Forbidden love⑤
Forbidden love⑤
دو ماه بعد
رینا: ا/ت
ا/ت: جانم
رینا: امروز با استاد جئون کلاس داریم
ا/ت: جدی وای کلاسش انقدر خسته کنندست که آدم خوابش میبره
رینا دست کشید رو موهام
رینا: دیشب که تا خرخره خوابیده بودی
ا/ت: منظورم اینه که خود آقای جئون روی اعصابه
داشتم این رو میگفتم که در باز شد و اومد تو کلاس
ا/ت: چقدر هم دقیقه به ساعت نگاه کن دو ماه تحملش کردیم این دو ماه هم تموم میشه راحت میشیم
رینا: من که باهاش مشکلی ندارم
ا/ت: ولی من دارم پس تو هم باید داشته باشی
رینا لبخندی زد و با سر اشاره کرد به تخته نگاه کنم
سرم رو گذاشتم روی میز و چشمهام رو بستم
چند دقیقه بعد
صدایی شنیدم که داشت اسمم رو صدا میزد
صدا هی داشت نزدیکونزدیکتر میشد
سرم رو بلند کردم دیدم وایستاده بالای سرم
کوک: اینجا کلاس درسه خانم کیم ا/ت
نگاهی بهش کردم و یه لبخند مضحک زدم
ا/ت: آقای جئون خیلی سخت میگیری اینجا دانشگاهه مدرسه که نیست
چیزی نگفت و برگشت رفت پای تخته
از تو کیفم یه کیک برداشتم بستهبندیاش رو باز کردم و شروع کردم به خوردن
دوباره برگشت سمتم و یه نگاهی بهم انداخت
کوک: خانم کیم مثل اینکه اصلاً با قوانین دانشگاه آشنایی ندارید
ا/ت: گشنهام بود میخواستی غش کنم بعدشم مگه نگفتن اینجا دانشگاهه فکر کردم آزادیم و نیاز به اجازه گرفتن نیست
کوک: عجیبه برای یه دانشجوی سال آخر
ا/ت: لازم نیست تعجب کنی درست رو بده برو
کوک: گمشو بیرون
ا/ت: نمیرم
کوک: من استادتم میگم برو بیرون
ا/ت: حوصله ندارم تو درست رو بده این وظیفته نه اینکه بگی چیکار کن چیکار نکن پس من همینجا میشینم نگاهت میکنم از اونجایی هم که هیچی یاد نمیگیرم فدای یه تار موم
کوک: باشه هر غلطی دلت میخواد بکن
......
کلاس که تموم شد جونگکوک زد بیرون
رینا: دختر دیوونه شدی این چه کاری بود
ا/ت:خیلی حال میده رو اعصابش راه برم
رینا: نمرهت دست اونه میتونه بندازتتها
ا/ت: عمراً جرات نداره ببین کی گفتم الان کلاس داری؟
رینا: نه منم ندارم
ا/ت: پس من میرم خوابگاه
داشتم از حیاط دانشگاه میرفتم بیرون که چندتا دختر رو دیدم که نامههای صورتی دستشون بود و با استرس داشتن میرفتن سمت جونگکوک تا نامههای عاشقانه رو بهش بدن
ا/ت: واقعاً که چه سلیقهی داغونی دارن به این پیشنهاد میدن
دخترها با خشم برگشتن نگام کردن منم یه لبخند زدم و محل ندادم
خواستم تاکسی بگیرم که یکی مچ دستم رو کشید
کوک: ا/ت
برگشتم نگاهش کردم قیافهاش طوری بود انگار من استاد بودم و اون دانشجو
کوک: ...
#کوک
#فیک
#سناریو
#بی_تی_اس
#رمان
دو ماه بعد
رینا: ا/ت
ا/ت: جانم
رینا: امروز با استاد جئون کلاس داریم
ا/ت: جدی وای کلاسش انقدر خسته کنندست که آدم خوابش میبره
رینا دست کشید رو موهام
رینا: دیشب که تا خرخره خوابیده بودی
ا/ت: منظورم اینه که خود آقای جئون روی اعصابه
داشتم این رو میگفتم که در باز شد و اومد تو کلاس
ا/ت: چقدر هم دقیقه به ساعت نگاه کن دو ماه تحملش کردیم این دو ماه هم تموم میشه راحت میشیم
رینا: من که باهاش مشکلی ندارم
ا/ت: ولی من دارم پس تو هم باید داشته باشی
رینا لبخندی زد و با سر اشاره کرد به تخته نگاه کنم
سرم رو گذاشتم روی میز و چشمهام رو بستم
چند دقیقه بعد
صدایی شنیدم که داشت اسمم رو صدا میزد
صدا هی داشت نزدیکونزدیکتر میشد
سرم رو بلند کردم دیدم وایستاده بالای سرم
کوک: اینجا کلاس درسه خانم کیم ا/ت
نگاهی بهش کردم و یه لبخند مضحک زدم
ا/ت: آقای جئون خیلی سخت میگیری اینجا دانشگاهه مدرسه که نیست
چیزی نگفت و برگشت رفت پای تخته
از تو کیفم یه کیک برداشتم بستهبندیاش رو باز کردم و شروع کردم به خوردن
دوباره برگشت سمتم و یه نگاهی بهم انداخت
کوک: خانم کیم مثل اینکه اصلاً با قوانین دانشگاه آشنایی ندارید
ا/ت: گشنهام بود میخواستی غش کنم بعدشم مگه نگفتن اینجا دانشگاهه فکر کردم آزادیم و نیاز به اجازه گرفتن نیست
کوک: عجیبه برای یه دانشجوی سال آخر
ا/ت: لازم نیست تعجب کنی درست رو بده برو
کوک: گمشو بیرون
ا/ت: نمیرم
کوک: من استادتم میگم برو بیرون
ا/ت: حوصله ندارم تو درست رو بده این وظیفته نه اینکه بگی چیکار کن چیکار نکن پس من همینجا میشینم نگاهت میکنم از اونجایی هم که هیچی یاد نمیگیرم فدای یه تار موم
کوک: باشه هر غلطی دلت میخواد بکن
......
کلاس که تموم شد جونگکوک زد بیرون
رینا: دختر دیوونه شدی این چه کاری بود
ا/ت:خیلی حال میده رو اعصابش راه برم
رینا: نمرهت دست اونه میتونه بندازتتها
ا/ت: عمراً جرات نداره ببین کی گفتم الان کلاس داری؟
رینا: نه منم ندارم
ا/ت: پس من میرم خوابگاه
داشتم از حیاط دانشگاه میرفتم بیرون که چندتا دختر رو دیدم که نامههای صورتی دستشون بود و با استرس داشتن میرفتن سمت جونگکوک تا نامههای عاشقانه رو بهش بدن
ا/ت: واقعاً که چه سلیقهی داغونی دارن به این پیشنهاد میدن
دخترها با خشم برگشتن نگام کردن منم یه لبخند زدم و محل ندادم
خواستم تاکسی بگیرم که یکی مچ دستم رو کشید
کوک: ا/ت
برگشتم نگاهش کردم قیافهاش طوری بود انگار من استاد بودم و اون دانشجو
کوک: ...
#کوک
#فیک
#سناریو
#بی_تی_اس
#رمان
- ۵.۲k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط