شبهای روشن

شب‌های روشن

هیونجین همیشه از تاریکی می‌ترسید. تاریکی برایش یادآور ترس‌ها و خاطرات تلخ گذشته بود. اما شب‌های روشن شهر، با چراغ‌ها و نورهای رنگارنگ، او را آرام می‌کردند.

یک شب پاییزی، وقتی هوا سرد و تازه بود، هیونجین در کنار پنجره نشسته بود و به خیابان‌های روشن نگاه می‌کرد. مردم شاد و پرجنب‌وجوش در حال رفت و آمد بودند، صدای خنده‌ها و گفتگوها فضای شهر را پر کرده بود.

او تصمیم گرفت که دیگر اجازه ندهد ترس‌ها زندگیش را کنترل کنند. وقت آن بود که رو به جلو حرکت کند، زندگی‌اش را تغییر دهد و راهی برای ساختن آینده‌ای بهتر پیدا کند.

در همان شب، هیونجین قدم به خیابان گذاشت، زیر نورهای شهر که مثل ستاره‌های کوچک می‌درخشیدند. با هر قدم، حس آزادی و قدرت در وجودش رشد می‌کرد. شب‌های روشن دیگر ترسناک نبودند؛ بلکه پر از امید بودند.
دیدگاه ها (۰)

زیر باران سکوتباران بی‌وقفه می‌بارید و خیابان‌ها خیس و براق ...

طلوع بی‌صداهیونجین هر روز صبح، وقتی اولین نورهای خورشید آرام...

خاطره‌های شکستههیونجین در اتاقی پر از عکس‌ها و یادگاری‌های ق...

نسیم نگاه تودر میان نسیم پاییزی، هیونجین آرام قدم می‌زد. باد...

رمان سونادو

من خون اشام نیستم P۱

صحچپتر ۱۱ _ دفتر خاطرات پنهانشب...آسایشگاه در سکوتی فرو رفته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط