my ex
my ex
p.48
ا.ت کلید رو از زمین برداشت. دستش میلرزید.
+نه… نه، نه…
با عجله به سمت پلهها دوید.
صدای نامعلوم از طبقه پایین میاومد.
یه چیزی بین کشیده شدن، افتادن، و یه نفس بریده.
ا.ت با ترس صدا زد: جونگکوک؟!
جوابی نیومد.
تا رسید پایین، ایستاد.
راهرو تاریک بود.
نور اضطراری فقط نصف فضا رو روشن میکرد.
و اونجا…
جونگکوک روی زمین افتاده بود.
ا.ت با وحشت دوید طرفش. -جونگکوک! (دیدی چقدر دوستت داره نفهم!؟)
جونگکوک چشماش نیمهباز بود، اما بلافاصله دستشو بلند کرد.
-نزدیک نشو…
ا.ت خشکش زد. +چی؟ چرا؟
جونگکوک نفسنفس میزد.
کنار دستش یه تکه پارچه بود… خیس از یه مایع تندبو.
-گولم زد…
ا.ت کنارش زانو زد. +کی!؟
جونگکوک فقط تونست زمزمه کنه:
ماسک داشت…
ا.ت سریع بازوشو گرفت. +میتونی بلند شی؟
قبل از اینکه جواب بده، صدای درِ پشتی ساختمان محکم بسته شد.
تق!
هر دو برگشتن.
راهرو خالی بود، اما اونطرف شیشهی ماتِ انتهای راهرو…
یه سایه رد شد.
ا.ت قلبش وایساد.
جونگکوک با سختی بلند شد و ا.ت رو عقب کشید.
-باید بریم بالا. الان.
ا.ت به سمت در پشتی خیره شد.
+ولی اونجاست…
جونگکوک با صدایی گرفته گفت:
همینطوره. و این بار دیگه داره نزدیک میشه.
همون لحظه، از پشت شیشه یه ضربه محکم خورد.
بوم.
ا.ت جیغ کوتاهی کشید و به جونگکوک چسبید.
جونگکوک دستشو دور شونهاش محکم کرد.
نگاهش ثابت بود.
ترسیده بود، ولی نمیخواست نشون بده.
بعد آروم تو گوش ا.ت گفت:
-فقط به من نگاه کن. به هیچچیز دیگه نگاه نکن.(هعی شانسس)
ضربهی دوم محکمتر بود.
و بعد… صدای شکستن شیشه.
ا.ت و جونگکوک با هم دویدن.
فقط یه راه داشت:
بالا…
قبل از اینکه اون سایه بهشون برسه.........
ادامه دارد........
p.48
ا.ت کلید رو از زمین برداشت. دستش میلرزید.
+نه… نه، نه…
با عجله به سمت پلهها دوید.
صدای نامعلوم از طبقه پایین میاومد.
یه چیزی بین کشیده شدن، افتادن، و یه نفس بریده.
ا.ت با ترس صدا زد: جونگکوک؟!
جوابی نیومد.
تا رسید پایین، ایستاد.
راهرو تاریک بود.
نور اضطراری فقط نصف فضا رو روشن میکرد.
و اونجا…
جونگکوک روی زمین افتاده بود.
ا.ت با وحشت دوید طرفش. -جونگکوک! (دیدی چقدر دوستت داره نفهم!؟)
جونگکوک چشماش نیمهباز بود، اما بلافاصله دستشو بلند کرد.
-نزدیک نشو…
ا.ت خشکش زد. +چی؟ چرا؟
جونگکوک نفسنفس میزد.
کنار دستش یه تکه پارچه بود… خیس از یه مایع تندبو.
-گولم زد…
ا.ت کنارش زانو زد. +کی!؟
جونگکوک فقط تونست زمزمه کنه:
ماسک داشت…
ا.ت سریع بازوشو گرفت. +میتونی بلند شی؟
قبل از اینکه جواب بده، صدای درِ پشتی ساختمان محکم بسته شد.
تق!
هر دو برگشتن.
راهرو خالی بود، اما اونطرف شیشهی ماتِ انتهای راهرو…
یه سایه رد شد.
ا.ت قلبش وایساد.
جونگکوک با سختی بلند شد و ا.ت رو عقب کشید.
-باید بریم بالا. الان.
ا.ت به سمت در پشتی خیره شد.
+ولی اونجاست…
جونگکوک با صدایی گرفته گفت:
همینطوره. و این بار دیگه داره نزدیک میشه.
همون لحظه، از پشت شیشه یه ضربه محکم خورد.
بوم.
ا.ت جیغ کوتاهی کشید و به جونگکوک چسبید.
جونگکوک دستشو دور شونهاش محکم کرد.
نگاهش ثابت بود.
ترسیده بود، ولی نمیخواست نشون بده.
بعد آروم تو گوش ا.ت گفت:
-فقط به من نگاه کن. به هیچچیز دیگه نگاه نکن.(هعی شانسس)
ضربهی دوم محکمتر بود.
و بعد… صدای شکستن شیشه.
ا.ت و جونگکوک با هم دویدن.
فقط یه راه داشت:
بالا…
قبل از اینکه اون سایه بهشون برسه.........
ادامه دارد........
- ۴۴۹
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط