طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. 
---

پارت ۶۱ | «بهانه‌ای برای ماندن...»

هفته‌ی بعد...

شرکت از همیشه شلوغ‌تر شده بود.

اعضا برای اجرای جدیدشان آماده می‌شدند و تقریباً تمام طبقه‌ی تمرین درگیر برنامه‌ها بود.

مانلی هم از صبح زود مشغول دوخت آخرین جزئیات لباس‌ها بود.

آن‌قدر غرق کار شده بود که حتی متوجه گذر زمان نشد.

...

صدای تقه‌ای به در خورد.

تق... تق...

«بفرمایید.»

در آرام باز شد.

سر جیمین از پشت در پیدا شد.

با همان لبخند همیشگی گفت:

«سلام مانلی!»

مانلی خندید.

«سلام جیمین، بیا تو.»

جیمین داخل آمد.

چند لحظه به لباس‌هایی که روی مانکن‌ها بودند نگاه کرد.

«وااای... اینا رو تو طراحی کردی؟»

«آره.»

«جدی هر دفعه بهتر از دفعه‌ی قبله.»

مانلی با خجالت لبخند زد.

«ممنون.»

همان لحظه...

جونگکوک هم بدون در زدن داخل شد.

«هیونگ! گفتم اینجایی...»

بعد که مانلی را دید، سریع خم شد.

«سلام.»

مانلی خندید.

«سلام.»

جونگکوک نگاهی به جیمین انداخت.

«قرار نبود فقط دو دقیقه بیای؟»

جیمین شانه بالا انداخت.

«لباس‌ها قشنگ بودن، موندم.»

هر سه خندیدند.

...

چند دقیقه بعد...

جیهوپ هم وارد شد.

«اینجایین شما؟»

بعد با دیدن لباس‌ها گفت:

«مانلی، واقعاً کارت فوق‌العاده‌ست.»

جین هم از راه رسید.

«پس همه اینجایین!»

اتاق طراحی، یک‌دفعه پر از خنده و شوخی شد.

فقط یک نفر هنوز نیامده بود...

تهیونگ.

...

داخل سالن تمرین...

تهیونگ بطری آبش را برداشت.

نامجون با لبخند نگاهش کرد.

«دنبال بقیه می‌گردی؟»

«آره...»

یونگی بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:

«اتاق طراحی.»

تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.

«از کجا فهمیدی؟»

یونگی جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید.

«چون هر وقت همه غیبشون بزنه، آخرش اونجان.»

همه خندیدند.

تهیونگ هم لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت.

...

وقتی به اتاق طراحی رسید...

در نیمه‌باز بود.

صدای خنده‌ی جین از داخل می‌آمد.

آرام در را باز کرد.

همه دور میز مانلی جمع شده بودند.

جونگکوک داشت یکی از طرح‌ها را نگاه می‌کرد.

جیهوپ درباره‌ی رنگ لباس‌ها سؤال می‌پرسید.

جیمین هم طبق معمول شوخی می‌کرد.

مانلی بین آن همه شلوغی، با لبخند جواب همه را می‌داد.

همین که چشمش به تهیونگ افتاد...

لبخندش کمی پررنگ‌تر شد.

«سلام.»

تهیونگ هم لبخند زد.

«سلام...»

جین با شیطنت گفت:

«بالاخره جناب تشریف آوردن!»

جونگکوک خندید.

«فقط خودش کم بود.»

تهیونگ با خنده گفت:

«انگار جلسه گذاشتین بدون من.»

جیهوپ دستش را دور شانه‌ی او انداخت.

«بیا، داریم لباس‌های مانلی رو تحسین می‌کنیم.»

...

چند دقیقه بعد...

همه دوباره مجبور شدند برای تمرین برگردند.

مدیر برنامه از راهرو صدا زد:

«بچه‌ها! پنج دقیقه دیگه تمرین شروع میشه.»

همه با غرغر از اتاق بیرون رفتند.

جین قبل از رفتن گفت:

«مانلی، دفعه‌ی بعد برای ما قهوه هم آماده کن!»

مانلی خندید.

«باشه.»

همه رفتند...

فقط تهیونگ هنوز کنار در ایستاده بود.

مانلی که مشغول جمع کردن پارچه‌ها بود، گفت:

«نمیری؟»

تهیونگ لبخند زد.

«الان میرم.»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد آرام گفت:

«خواستم فقط بگم...»

مانلی سرش را بلند کرد.

«چی؟»

«واقعاً از دیدن اینکه همه اینقدر باهات راحتن، خوشحال می‌شم.»

مانلی لحظه‌ای جا خورد.

بعد لبخند گرمی زد.

«منم خوشحالم که بین شما احساس غریبی نمی‌کنم.»

تهیونگ همان لبخند را روی صورتش نگه داشت.

«خوبه...»

صدای مدیر برنامه دوباره آمد.

«تهیونگ!»

او خندید.

«اگه نرم، نامجون هیونگ خودم رو می‌کشه.»

مانلی هم خندید.

«برو، دیرت نشه.»

تهیونگ چند قدم رفت...

اما قبل از پیچ راهرو، برگشت.

مانلی هنوز مشغول مرتب کردن میز بود.

بی‌اختیار لبخند زد.

و این بار، بدون اینکه کسی متوجه شود، زیر لب گفت:

«خسته نباشی، مانلی...»

بعد آرام به سمت سالن تمرین رفت.

از پشت سر...

مانلی که صدایش را خیلی آرام شنیده بود، ناخودآگاه لبخند زد؛ لبخندی که خودش هم دلیلش را نمی‌دانست.

پایان پارت ۶۱... 🤍🌙
دیدگاه ها (۱)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط