پارت سوم

پارت سوم
خواهر دراکن
____
دراکن گفت
"خودم میرم منتظر باش
رفت توی مغازه و با دوتا بستنی برگشت،یکی رو داد به امه و گفت
" بفرمایید"
بستنی خودش رو باز کرد.
امه با لبخند گفت
" داداشششششیی برای منم باز میکنی؟"
مظلوم ادامه داد
" خیلی سرده "
دراکن گفت
" حتما"
بستنی امه رو باز کرد،قبل از اینکه بده به امه گاز نسبتا بزرگ از بستنی امه زد.خندید و بستنی رو داد به امه
امه خندید و گفت
"اونی چانننننن"
قهقهه ای زد و همچنان با خنده گفت
"اخ چقدر خندیدم"
دراکن لبخندی زد و گفت
"امیدوارم همیشه همینطوری بخندی،البته بهتره الان از خنده غش نکنی
دراکن با خودش گفت
(خیلی خوشحالم که تونستم ببینمش،خیلی می ارزه)
در حال خوردن بستنی خودش بود.
امه گفت
" نمیتونم خودم و نگه دارم"
بازم خندید.
به پشت سر دراکن نگاه کرد و شوکه شد بستنی از دستش افتاد،برق چشماش که از خوشحالی تو چشماش بودن محو شد.
دراکن لبخند رو لباش بود گفت
"هی حواست کجاست؟"
متوجه تغییر قیافه امه شد،صدای موتور های پسرا رو حس کرد و برگشت،با پسرا مواجه شد.
صدای امه دوباره سرد شد و کلمات رو تیکه تیکه گفت
" که این طور"
(بازم اینا!نمیذارن یه بار با داداشم باشم)
پشتش رو به کن کرد و گفت
"من میرم مثل اینکه کار داری"
دراکن با خودش گفت
(من امروز قراره با امه باشم نمیتونم ناراحتش کنم مثل سری قبل)
دراکن دست امه رو گرفت یکم جدی تر، گفت
"نه تو نمیری منم کار ندارم"
مایکی با تعجب و حیرت گفت
"کن چین؟ما رو ول کردی بیای با دخترا؟"
تاکمیچی گفت
"دراکن سان؟ از شما بعید بود"
امه تیک عصبی گرفت و گفت
"من دیگه برم دراکن!از اجتماع بدم میاد"
باجی تعجب کرده گفت
"دراکن؟من دارم اشتباه میبینم یا این دختره..دوست دخترته"
دیدگاه ها (۰)

پارت ششم__چند روزی از ورودش در یوای میگذشت،نمره هاش بالا بود...

سلاممم به همگی اتفاقی به یه همچین چیزی مواجه شدممم مهارتش تو...

دراکن تکخنده ای کرد و نرم و اروم گفت"من که عذر خواهی کردم،ول...

دزیره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط