DARKLIKEBLACK
#DARK_LIKE_BLACK
part 4۹
شاخ های اون گرازِ وحشیِ بیشعورِ خرِ نفهم بود ، جملم جاش رو به بلند ترین جیغ توی تاریخ داد
چشمام خود به خود از روی درد بسته شد و هیچی جز درد احساس نکردم حتی صدا های اطرافم رو نمیشنیدم و غیر از صفحه ای سیاه چیزی نمیدیدم
...
چشمام رو از هم فاصله دادم که نور شدیدی باعث شد دوباره ببندمشون
چشمام رو چندبار باز و بسته کردم تا به نور عادت کنم
× بلاخره بیدار شدی
به سانهی خیره شدم و در افکارم غرق شدم
یعنی من خواب دیدم!؟
یعنی همه اینا یه خواب بود!؟
توی ذهنم پر از علامت سوال بود که با صدای سانهی به خودم اومدم و دوباره رشته افکارم پکید
× بشین تا برات غذا بیارم
بعد از این جملش من رو با هزاران هزار سوال تنها گذاشت
یعنی واقعا چیزیم شده که این انقد مهربون شده!؟
همینطور که داشتم درمورد علت مهربون شدن سانهی فکر میکردم سعی کردم بشینمکه با درد بدی که توی قسمت پایین کمرم پیچید دوباره به حالت اول برگشتم
نگاهم رو ب در دوختم و تقریبا ب هیچی فکر کردم ، که صدای رکیتا بلند شد :
+ چطوری مارماریییی.
یاد اتفاقات اون روز افتادم و گفتم
- برو بیروننننن.
+ چرا اینجوری حرف میزنی.
- خودتو به اون راه نزن یادم نرفته چیکار کردی.
+ هان چی داری میگی ؟؟ من که با تو کاری نکردم ماشین اونا رو پنچره کردم.
- من که خر نیستم ، نگو ک یادت رفته بخاطر اون گزار سنگ رو زدی ب شیشه ی ماشینم
+ توهم زدی ؟؟
- منو مسخره کردیییی.
+ خب از پنجره بیرون رو نگاه کن.
از پنجره بیرون رو نگاه کردم ، اون درست میگفت ماشین سالم بود.
- چی شده رکیتا چرا مارنی داره داد میزنه.
+ نمیتونم فک کنم حالش خوب نیست.
- شما هنوز نرفتین ؟
- بخاطر اینکه مطمئن بشم حال تو خوب شده موندیم.
- من چیزی یادم نمیاد میشه توضیح بدین ؟
+ اوکی.صبح من امدم داخل خوابگاه و جیمین منو دید تنها کسی که سر راهم بود تو بودی که هلت دادم تو بغل جیمین و باهم افتادین روی زمین و بعد جیمین تو رو بوسید و خواستی ازش جدا بشی که از پله های داخل سالن افتادی سرت محکم خورد ب زمین و بیهوش شدی دکتر امد اینجا و چون تو یه مرگیت شده بود بها آمپول زد بعد رفت بعد تو بهوش امدی .
- پس این چرت و پرت ها چیه توی ذهن من ؟؟
- شاید خواب دیدی.
چپ چپ به رکیتا نگاه کردم و گفتم :
- امیدوارم.
+ خیلی خیلی عجیبه که به بوسیدن شدنت توسط جیمین هیچ واکنشی نشون ندادی.
- وای راست میگی .
ب جیمین نگاه کردم و گفتم :
- تو چه غلطی کردی ؟؟؟؟
با این حرفم جیمین با سرعت از اتاق خارج شد
و از پله ها دویید بالا و من موندم و چهره ی بهت زده رکیتا
مارنی با ناباوری گفت:
_ اون چه غلطی کرده؟؟؟!
از جواب دادن طفره رفتم:
+ میا داره صدام میزنه بای
و مارنی رو با همون چهره و مغزی که هزارتا سوال توش بود تنها گذاشتم و از پله ها رفتم بالا
part 4۹
شاخ های اون گرازِ وحشیِ بیشعورِ خرِ نفهم بود ، جملم جاش رو به بلند ترین جیغ توی تاریخ داد
چشمام خود به خود از روی درد بسته شد و هیچی جز درد احساس نکردم حتی صدا های اطرافم رو نمیشنیدم و غیر از صفحه ای سیاه چیزی نمیدیدم
...
چشمام رو از هم فاصله دادم که نور شدیدی باعث شد دوباره ببندمشون
چشمام رو چندبار باز و بسته کردم تا به نور عادت کنم
× بلاخره بیدار شدی
به سانهی خیره شدم و در افکارم غرق شدم
یعنی من خواب دیدم!؟
یعنی همه اینا یه خواب بود!؟
توی ذهنم پر از علامت سوال بود که با صدای سانهی به خودم اومدم و دوباره رشته افکارم پکید
× بشین تا برات غذا بیارم
بعد از این جملش من رو با هزاران هزار سوال تنها گذاشت
یعنی واقعا چیزیم شده که این انقد مهربون شده!؟
همینطور که داشتم درمورد علت مهربون شدن سانهی فکر میکردم سعی کردم بشینمکه با درد بدی که توی قسمت پایین کمرم پیچید دوباره به حالت اول برگشتم
نگاهم رو ب در دوختم و تقریبا ب هیچی فکر کردم ، که صدای رکیتا بلند شد :
+ چطوری مارماریییی.
یاد اتفاقات اون روز افتادم و گفتم
- برو بیروننننن.
+ چرا اینجوری حرف میزنی.
- خودتو به اون راه نزن یادم نرفته چیکار کردی.
+ هان چی داری میگی ؟؟ من که با تو کاری نکردم ماشین اونا رو پنچره کردم.
- من که خر نیستم ، نگو ک یادت رفته بخاطر اون گزار سنگ رو زدی ب شیشه ی ماشینم
+ توهم زدی ؟؟
- منو مسخره کردیییی.
+ خب از پنجره بیرون رو نگاه کن.
از پنجره بیرون رو نگاه کردم ، اون درست میگفت ماشین سالم بود.
- چی شده رکیتا چرا مارنی داره داد میزنه.
+ نمیتونم فک کنم حالش خوب نیست.
- شما هنوز نرفتین ؟
- بخاطر اینکه مطمئن بشم حال تو خوب شده موندیم.
- من چیزی یادم نمیاد میشه توضیح بدین ؟
+ اوکی.صبح من امدم داخل خوابگاه و جیمین منو دید تنها کسی که سر راهم بود تو بودی که هلت دادم تو بغل جیمین و باهم افتادین روی زمین و بعد جیمین تو رو بوسید و خواستی ازش جدا بشی که از پله های داخل سالن افتادی سرت محکم خورد ب زمین و بیهوش شدی دکتر امد اینجا و چون تو یه مرگیت شده بود بها آمپول زد بعد رفت بعد تو بهوش امدی .
- پس این چرت و پرت ها چیه توی ذهن من ؟؟
- شاید خواب دیدی.
چپ چپ به رکیتا نگاه کردم و گفتم :
- امیدوارم.
+ خیلی خیلی عجیبه که به بوسیدن شدنت توسط جیمین هیچ واکنشی نشون ندادی.
- وای راست میگی .
ب جیمین نگاه کردم و گفتم :
- تو چه غلطی کردی ؟؟؟؟
با این حرفم جیمین با سرعت از اتاق خارج شد
و از پله ها دویید بالا و من موندم و چهره ی بهت زده رکیتا
مارنی با ناباوری گفت:
_ اون چه غلطی کرده؟؟؟!
از جواب دادن طفره رفتم:
+ میا داره صدام میزنه بای
و مارنی رو با همون چهره و مغزی که هزارتا سوال توش بود تنها گذاشتم و از پله ها رفتم بالا
- ۱۰.۵k
- ۲۳ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط