شرلوکSherlock

شرلوک*Sherlock
part 13 (2)🌀✒️
سه روز بعد. هوای لندن سردتر از همیشه بود. بارون می‌بارید، انگار شهر داشت خودش رو تطهیر می‌کرد از چیزی که نمی‌فهمید.

شرلوک جلوی پنجره‌ی بیمارستان ایستاده بود. کت خاکستریش خیس، چشم‌هاش گودافتاده. دستش روی موبایل — نقشه‌ی حرکتی زاغ سیاه روی صفحه. در باز شد. صدای قدم‌هایی آشنا. جان.

لاغرتر، رنگ‌پریده‌تر از همیشه. با آن شلنگ در بازویش و جای بخیه‌ی تازه. ولی نگاهش مصمم بود.

شرلوک برگشت، ناباور: «باید استراحت می‌کردی.»

جان لبخند کم‌جونی زد: «استراحت؟ بعد از اون انبار لعنتی؟ من نمی‌تونم بخوابم وقتی هنوز اون بیرونه.»

شرلوک چیزی نگفت. فقط نفس کشید، بلند، عمیق، سنگین. بعد سرشو به نشونه‌ی تأیید تکون داد. «باشه دکتر واتسون… دوباره با هم.»

---

همون شب، توی بارانداز تیمز. مه غلیظ، اسکله خالی. یه کامیون منتظر بود، و داخلش – نمادی از همه چیزهایی که «رئیس» می‌خواست نابود کنه: مدرک‌ها، اسکناس‌های جعلی، و چند بی‌نام‌ونشان.

شرلوک بی‌صدا اسلحه‌اش رو آماده کرد. جان پشت سرش بود، حرکاتش کند ولی دقیق. صدای قدم‌ها پیچید. زاغ سیاه بیرون اومد، با عصا و باند پیچیده دور شونه‌اش.

«باز هم تو…»

شرلوک لبخند زد، سرد: «قول داده بودم هنوز تموم نشده.»

درگیری شروع شد. فریاد، صدای شلیک، صدای آهن روی آهن. جان از پشت پناهگاه آتش پشتیبانی داد، ولی ضعف جسمی باعث شد زمین بخوره.

زاغ سیاه، از فرصت استفاده کرد. چاقویی رو از لباسش بیرون کشید، همون چاقویی که در انبار، شرلوک رو تهدید کرده بود. با حرکتی سریع، به سمت جان حمله کرد.

شرلوک فریاد زد: «جان!»

ولی جان، با تمامِ توانِ باقی‌مونده‌اش، غلت زد. چاقو به جایِ پهلو، فقط لباسش رو پاره کرد و خراشی سطحی رویِ پوستش انداخت. دردِ ناگهانی، همراه با ترس، باعث شد چشم‌هاش سیاهی بره. ولی زمین نیفتاد.

شرلوک، با خشمِ وحشیانه‌ای به زاغ سیاه حمله کرد. درگیریِ نفس‌گیری بود. نهایتاً، شرلوک موفق شد چاقو رو از دستش بگیره و زاغ سیاه رو مغلوب کنه.

ولی وقتی برگشت سمتِ جان، نفسش بند اومد.

جان رویِ زانوهاش نشسته بود، دستش رویِ پهلویِ خراشیده‌اش. صورتش رنگ‌پریده بود، ولی چشم‌هاش… چشم‌هاش یه چیزِ دیگه رو فریاد می‌زد. ترسی عمیق، یه حسِ گناهِ ناشناخته، یه شکِ ویرانگر به خودش.

«شرلوک… من… من ضعیفم. من هنوز نمی‌تونم…» صداش می‌لرزید. «من باید قوی‌تر باشم. نباید این‌قدر زود…»

شرلوک جلو رفت، به آرامی کنارش نشست. چاقو رو کنار گذاشت. «جان، تو جونِ خیلی‌ها رو نجات دادی. این خراش… هیچی نیست.»

ولی جان سرش رو تکون داد. «نیست؟ شرلوک، من دوباره دیدم. همون حسِ انبار… همون ترس… انگار این زخم، باز شده‌یِ زخمِ قبلی بود. انگار که من، از خودم، از تو، از همه می‌ترسم.»

یه اشک، از گوشه‌ی چشمش لغزید. «من… من دیگه نمی‌تونم به خودم اعتماد کنم.»

شرلوک دستش رو گرفت. گرم، محکم. «تو به خودت اعتماد نداری؟ جان، تو تنها کسی هستی که من بهش اعتماد دارم. همیشه.»

جان سرش رو بالا آورد. تویِ چشم‌هایِ شرلوک، دنبالِ یه نشونه‌یِ حقیقت بود. یه چیزی که بهش بگه، هنوز می‌تونه بجنگه.

***

زاغ سیاه دستگیر شد. ولی این پیروزی، طعمِ تلخی داشت. جان، با وجودِ اینکه زنده بود، انگار یه بخشی از خودش رو تویِ اون بارانداز جا گذاشته بود. اون خراشِ سطحی، یه زخمِ عمیق‌تر رو باز کرده بود: یه شکِ دائمی به توانایی‌هاش، یه ترسِ فلج‌کننده از تکرارِ اون لحظاتِ ضعف.

شرلوک سعی می‌کرد بهش روحیه بده. ولی هر بار که جان تویِ آینه نگاه می‌کرد، انگار که چهره‌یِ یه غریبه رو می‌دید. کسی که دیگه اون دکترِ شجاع و استوار نبود.

«من… دیگه اون آدم قبلی نیستم، شرلوک.» جان یه شب، تویِ اتاقِ نشیمنِ شرلوک، زمزمه کرد. «یه جایی تویِ اون انبار، اون زخمی که خوردم… منو عوض کرد. انگار یه بخشی از روحم رو با خودش برد.»

شرلوک بهش خیره شد. می‌دونست که این زخم، از اون خراشِ رویِ پوست، خیلی عمیق‌تره. زخمی که با هیچ مرهمی، شاید، درمان نشه.

«تو هنوز همونی، جان. فقط… قوی‌تر شدی. چون فهمیدی که ترسیدن، شکست خوردن نیست. مهم اینه که دوباره بلند شی.»

جان لبخندِ کمرنگی زد. «ولی اگه نتونم بلند شم چی؟ اگه این ترس، منو از پا در بیاره؟»

این جمله، مثلِ یه تیغ، تویِ قلبِ شرلوک فرو رفت. برایِ اولین بار، شرلوک حس کرد که کنترلی رویِ اوضاع نداره. این بار، نه با منطق، نه با هوش، بلکه با یه احساسِ ناشناخته: **ترس از دست دادنِ کسی که تنها نقطه اتکایِ منطقیِ زندگیش بود.**

ادامه دارد...

پایان پارت ۱۳ (بخش دوم)...

(بچه ها داستانی که نوشتم خودم هم گیج کرده اگر گیج شدید بدونید تنها نیستید ، من چون همش دارم مینویسم دیگه شمارش از دستم در رفته😁)
دیدگاه ها (۱۸)

گودرت شرلوک 🫴🏻🌚🕶️

تو به یه زنگیه مشخص عادت داری جان🫴🏻🌚😭✨ولی قرار نبود اون این ...

وای من تو دمتری مدرسه با دوستم🤦🏻میگه بیا دم دستشویی بعد میرم...

دیدم شاید به آهمگ احتیاج دارید🫴🏻🌚

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part²⁸:روی زمین دراز کشیده بود..!بدنش سردو ل...

شرلوک*Sherlock part 27 (3)🌀✒️شرلوک جعبه‌ی فلزی را با دقت در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط