پارت ۳۸

پارت ۳۸
صدای موسیقی از همون لحظه‌ای که وارد کلاب شدیم، همه‌جا رو پر کرده بود.
چراغ‌های رنگی مدام عوض می‌شدن و جمعیت وسط سالن مشغول رقص بودن.
سوفیا دستم رو گرفت.
ـ بیااا!
ـ صبر کن! 😂
ـ امشب قرار نیست گوشه بشینی!
با خنده دنبالش رفتم.
چند دقیقه بعد، کم‌کم با فضا راحت شدم.
سوفیا مشغول رقصیدن بود و من هم کنارش می‌خندیدم.
آن طرف سالن، تهیونگ همراه دوستش وارد شد.
ـ بالاخره اومدی!
تهیونگ نگاهی به اطراف انداخت.
ـ شلوغه.
ـ خب اومدیم همینو ببینیم.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
اما چند ثانیه بعد...
چشمش بین جمعیت روی یک نفر ثابت موند.
لینا.
چند لحظه فقط نگاه کرد.
انگار باورش نمی‌شد.
ـ این...
دوستش گفت:
ـ چی شده؟
تهیونگ جواب نداد.
نگاهش روی لینا بود که کنار سوفیا می‌خندید.
لباسش کوتاه‌تر از چیزی بود که تهیونگ تا حالا دیده بود.
اخمش ناخودآگاه درهم رفت.
دوستش متوجه شد.
ـ می‌شناسیش؟
تهیونگ با مکث گفت:
ـ همسایه‌مه.
ـ آهااا... همون لینا؟
ـ آره.
دوستش با شیطنت لبخند زد.
ـ پس برو سلام کن.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ خودش میاد.
اما چند ثانیه بعد، دید یک پسر به سمت لینا رفت و چیزی بهش گفت.
لینا لبخند زد و جوابش رو داد.
تهیونگ فکش رو کمی سفت کرد.
دوستش نگاهش کرد.
ـ هیونگ...
ـ چی؟
ـ تو که گفتی فقط همسایه‌ته.
ـ هست.
ـ پس چرا داری اون‌طوری نگاهش می‌کنی؟ 😂
تهیونگ جواب نداد.
فقط چند قدم جلو رفت.
لینا که برگشت، ناگهان چشمش به تهیونگ افتاد.
خشکش زد.
ـ تهیونگ؟!
تهیونگ روبه‌روش ایستاد.
ـ تو اینجا چی کار می‌کنی؟
لینا ابرو بالا انداخت.
ـ من باید از تو بپرسم! تو اینجا چی کار می‌کنی؟
ـ با دوستم اومدم.
ـ منم با سوفیا اومدم.
چند ثانیه سکوت بین‌شون افتاد.
تهیونگ نگاه کوتاهی به لباس لینا انداخت.
اخمش بیشتر شد.
ـ واقعاً با این لباس اومدی اینجا؟
لینا با تعجب نگاهش کرد.
ـ ببخشید؟
ـ هیچی.
ـ نه، بگو.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
ـ بعداً باهات حرف می‌زنم.
ـ چرا بعداً؟
ـ چون الان عصبانی‌ام.
لینا با لجبازی گفت:
ـ مشکل خودته.
و برگشت سمت سوفیا.
تهیونگ همان‌جا ماند.
اما این بار دیگر نمی‌توانست حسادتش را پنهان کند.
و دعوای اصلی‌شان تازه قرار بود شروع شود...
دیدگاه ها (۱)

پارت ۳۹ تهیونگ چند قدم پشت سر لینا رفت.ـ لینا، وایسا.لینا بر...

پارت ۴۰ لینا بعد از دعوا برگشت پیش سوفیا.سوفیا با تعجب نگاهش...

پارت ۳۷ چند روز از شام سه‌نفره گذشته بود.عصر، من روی مبل درا...

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

پارت ۹ تهیونگ هنوز چند پله بیشتر بالا نرفته بود که صدای خنده...

پارت ۸ فردای اون روز، از صبح مشغول مرتب کردن خونه بودم.قرار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط