✨ **سرنوشت** ✨

✨ **سرنوشت** ✨
**پارت ۱۴**

**ویو ات**
سکوتِ بعد از حرفِ آقای کیم، مثل یه کوه سنگین روی شونه‌هام سنگینی می‌کرد. نگاهِ تیز و پرسشگرِ مدیر برنامه، مثل یه نورافکن مستقیم روی من و جونگکوک تابانده شده بود. حس می‌کردم هر ثانیه‌ای که سکوت می‌کنیم، یه مدرکِ جدید علیه ما ساخته میشه.

اما وسط اون همه فشار، نگاهی رو حس کردم که داشت از کنارم رد می‌شد. جیمین بود. اون برخلاف انتظارم، اون حالتِ شیطنت‌آمیز و نیشخندهای همیشگی‌اش رو کنار گذاشته بود. اون جیمینِ همیشه مهربون، که وقتی خسته‌ای یه لیوان آب برات میاره، الان داشت با یه چهره‌ی نگران و جدی به ما نگاه می‌کرد.

**ویو جونگکوک**
احساس می‌کردم دارم توی یه تله گیر می‌افتم. آقای کیم با اون لحنِ خشکش، داشت راه رو برای ما تنگ‌تر می‌کرد. اما وقتی نگاهی به جیمین انداختم، دیدم که اون داره سعی می‌کنه فضا رو مدیریت کنه. جیمین نه تنها داشت نقش بازی می‌کرد، بلکه انگار داشت مثل یه سپر، جلوی حملاتِ مستقیمِ مدیر برنامه قرار می‌گرفت.

جیمین با صدایی کاملاً آرام و منطقی، قبل از اینکه من یا ات بتونیم حرفی بزنیم، پرید وسط:
جیمین: «آقای کیم، من فکر می‌کنم سوءتفاهمی پیش اومده. اون "رفتارهای غیرمنتظره" که گفتید، در واقع ناشی از فشارِ فوق‌العاده‌ی تمریناتِ جدید و استرسِ بالا برای آماده شدن برای کامبکِ پیشِ روئه. اعضا به خاطرِ مسئولیت‌پذیری‌شون، گاهی اوقات خیلی احساساتیشون رو کنترل نمی‌کنن، اما این اصلاً به معنیِ بی‌نظمی نیست.»

حتی من هم جا خوردم. جیمین چقدر حرفه‌ای و هوشمندانه داشت از ما دفاع می‌کرد!

**ویو ات**
قلبم یه کم آروم‌تر زد. جیمین با اون لحنِ مهربون اما متقاعدکننده‌اش، جوری حرف می‌زد که انگار واقعاً نگرانِ پیشرفتِ گروه و سلامتِ روحیِ ماست. اون نه تنها داشت ما رو نجات می‌داد، بلکه داشت با هوشِ خودش، اون فضای سنگین رو به یه بحثِ فنی درباره‌ی "سلامتِ اعضا" تغییر می‌داد.

آقای کیم با کمی تردید، نگاهش رو از ما گرفت و به جیمین دوخت.
آقای کیم: «خب، جیمین... اگه تو این‌طور فکر می‌کنی. اما من باید مطمئن بشم که این فشارها، باعثِ آسیب به تصویرِ عمومیِ گروه نشه. تمریناتِ دونفره‌ای هم که اشاره شد، باید تحتِ نظرِ دقیقِ کادرِ آموزشی باشه تا از هرگونه "تنشِ غیرضروری" جلوگیری بشه.»

**ویو جونگکوک**
وقتی آقای کیم حرفش رو زد، حس کردم یه بارِ دیگه از لبِ تیغ رد شدیم. اما جیمین با اون لبخندِ کوچیک و آرامش‌بخشش، جوری سر تکون داد که انگار کاملاً با شرایط موافقه.

جیمین: «حتماً آقای کیم. ما تمام تلاشمون رو می‌کنیم که هم کیفیتِ تمرین بالا باشه و هم نظمِ گروه حفظ بشه. در واقع، من خودم داوطلب شدم که نظارتِ بیشتری روی اون تمریناتِ دونفره داشته باشم تا مطمئن بشم همه چیز طبقِ برنامه پیش می‌ره.»

من و ات، همزمان نگاهی به هم انداختیم. جیمین داشت یه راهِ میان‌بر پیدا می‌کرد. اون نمی‌خواست به ما آسیب بزنه؛ اون داشت با اون روشِ خاصِ خودش، سعی می‌کرد هم از ما محافظت کنه و هم جلوی شک‌هایِ مدیر برنامه رو ببنده. اون جوجه‌کوچولوی شیطون، داشت مثل یه سربازِ مخفی از ما دفاع می‌کرد.

**ویو ات**
وقتی جلسه با یه سری دستوراتِ کلی تموم شد و بقیه اعضا کم‌کم از سالن خارج شدن، جیمین وقتی از کنار من رد شد، خیلی آروم و فقط به اندازه‌ای که بقیه نشنون، زیر گوشم زمزمه کرد:
جیمین: «خیلی جدی بودین... حواستون باشه، من فقط یه بار می‌تونم براتون این بازی رو مدیریت کنم. دفعه‌ی بعد، خودم نمی‌تونم نجاتتون بدم.»

بعد هم با همون لحنِ شوخِ همیشگی‌اش، در حالی که داشت با گوشی‌اش ور می‌رفت، از سالن رفت بیرون. من و جونگکوک، تنها توی سالن موندیم.

جونگکوک با یه نفسِ عمیق که انگار داشت یه بارِ سنگین رو از روی شونه‌اش برمی‌داشت، گفت: «جیمین واقعاً یه چیزیه... اما ات، این یعنی از فردا، چشمانِ جیمین توی تک‌تکِ حرکاتِ رقصِ ما خواهد بود. ما دیگه هیچ راهِ فراری نداریم.»

**ادامه دارد...**
دیدگاه ها (۰)

بچه ها، من براتون دیر به دیر میزارم به دلیل اینه که هروقت وق...

✨ **سرنوشت** ✨**پارت ۱۵****ویو ات**ساعت ۶ صبح. صدای زنگ گوشی...

✨ **سرنوشت** ✨**پارت ۱۳****ویو ات**حسِ گرمای بوسه‌ی جونگکوک ...

✨ **سرنوشت** ✨**پارت ۱۲****ویو ات**بعد از صحبت‌های جیمین، حس...

✨ **سرنوشت** ✨**پارت ۱۱****ویو ات**دست جونگکوک روی دستم گرم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط