شوق دیدار تو را دارم نمی آیی چرا ؟

شوق دیدار تو را دارم نمی آیی چرا ؟
مثل باران ، تند میبارم نمی آیی چرا ؟

خسته ام از درد ، از آهنگ های بیکلام
خسته از آهنگ گیتارم نمی آیی چرا

غرق در کابوس میمانم مجال خواب نیست..
من چرا تا صبح بیدارم؟ نمی آیی چرا ؟

رفته ای! با خاطراتت اشک میریزم هنوز
باز غم در سینه میکارم نمی آیی چرا ؟

ای دوای درد قلبم، خسته ام از زندگی
بی تو در بستر گرفتارم نمی آیی چرا

نسخه ای پیچیده دکتر بوسه بر لبهای عشق
آه، محتاج پرستارم نمی آیی چرا

هیچ کس من را پرستاری به جز روی تو نیست
از تب این عشق، بیمارم نمی ایی چرا‌
دیدگاه ها (۳)

نگاهت مثل زنجیری که بسته دست و پایم راو هرم بوسه های تو که م...

‌‍ تو کجائی که من امشب نگرانت هستم تو به هر سو که بتابی به ک...

بودن بعضی ادم ها که جزیی از زندگیت میشنوندیکی از بهترین اتفا...

اگر گفت باید برم جلوشو نگیر !وقتی بخاد بره ، میره ! ولی همون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط