میخوانمت...

میخوانمت...
به طعم بوسه های باران
بر حریر آبی عشق

و نقش میزنم نگاهت را
بر تندیس بیقرار دل...

هر صبح...
رویای شبانه ام لطافت واژگان توست
که میبارد بر شروع فصلهای تنهایی...

که شاید آسمان سهم مرا بیدار باران کند
در حوالی چشمهای آشنایت...

شاید کمی مرا نیز بخوانی
به لطافت باران عشق...
دیدگاه ها (۲)

قفسم را مشکن ،تو مکن آزادم ،گر رهایم سازی ،به خدا خواهم مرد ...

بوی خوش زندر خانه که باشدمرد ریشه می دهدتنومند می شودبار می ...

زنــدگــے !בقــیــقــآ פּقــتـــی ,غــیــرقــابل تـפـمل میشہ...

سلام به همه شبتون بخیردوستان هر کاری کردم کامنتم ثبت نمیشه.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط