PT/۳
PT/۳
ات اه افسوس: هی.. باشه هنوز نیومده داماد گلم شده ما بعد ۲۵ سال هنور دخترهٔ چشم سفیدیم ارتقاء مقام هم نداشتیم
مامان ات اخم: برو ببینم پرو
تحدید برای زدن ات اونم با خنده دوید بیرون
بابا ات جدی: زود برگردید
تهیونگ جدی : چشم
تهیونگ هم اومد بیرون
ات اخم: چه خبر شده؟
تهیونگ اروم خنسرد: بریم سوار شیم می گم
رفتن سوار ماشین شدن و حرکت کردن
ات دندون قروچه ای کرد و جدی گفا : میشه بگی چه خبر شده ؟چرا داری با احساسات من و پدر مادرم بازی می کنی؟
تهیونگ اروم و خنسرد: خبری نشده و منم با احساسات کسی بازی نکردم
ات خنده به مسخره گی حرف ته زد و عصبی ادامه داد: پس اسم این چیه ؟ ها تو منو دوست نداری ولی داری جوری رفتار می کنی که هوا برم داره که داری من بهت اعتراف کردم ولی تو ردم کردی بعد حالا اومدی خونه ی من به پدر مادر گفتی می خوای با من ازدواج کنی اصلاً می فهمی داری چی کار می کنی ؟
تهیونگ سکوت کرد و به رانندگی ادامه داد تا به بام شهر رسیدن وایساد و پیاده شد اومد در سمت ات رو باز کرد دست ات رو گرفت بردش کنار نرده ها
ات متوجه حرکات ته نمی شد به اندازه کافی عصبی بود و این گیچی عشبی ترش هم می کرد: داری چی کار می کنی؟ چرا امدیم اینجا ؟
تهیونگ با ناراحتی و به صادقانه ترین شکل ممنکن جوری که انگار تک تک کلماتش از اعماق قلبش میاد: ات من هیچ وقت ردت نکردم.. یا بهت نگفتم دوست ندارم توی دانشگاه نمی تونستم بهت چیزی بگم چون ما این قانون رو که نباید به هیچ عنوان زندگی شخصی رو قاطی کار کنیم رو داریم اگه اون موقع می گفتم دوست دارم و عاشقتم قانونی که خودم گذاشتم رو می شکستم....کمی مکث کرد .... متاسفم خیلی وقت بود که می خواستم بهت بگم ولی نمی شد
... درباره پدر مادرت من بازی ندادمشون من خیلی وقته پدر مادرت رو میشناسم و باهاشون رفت و امد دارم از وقتی عاشقت شدم با پدر مادرت ارتباط برقرار کردم
من گفتم بهت چیزی نگن بهشون گفتم با همیم....
سکوت طولانی بیینشون افتاد ات اروم تر شده بود و به منظره خیره بود که صدای لرزون ته این سکوت رو شکست
.. میشه منو به عنوان دوست پسرت قبول کنی؟ ـ... به عنوان کیم تهیونگ و یه مرد معمولی اینو ازت می خوام نه استاد دانشگاهت
ات مشکوک و شیطون: واقعاً دوسم داری؟ یا داری گولم می زنی کیم تهیونگ ؟
تهیونگ با نگرانی و صدای لرزون : بخدا راست می گم عاشقتم چرا باید دروغ بگم؟
ات با کنجکاوی به اطراف نگاه می کنه انگار دنبال چیزی می گرده: کجا دارن فیلم می گیرن دوربین کجاست ؟ چشماش دنبال دوربینه
که ته چونه اش رو گرفت و وادارش کرد که بهش نگاه کنه
تهیونگ اروم ولی معترض و با عشق: ات عشق من.. من دارم بهت اعتراف می کنم.. بعد حرف دوربین می زنی دوربینی نیست واقعا از اعماق وجودم عاشقتم و هیچ کلکی یا گولی در کار نیست ..
ات فیلم بازی می کنه: نه خدا دارم خواب می بینم کیم تهیونگ کسی که عاشقشم داره به من اعتراف می کنه؟
تهیونگ با لبخند نرم ولی استرس: خواب نیست واقعاً دارم بهت می گم عاشقتم عشق من رو می پذیری قبول می کنی دوست دختر من بشی؟
ات: نه (کاشکی میشد اینجا تمومش کنم😒 وای چرا اینجا تموم نکردم لونا تقدیم با عشق(🖕🏻)😐 )
تهیونگ قلبش شکست: چرا مشکل چیه هر چی بگی قبول می کنم
ات خنسرد با اعتماد به نفس: خودت گفتی هر چی بگم قبول می کنی
تهیونگ محکم و بدون مکث: اره قطعاً چی می خوای؟
ات با لبخند پرو: خودتو.... نمی خوام دوست دخترت باشم می خوام زنت باشم😁
تهیونگ نفس راحتی کشید : وای خدا ترسوندیم.. و اخم ساختگی کرد یکم صبر نداری تو دختر .. خیلی عجولی ..
می خواستم ازت خاستگاری کنم نمی زاری که..
ات هول کرد و ناراحت شد: ببخشید بیا خیال کنیم من نگفتم از اول شروع می کنیم یه کم فاصله .... چرخید اون سمت بعد دوباره چرخید سمت ته با چشمای ذوقی و لب خندون گفت : اره قبوله دوست دخترت می شم و لبخند شرینی زد که قند تو دل ته اب شد
تهیونگ لبشو نگه داشت : اخ ..داری منو می کشی
ات نگران و ناراحا شد : چرا ؟چی کار کردم مگه ؟
تهیونگ لبخندی زد و لپ ات رو کشید: اخه خیلی کیوت و نازی گوگولی هستی
ات هوفی کشید: وای ترسیدم یه دقیقه...
ات اه افسوس: هی.. باشه هنوز نیومده داماد گلم شده ما بعد ۲۵ سال هنور دخترهٔ چشم سفیدیم ارتقاء مقام هم نداشتیم
مامان ات اخم: برو ببینم پرو
تحدید برای زدن ات اونم با خنده دوید بیرون
بابا ات جدی: زود برگردید
تهیونگ جدی : چشم
تهیونگ هم اومد بیرون
ات اخم: چه خبر شده؟
تهیونگ اروم خنسرد: بریم سوار شیم می گم
رفتن سوار ماشین شدن و حرکت کردن
ات دندون قروچه ای کرد و جدی گفا : میشه بگی چه خبر شده ؟چرا داری با احساسات من و پدر مادرم بازی می کنی؟
تهیونگ اروم و خنسرد: خبری نشده و منم با احساسات کسی بازی نکردم
ات خنده به مسخره گی حرف ته زد و عصبی ادامه داد: پس اسم این چیه ؟ ها تو منو دوست نداری ولی داری جوری رفتار می کنی که هوا برم داره که داری من بهت اعتراف کردم ولی تو ردم کردی بعد حالا اومدی خونه ی من به پدر مادر گفتی می خوای با من ازدواج کنی اصلاً می فهمی داری چی کار می کنی ؟
تهیونگ سکوت کرد و به رانندگی ادامه داد تا به بام شهر رسیدن وایساد و پیاده شد اومد در سمت ات رو باز کرد دست ات رو گرفت بردش کنار نرده ها
ات متوجه حرکات ته نمی شد به اندازه کافی عصبی بود و این گیچی عشبی ترش هم می کرد: داری چی کار می کنی؟ چرا امدیم اینجا ؟
تهیونگ با ناراحتی و به صادقانه ترین شکل ممنکن جوری که انگار تک تک کلماتش از اعماق قلبش میاد: ات من هیچ وقت ردت نکردم.. یا بهت نگفتم دوست ندارم توی دانشگاه نمی تونستم بهت چیزی بگم چون ما این قانون رو که نباید به هیچ عنوان زندگی شخصی رو قاطی کار کنیم رو داریم اگه اون موقع می گفتم دوست دارم و عاشقتم قانونی که خودم گذاشتم رو می شکستم....کمی مکث کرد .... متاسفم خیلی وقت بود که می خواستم بهت بگم ولی نمی شد
... درباره پدر مادرت من بازی ندادمشون من خیلی وقته پدر مادرت رو میشناسم و باهاشون رفت و امد دارم از وقتی عاشقت شدم با پدر مادرت ارتباط برقرار کردم
من گفتم بهت چیزی نگن بهشون گفتم با همیم....
سکوت طولانی بیینشون افتاد ات اروم تر شده بود و به منظره خیره بود که صدای لرزون ته این سکوت رو شکست
.. میشه منو به عنوان دوست پسرت قبول کنی؟ ـ... به عنوان کیم تهیونگ و یه مرد معمولی اینو ازت می خوام نه استاد دانشگاهت
ات مشکوک و شیطون: واقعاً دوسم داری؟ یا داری گولم می زنی کیم تهیونگ ؟
تهیونگ با نگرانی و صدای لرزون : بخدا راست می گم عاشقتم چرا باید دروغ بگم؟
ات با کنجکاوی به اطراف نگاه می کنه انگار دنبال چیزی می گرده: کجا دارن فیلم می گیرن دوربین کجاست ؟ چشماش دنبال دوربینه
که ته چونه اش رو گرفت و وادارش کرد که بهش نگاه کنه
تهیونگ اروم ولی معترض و با عشق: ات عشق من.. من دارم بهت اعتراف می کنم.. بعد حرف دوربین می زنی دوربینی نیست واقعا از اعماق وجودم عاشقتم و هیچ کلکی یا گولی در کار نیست ..
ات فیلم بازی می کنه: نه خدا دارم خواب می بینم کیم تهیونگ کسی که عاشقشم داره به من اعتراف می کنه؟
تهیونگ با لبخند نرم ولی استرس: خواب نیست واقعاً دارم بهت می گم عاشقتم عشق من رو می پذیری قبول می کنی دوست دختر من بشی؟
ات: نه (کاشکی میشد اینجا تمومش کنم😒 وای چرا اینجا تموم نکردم لونا تقدیم با عشق(🖕🏻)😐 )
تهیونگ قلبش شکست: چرا مشکل چیه هر چی بگی قبول می کنم
ات خنسرد با اعتماد به نفس: خودت گفتی هر چی بگم قبول می کنی
تهیونگ محکم و بدون مکث: اره قطعاً چی می خوای؟
ات با لبخند پرو: خودتو.... نمی خوام دوست دخترت باشم می خوام زنت باشم😁
تهیونگ نفس راحتی کشید : وای خدا ترسوندیم.. و اخم ساختگی کرد یکم صبر نداری تو دختر .. خیلی عجولی ..
می خواستم ازت خاستگاری کنم نمی زاری که..
ات هول کرد و ناراحت شد: ببخشید بیا خیال کنیم من نگفتم از اول شروع می کنیم یه کم فاصله .... چرخید اون سمت بعد دوباره چرخید سمت ته با چشمای ذوقی و لب خندون گفت : اره قبوله دوست دخترت می شم و لبخند شرینی زد که قند تو دل ته اب شد
تهیونگ لبشو نگه داشت : اخ ..داری منو می کشی
ات نگران و ناراحا شد : چرا ؟چی کار کردم مگه ؟
تهیونگ لبخندی زد و لپ ات رو کشید: اخه خیلی کیوت و نازی گوگولی هستی
ات هوفی کشید: وای ترسیدم یه دقیقه...
- ۴۱۱
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط