Part تقاص ابریشمی

✨ Part ¹² : تقاصِ ابریشمی ✨

صدای قدم‌های جونگ‌کوک مثل طبل جنگ در راهروهای عمارت می‌پیچید . او به سالن اصلی رسید، جایی که نامجون و یونگی در حال بررسی نقشه‌های قاچاق جدید بودند . جونگ‌کوک بدون هیچ حرفی ، یقه نامجون را گرفت و او را به دیوار کوبید . اسلحه را زیر چانه او گذاشت .

« بهم بگو نامجون...اون شب...توی اون گاوصندوق چی بود ؟ اگه بفهمم چیزی رو مخفی کردی ، همین‌جا مغزت رو روی این نقشه‌ها پخش می‌کنم ! » فریاد جونگ‌کوک تمام عمارت را لرزاند .

نامجون ، بدون اینکه پلک بزند ، با آرامشی که فقط مخصوص خودش بود ، به چشمان سرخِ رئیسش نگاه کرد . « جونگ‌کوک ، تو حالت خوب نیست . اون دختر داره ذهنت رو بازی می‌ده . تمام مدارک دیجیتالی که یونگی بازیابی کرده ، نشون می‌ده پدر اون مستقیماً به محموله‌ی مادرت آسیب زد . مدرک اصلی ؟ همین الان توی تبلت یونگیه . ما هیچ‌وقت بهت دروغ نمی‌گیم . ما خانواده‌ی واقعی تو هستیم . »

یونگی لپ‌تاپ را باز کرد و کدهای رمزگذاری شده‌ی قدیمی را نشان داد . هیچ جای تردیدی نبود . مدارک واقعی بودند . جانگ می فقط از نقطه‌ضعفِ جونگ‌کوک ، یعنی خاطره‌ی مادرش ، استفاده کرده بود تا او را دچار تردید کند .

رگ پیشانی جونگ‌کوک از شدت خشم و حقارتی که حس می‌کرد ، متورم شد . او فریب خورده بود ! آن هم توسط دختری که زیر شکنجه‌های او بود . او احساس کرد تمام آن دردهایی که به جانگ می داده بود ، برای تنبیه این دروغِ بزرگ کافی نبوده است .

«اون...اون جرات کرد منو بازی بده ؟» جونگ‌کوک با صدایی که از شدت خشم می‌لرزید ، زمزمه کرد . او اسلحه را مسلح کرد و با سرعتی غیرقابل باور به سمت پله‌ها دوید. «امشب پوستش رو با دستای خودم می‌کنم!»

او به پشت در اتاقش رسید. قفل را با خشونت باز کرد و در را با لگد کوبید. «جانگ می! وقتشه که بفهمی بهای دروغ گفتن به شیطان چیه...»

اما حرفش در گلو خشک شد.
اتاق در سکوتی مطلق بود. نور قرمزِ ضعیف، صندلی خالیِ گوشه‌ی اتاق را نشان می‌داد.
طناب‌های ضخیم، با ظرافت و دقت بریده شده بودند و روی زمین افتاده بودند. پنجره‌ی کوچک بالای اتاق که همیشه قفل بود، حالا نیمه‌باز بود و بادِ سردِ شبانه، پرده‌های مشکی را به رقص درمی‌آورد.

جانگ می رفته بود. او نه تنها دروغ گفته بود، بلکه از آن دقایقی که جونگ‌کوک را دچار تردید کرده بود، برای باز کردن طناب‌ها (احتمالاً با تکه‌ای از همان میله‌ی فلزی که جونگ‌کوک زمین انداخته بود) فرار کرده بود.

جونگ‌کوک به سمت پنجره دوید و به پایین نگاه کرد. ردی از خون روی لبه‌ی پنجره دیده می‌شد؛ نشانه‌ای که جانگ می با وجود تمام زخم‌ها و دردهایش، خودش را به پایین پرت کرده بود تا فقط از دست او خلاص شود.


🍓🫐✨
دیدگاه ها (۰)

سلامممممممممممممعشقاممممیه چند پارتی میخوام براتون بنویسم 😂💖...

✨ Part ¹ : هفت سایه و یک رز ✨در دبیرستان بین‌المللی «سئول»، ...

✨ Part ¹¹ : تقاصِ ابریشمی ✨ «...اون داشت روی یه پرونده کار م...

خب خب سلام میدونم که این چند مدت خیلی کم فعالیت کردم ببخشید ...

𝑝𝑎𝑟𝑡4اسم فیک:𝑙𝑖𝑠𝑎 𝑎𝑛𝑑 𝑗𝑢𝑛𝑔𝑘𝑜𝑜𝑘 𝑖 𝑙𝑜𝑣𝑒 𝑦𝑜𝑢لیسا:خب من میرم دیگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط