زندگی دوباره

زندگی دوباره...
پارت بیست و دوم
__________________

از دفترش خارج شو نگاهی به اطراف کرد با ندیدن هه سو نفس عمیقی کشید و خواست ادامه راهش رو بره که تصمیم گرفت وارد اتاق جونگکوک بشه...درسته باهم یکم بحث کردن ولی رفیق هم بودن ...آروم در رو باز کرد و وارد دفتر شد چشمش به جونگکوک خورد که سرش روی میز هست و انگار خوابیده آروم اسمش رو صدا زد:
_جونگکوک؟...جونگکوکا!
چند بار اینکار رو تکرار کرد اما جوابی نشنید آروم سمتش رفت شروع کرد به ضربه زدن
_هی جونگکوک...پسر...
با آخرین تکانی که داد بدن بی جون مرد تکونی خورد و صورت همرنگ گچ اش دیده شد...با دیدن جونگکوکی که بیهوش هست اسمش و بلند فریاد زد و سعی کرد جثه بزرگ و سنگین رفیقش و بلند کنه...
با داد تهیونگ ...رئیس چو،هه سو،ات،جک
سریع وارد دفتر شدن با دیدن حال جونگکوک جا خوردن اما طولی نکشید که هه سو سریع واکنش نشون داد و سمت تهیونگ و جونگکوک حرکت کرد...سعی کرد زیر بغلش و بگیره تند لب زد:
_ب.باید ببریمش بیمارستان بدو تهیونگ..
سوار ماشین شدن و به نزدیک ترین بیمارستان حرکت کردند...
سریع وارد بیمارستان شد پرستار سمتشون حرکت کرد که تهیونگ لب زد:
_بی هوشه برانکارد...لطفا..
با اوردن برانکارد سریع جونگکوک و داخل اتاق بردن که تهیونگ به دیوار تکیه داد و همونجوری سر خورد و نشست ...
_تهیونگ حالت خوبه؟!...
_جونگکوک..
_خوب میشه ..فقط از خستگی زیاد بی هوش شده ...
جلوی پای پسر زانو زد و دستش و روی زانو های پسر روبروش گذاشت...
_اون هیچیش نیست مطمئن باش..
بعد از یه ربع دکتر از اتاق بیرون اومد که تهیونگ سریع بلند شد و سمتش رفت ..
_ح.حالش چطوره؟!
_شما چه نسبتی باهاش دارید؟
_رفیقشم..
_اعضای خانواده اش کجان؟ با اونا حرف بزنم بهتره...
هه سو نگاهی به دکتر کرد و لب زد:
_ف.فکر کنم همه شون مردن ..تا جایی که ما میدونیم هیچکس و نداره
_اوه چه بد شد شاید اگر به اونا میگفتم چون باهاس زندگی میکنن بهتر میتونستن ازش مراقبت کنن ولی حالا..
_من..برادر ناتنی اشم ..
با این حرف تهیونگ..هه سو نگاهی متعجب بهش انداخت..
_چی داری میگی تهیونگ !
دکتر نگاهی به سر تا پای تهیونگ انداخت و لب زد:
_خب..آقای جئون مشکل معده دارن یعنی گویا برای مدتی هیچ غذایی نمی‌ خوردند و ..
_فقط قهوه ..
_خب همین اصل ماجراست که با معده خالی فقط قهوه می‌خوردند..خستگی زیادی هم دارن دلیلش ؟
_ ما پلیس های سازمان...هستیم پرونده جدید و چند تا مسئله شخصی و روحی باعث شده بود که نخواد بخوابه و ...
_ من بهشون سرم و آرام بخش تزریق کردم هروقت به هوش اومدن باید بهش غذا بدید..
_بله چشم.
بعد از رفتن دکتر ..تهیونگ روی صندلی نشست که هه سو لب زد :
_دروغ گفتی؟...که برادر ناتنی اش هستی؟
_نه..
_چرا پس به کسی نگفتید ؟ چرا بهم میگید رفیق!..همه جا هم و با این نسبت معرفی میکنید!
_داستان پشتش داستانیه که من شرمنده ام بابتش و جونگکوک زخم خورده و هیچ کدوم دوست نداریم کسی بدونه که بخوایم همه جا دلیلش و تعریف کنیم چون هر دومون به اندازه کافی زخم خورده و خسته ایم..
_برا من تعریف میکنی؟!..
_نمیدونم ..خیلی وقته بابتش با کسی حرف نزده ام و پُرم ...
_می‌شنوم..
_ من و جونگکوک از مادر یکی هستیم برا همین فامیلی هامون شبیه هم نیست..پدر من وقتی که جونگکوک ۱ سالش بود به مادرش ت.ج.ا.وز میکنه و من بدنیا میام ...مادرش افسردگی میگیره مریض میشه و این موضوع رو حتی پدر جونگکوک هم میدونسته اما پدر من اجازه نمیده که بچه رو تز بین ببرن و وقتی که من بدنیا میام..من و مامانم و از بیمارستان میدزده ..مامانم و میکشه و بعد از اینکه برا من شناسنامه میگیره اما نمیدونم چجوری که من با خانواده جئون بزرگ میشم..تا کلاس اول فکر می‌کردیم باهم برادریم ..من کلاس اول و اون کلاس دوم ..اما یه شب بابام میاد جلو در خونه تا من و پس بگیره و داد و فریاد راه میندازه اما بابای جونگکوک من و تحویل نمیده و الان بابام زندانه به جرم ق.تل تج..ا..وز ..بعد از اون جونگکوک وقتی موضوع رو میفهمه دیگه با من حرف نمیزنه تا اینکه یه سال بزرگتر میشیم و یه روز تو مدرسه من و از دست قلدر ها نجات میده از اون موقع به بعد قول میده همه جا حواسش بهم باشه و باهام مثل دو تا برادر و رفیق بزرگ بشیم ..
همینجوری باهم در حال حرف زدن بودن که در اتاق جونگکوک باز میشه و قامت مرد جلو در نمایان میشه..
_س.سرم و از دستت کندی !...
که...
نظر یادت نره رفیق!
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
دیدگاه ها (۲)

زندگی دوباره...پارت بیست و یک_______________________دلتنگتم....

زندگی دوباره....پارت بیستم_________________من هه سو رو دارم ...

زندگی دوباره...پارت نوزدهم______________________________با ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط