∆میگم تقصیر من نیست😭)
(+منم میگم رییس مافیاتونو راضی کن)
و دکمهی بلاک که بالای صفحه گوشیم قرار داشت رو زدم و از صفحه چت بیرون اومد
+خدا لعنتتون کنه
ساعت پنج عصر بود و جونگکوک الانا میومد
بهتر نبود بخوابم تا نتونه ازم راجب صبح حرف بیرون بکشه؟
فکر خوبی بود اما الان خوابم نمیومد.پلن چیدم که هروقت اومد خودمم بخوابی بزنم که نمیدونستم کی میتونم بیدار شم.شاید هر وقت خونه نبود
صدای برخورد قطرات آب که با شتاب به شیشه میخوردن به گوشم رسید
با هیجان سرمو بالا بردم و پنجره رو نگاه کردم
پر قطره بارون بود
ناخودآگاه نیشم باز شد و بدو بدو دویدم سمت حیاط
اون نگهبانای مجسمه نما کمتر شده بودن
صبح هشت تا تو کل محوطه بودن و الان چهار تا
چه یکی بودن چه صدتا دلیلی برای این نبود که نخوام مثل دیوونه ها برای بارون ذوق کنم و خودم رو توی قطره ها غرق کنم
...
موهام از خیسی به سرم چسبیده بودن و کل لباسام اب رو به خودشون جذب کرده بودن
هوا پاییزی بود و احتمال سرماخوردگیم زیاد.ولی من بارون رو ترجیح میدم
سرم بالا بود و ابر سیاه بالا سرم نگاه میکردم
احساسی جز برخورد قطرات رو روی شونم حس کردم
گرم بود،خیس نبود
سریع برگشتم
+هیننن
+چرا مثل جنای
تک خنده ای کرد
-چند ساعت نبودم ببین با خودت چیکار کردی
+چیکار کردم؟
-از من میپرسی؟نگاه کن انگار چندتا سطل پر اب ریختن روت
+واقعا درک نمیکنم،بارون کیفش اینکه خیس بشی
-فعلا بیا بریم تو وگرنه تو تب میسوزی
+تب؟
سرشو به چپ و راست تکون داد و بعدش یکی از دستاشو روی پیشونیم گذاشت و اون یکی دستش دور مچم رو گرفت.کل عرض مچم اندازه سهتا از انگشتاش بود
من جوجه نیستم!اون خیلی گندس
-حداقل دو درجه تب داری
+ندارم
-داری
+دارم؟
دلم نمیخواست تسلیمش بشم اما شایدم راشت میگفت.سردرد و ابریزشی که داشتم مدارکی برای اثبات حرفاش بودن
-اوهوم
-پس بریم تو
پیشونیم رو رها کرد اما دستم رو نه
دنبال خودش توی عمارتش کشوند و تا اتاقش برد
فصل دوم
P¹⁰⁴
ـــهیوناـــ
+اگه نمیخوای میتونم بندازمش تو سطل
-باشه باشه
از دستم گرفت و یه کاز ازش زد
-چون تو درست کردی میخورما وگرنه گشنم نبود
+مشخصه
-فعلا دارم میرم،کاری داشتی زنگ بزن
+اوهوم
-خدافظ
پشتش رو بهم کرد و یک قدم برداشت.تا قدم بعدیش رو روی زمین مستقر نکرده بود گفتم
+شیشه فروش
گردنش برگشت و بهم نگاه کرد
-هوم؟
سرم به پایین مایل شد و با انگشتام ور میرفتم
+راجب سوال صبح باید بگم که...دوست دارم.
و برای زیاد رمانتیک نکردن قضیه سرمو بالا بردم و بهش زل زدم.ابرو هاش بالا پریده بودن و لبش باز بود که بخواد چیزی بگه
اما بازهم فرصت ندادم و دوباره با همون اعتماد به سقف مغرورانه ام گفتم
+ولی درلیل نمیشه نخوام تخم جن بازی در نیارم و اذیتت نکنم
خیلی خیلی خیلی سریع درو به هم کوبیدم
به در تکیه دادم و سر خوردم تا روی زمین سرامیکی و یخ قرار گرفتم
دستامو لای موهایی که یکم بهم ریختشون کرده بود کردم و کلا توی هوا پخششون کردم
+مریـ/ـض پوفیـ/ـوز(خطاب به خودش)این چه گوهی بود خوردم؟
چشمامو فشار دادم.خیلی محکم
با دندون به جون پوست لب پایینم افتادم
+خدایا،چرا منو لال نمیکنی؟توکه میدونی من چقدر زر میزنم
یکی از خدمتکار ها سمتم اومد
دختر جوونی بود
چهره گرفته و شادی نداشت
:خانم صبحانه حاضره
+باشه الان میام
...
هوا ابری بود
روی تخت بودم و بالش توی بغلم بود
پنجره باز بود و سوز میومد
گوشیم رو تو دستم با هر پیامی که از طرف یونگی میومد بیشتر فشار میدادم که بیشتر هم باعث سفیدی بند انگشت هام میشد و بیشتر باعث خون پرسیدن به انگشام میشدم
(+منظورت چیه که نمیتونم نت بگیرم)
(∆خب من چیکار کنم جونگکوک گفت نزارم نت بگیری.برو به خودش شکایت کن نه من)
(+بعد شماها میپرسین چرا نمیخوام اینجا بمونم)
(∆میگم تقصیر من نیست😭)
(+منم میگم رییس مافیاتونو راضی کن)
و دکمهی بلاک که بالای صفحه گوشیم قرار داشت رو زدم و از صفحه چت بیرون اومد
+خدا لعنتتون کنه
ساعت پنج عصر بود و جونگکوک الانا میومد
بهتر نبود بخوابم تا نتونه ازم راجب صبح حرف بیرون بکشه؟
فکر خوبی بود اما الان خوابم نمیومد.پلن چیدم که هروقت اومد خودمم بخوابی بزنم که نمیدونستم کی میتونم بیدار شم.شاید هر وقت خونه نبود
صدای برخورد قطرات آب که با شتاب به شیشه میخوردن به گوشم رسید
با هیجان سرمو بالا بردم و پنجره رو نگاه کردم
پر قطره بارون بود
ناخودآگاه نیشم باز شد و بدو بدو دویدم سمت حیاط
اون نگهبانای مجسمه نما کمتر شده بودن
صبح هشت تا تو کل محوطه بودن و الان چهار تا
چه یکی بودن چه صدتا دلیلی برای این نبود که نخوام مثل دیوونه ها برای بارون ذوق کنم و خودم رو توی قطره ها غرق کنم
...
موهام از خیسی به سرم چسبیده بودن و کل لباسام اب رو به خودشون جذب کرده بودن
هوا پاییزی بود و احتمال سرماخوردگیم زیاد.ولی من بارون رو ترجیح میدم
سرم بالا بود و ابر سیاه بالا سرم نگاه میکردم
احساسی جز برخورد قطرات رو روی شونم حس کردم
گرم بود،خیس نبود
سریع برگشتم
+هیننن
+چرا مثل جنای
تک خنده ای کرد
-چند ساعت نبودم ببین با خودت چیکار کردی
+چیکار کردم؟
-از من میپرسی؟نگاه کن انگار چندتا سطل پر اب ریختن روت
+واقعا درک نمیکنم،بارون کیفش اینکه خیس بشی
-فعلا بیا بریم تو وگرنه تو تب میسوزی
+تب؟
سرشو به چپ و راست تکون داد و بعدش یکی از دستاشو روی پیشونیم گذاشت و اون یکی دستش دور مچم رو گرفت.کل عرض مچم اندازه سهتا از انگشتاش بود
من جوجه نیستم!اون خیلی گندس
-حداقل دو درجه تب داری
+ندارم
-داری
+دارم؟
دلم نمیخواست تسلیمش بشم اما شایدم راشت میگفت.سردرد و ابریزشی که داشتم مدارکی برای اثبات حرفاش بودن
-اوهوم
-پس بریم تو
پیشونیم رو رها کرد اما دستم رو نه
دنبال خودش توی عمارتش کشوند و تا اتاقش برد
- ۴۲۱
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط