عاشق پادشاه مافیا پارت

عاشق پادشاه مافیا پارت ۴
ببخشید که دیر گذاشتم🥲
ویو ته
عصبی برگشتم سمت بادیگارد انقدر عصبی بودم که میخواستم جمجمش رو بزنم درجا خورد کنم اما فعلا وقتش نیست
+مگه در زدن بلد نیستی..(نگاه چپ چپ)
بادیگارد:ببخشید فکر کردم ارباب اینجاست..فعلا(رفت)
-من خیلی کاردارم دیگه بنظرم بهتره تو هم بری سرکارت..بعدا برای لطفی که بهم کردی واقعا جبران میکنم
+خیلی خب باشه هر طور راحتی...(نیشخند)
-من دیگه رفتم..فعلا
رفتم سمت اتاقم و یه اسلحه ورداشتم و سریع به بادیگارد شلیک کردم و دستور دادم بیان جنازش رو جمع کنن و بعد از پله های عمارت پایین به سمت پذیرایی رفتم، اونجا همه جمع بودن حتی سنا هم اونجا بود
+سلام...(جدی و سرد)
=سلام پسرم..خیلی خوشحالم که همگی اینجا جمع شدید میخام موضوع مهمی رو بهتون بگم..(علامت خانم هوسوک¥)
مامان ته:چه موضوعی هست که انقد مهمه عزیزم؟
¥منتظرم؟
=راستش من سرطان دارم و بیش از حد جدیه.‌.برای همین میخام برم ایتالیا تا اونجا خودم رو درمان کنم
مامان ته:وای نه عزیزم..وقتی نیستی کی اینجا رو اداره کنه
¥چطوره دخترمون..(آقای کیم حرفش رو قط کرد)
=میخام مسئولیت اینجا رو به پسرم بدم..فردا شب پروازم به ایتالیا هست
+ولی پدر شما نمیتونید همینطوری اینجا رو ول کنید میخای باهاتون بیام؟
=لازم نی(جدی)
+اوکی
×خب اگه کاری ندارید من می‌خوام برم لایو
=باش دخترم
+یعنی انقد اون لایو کوفتیت مهمه؟!؟
×اوهوم
+شت..فاک(حرصی)
+با پدرم رفتیم اتاق و یکم صحبت کردیم و اون تصمیم داره کل دارایی هاشو به من واگذار کنه و منم مخالفتی نکردم(بعد از ۳۰ مین حرفمون تموم شد)رفتم اتاقم که کوک رو دیدم و کوک به سمتم برگشت
÷چطوری بی وفا(نیشخند)
+بی وفا تویی که اصلا به من یه زنگم نمی‌زنی
÷مگه تو میزنی؟!
+خیلی خب بذگریم(🤣)
+مهم اینه که میدونم برای چی اومدی
÷چی؟
+برای کلاب جدیدی که امشب میخام افتتاح کنم
÷اوووو..آفرین ولی دلم واقعا برات تنگ شده بود بیا بغلم
+عادت ندارم کسی رو بغل کنم ولی استثناً باشه
÷ممنون ارباب(نیشخند)
+دیوونه..(خنده)
÷کاری کردم یه مافیای روانی بخنده..اووو..لیلیلی(خنده)
پرش زمانی به شب ساعت ۶(ویو ات)
-بلاخره کارام تموم شدن و توی اتاقم نشستم و شروع کردم به کار با لپ تاپم که یه دختری اومد داخل و گف
•سلام(خیلی آروم)
-سلام..اینجا چیکار می‌کنی رونا(رونا همکار ات هست)
•میخواستم یه خواهشی ازت بکنم
-بگو
•میشه امشب باهام بیای کلاب؟
-من اصلا..من تا الان اصلا همچین جاهایی نرفتم
•لطفا بیا خوش میگذره
-نه
•اخه من تنهام و امروزم تولدمه و از اینکه تنها برم میترسم
-گفتم نه دیگه رونا گیر نده
•تولوخدا
-ای بابا..خیلی خب باشه
•مرسی تو بهترین رفیقمییییی
-ولی گفته باشم من لباس مناسب ندارم
•نگران نباش من خودم فکر همه جاشو کردم
-رونا دوتا لباس نشونم داد نسبتاً یکیش خیلی باز بود ولی اون یکی پوشیده منم دستمو گذاشتم روی اون پوشیدهه
-من همینو می‌پوشم(عکسشو می‌زارم)
•خیلی خب باشه
-هیننن..یادم نبود خانم چایونگ عمرا اجازه بده
•قبلا اجازه گرفتم ولی نگفتم میرم کلاب گفتم میریم خونه دوستم جشن کوچیک میگیریم
-هوفففف خیالم راحت شد..یکم استرس دارم
پرش زمانی به یک ساعت بعد(ویو ات)
-وارد کلاب که شدیم خیلی هیجان داشتممم ولی خب درحد مرگ هم استرس داشتم..اونجا رونا رفت برقصه و من رفتم قسمتی که خلوت بود و نشستم و یه گارسون آقا اومد سمتم
گارسون:خانم از منو چی می‌خواین؟
-خب آبمیوه گیلاس
گارسون:بهترین انتخابه
-ارع میدونم..چون ارزونترینه(هردو خندیدند)
ویو کوک
چون ته مثل همیشه رفت با دخترا برقصه منم رفتم سمتی که خلوت ترین جا بود و یه دختری رو دیدم که نشسته بود، وقتی شنیدم آبمیوه سفارش داد خندم گرفت..ولی زیاد اهمیت ندادم که یه دختری کنارم نشست و خودشو بهم نزدیک میکرد که گارسون یه بطری شراب برای این دختره آورد و چون دختره خیلی مست بود از دستش افتاد و سر گارسون داد زد
دختر:چه غلطی می‌کنی حواست کجاست
که دیدم اون دختر باحاله(ات)اومد و یه سیلی محکم بهش زد و اونم تا میخواست بزنتش دخترباحاله(ات)دستش رو محکم گرفت و پس زد و گفت
-تقصیر خودت بود که از مستی زیاد انداختی بطری رو
دختر:اصلا رئیس اینجا کجاست؟(داد)
اونجا بود که پاشدم و گفتم
+رئیس اینجا منم..
..ادامه دارد..
شرط:۲۰ لایک و ۵ بازنشر
دیدگاه ها (۶)

عاشق پادشاه مافیا پارت ۳اسلاید ۲ عمارتاسلاید ۳ لباس خدمتکاره...

عاشق پادشاه مافیا پارت ۲

عشق چیز خوبیه پارت ۱۳ توی بیمارستان با هم صحبت کردیمهلن : عش...

part:8

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط