_______________

_______________
☆COUSIN'S★
_______________
★CHAPTER:2☆
__________________________________________________________________
چند روز از آن مهمانی گذشته بود، اما تصویر آن لحظه روی پله‌ها هنوز در ذهن ینا روشن مانده بود؛ گرمای دستی که بیش از حد معمول روی بازویش ماند، و نگاهی که کمی بیشتر از یک نگاه ساده طول کشید.

رفتار تهیونگ تغییر نکرده بود، اما نگاهش چرا. او حالا بیشتر سکوت می‌کرد، بیشتر تماشا می‌کرد، و کمتر بی‌خیال به نظر می‌رسید.

آن عصر، دوباره خانه‌ی خاله شلوغ بود. موضوع ساده‌ای وسط جمع مطرح شد؛ آن‌قدر ساده که کسی فکر نمی‌کرد بتواند فضا را تغییر دهد.

مادر ینا با لحنی عادی گفت:
«راستی، یکی از همکارای باباش یه پسر معرفی کرده. خانواده‌شونم خوبن.»

چند نفر با کنجکاوی پرسیدند: «چند سالشه؟ چی کاره‌ست؟»

ینا سرش پایین بود. انتظار چنین حرفی را نداشت، اما بیشتر از خودش، نگاه دیگری را حس می‌کرد.

تهیونگ.

او ساکت مانده بود. بیش از حد ساکت.

وقتی بحث بالا گرفت، ینا به بهانه‌ی آوردن آب از جا بلند شد. آشپزخانه خلوت بود. نفس عمیقی کشید، اما آرامشش دوام نیاورد.

چند ثانیه بعد، صدای قدم‌هایی پشت سرش پیچید.

«جدی‌یه؟»

صدای تهیونگ بود. کوتاه، مستقیم.

ینا بدون این‌که برگردد، گفت:
«چی جدی‌ه؟»

«این قضیه‌ی خواستگار.»

او حالا نزدیک‌تر ایستاده بود. فاصله‌ای که نه کاملاً معمولی بود، نه کاملاً صمیمی.

ینا شانه بالا انداخت.
«نمی‌دونم. شاید.»

چند لحظه سکوت میانشان ماند. سکوتی که بیش از حد سنگین بود.

تهیونگ آرام اما واضح گفت:
«لازم نکرده به هر کی رسیدی جواب مثبت بدی.»

ینا بالاخره برگشت. نگاهش مستقیم در نگاه او نشست.
«ببخشید؟»

«می‌گم… عجله نکن.»

لحنش دیگر نصیحت‌گر نبود؛ چیزی در آن شبیه کنترلِ سختِ یک احساس بود.

ینا اخم کرد.
«تو چرا انقدر حساس شدی؟ مگه قراره با تو ازدواج کنم که ازت اجازه بگیرم؟»

جمله، بی‌فکر از دهانش بیرون آمد.

چشم‌های تهیونگ لحظه‌ای تیره شد. مکث کرد. نفسش را آهسته بیرون داد.

«دقیقاً مشکل همینه.»

ینا پلک زد.
«چی؟»

اما او جواب نداد. نگاهش را از او گرفت و یک قدم عقب رفت.

«هیچی. بی‌خیال.»

خواست برود که ینا ناخواسته صدایش زد:
«تهیونگ.»

او ایستاد، اما برنگشت.

«اگه حرفی داری، کامل بزن.»

چند ثانیه گذشت. فقط صدای همهمه‌ی دور مهمانی شنیده می‌شد.

تهیونگ آهسته گفت:
«فقط می‌گم هر کسی لیاقتتو نداره. همین.»

و این‌بار رفت.

ینا همان‌جا ماند، با قلبی که بی‌دلیل تند می‌زد و ذهنی که بیش از هر زمان دیگری درگیر شده بود.

او نمی‌دانست کدام بخش از حرف‌های تهیونگ بیشتر آزارش داده؛
این‌که گفت عجله نکن،
یا این‌که نگفت چرا برایش مهم است.

اما یک چیز روشن بود.

اگر این فقط نگرانی یک پسرخاله بود، چرا این‌قدر شبیه حسادت به نظر می‌رسید؟

"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
برای چپتر بعد:
لایک:۱۰
کامنت:۵
ریپست:۳
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
دیدگاه ها (۵)

_______________☆COUSIN'S★_______________★CHAPTER:1☆_________...

_______________☆COUSIN'S★_______________★COMING SOON☆_______...

_________________☆STILL MINE★_________________★CHAPTER:۳☆___...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط