#حکایت_قدیمی

#حکایت_قدیمی

روباه عاشق خری شده بود که هر روز کنار رودخانه آب می‌خورد.

هر بار از دور نگاهش می‌کرد و با خودش می‌گفت:
«شاید یه روز بفهمه چقدر دوستش دارم».

برای خر میوه می‌آورد، سایه پیدا می‌کرد و حتی وقتی گرگ‌ها نزدیک می‌شدن، خبرش می‌کرد.

اما خر هیچ‌وقت چیزی نمی‌فهمید.
نه از نگاه‌های روباه،
نه از نگرانی‌هاش،
نه از موندنش.

یک روز روباه خسته شد و رفت.

چند روز بعد خر کنار رودخانه ایستاد و تازه فهمید دیگر کسی نیست قبل از آمدن گرگ‌ها هشدارش بدهد.

گاهی بعضی آدم‌ها تا وقتی هستی، محبتت را نمی‌بینند؛
وقتی می‌روی، تازه جای خالی‌ات را می‌فهمند.


💯پ
دیدگاه ها (۰)

دلم کمی کودکی می خواهد...کمی بچگی ، بی خیالی ، بی نگرانی برا...

P : 27

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۰ شب، وقتی نامجون لیا رو جلوی خونه پیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط