جونگکوک با اخم نگاهش کرد ولی این نگاه سرد با شنیدن آن سخن

جونگکوک با اخم نگاهش کرد ولی این نگاه سرد با شنیدن آن سخنان آخر تبدیل به خندیدند شد تو گلو خندید و آروم گفت : وزیر ؟ تو سریالت گم شدی ..
تهیونگ پفی کشید روبه جونگکوک کرد سپس با لحن جدی گفت : بعداً حرف می‌زنیم باشه .. جونگکوک دست تو جیب شلوارش ابرو بالا برد : اوکی رفیق
هر دو گام برداشتن سمت در جونگکوک آروم زمزمه کرد : این تویی که نقشه تو سرت داری خانم کوچولو هر دو از آن اتاق خارج شدن .. ته‌یانگ بیچاره ماند با هزاران فکر ای که مثلاً خواب میبینه تند دوید سمت پنجره و به اطراف آن منتظه نگاه کرد دستش را محکم مشت کرد و زد به لبه پنجره ولی میان چهار چوب پنجره و دستش چیزی افتاده که دردش آمد بازم پلک زد و چشم هایش را بست ٫ این دیگری چیه خدا یا من را کجا آوردی اصلا چیزی به اسم آمدن به آینده هست ؟ .. شاید آره ٫ چشم باز کرد و به دستش زل زد همان انگشتر فیروزه ای بود آبی تیره
کنجکاو چشم به دستش نگاه کرد و تند در دستش دیگری گرفت و انگشتر را لمس کرد
آخخ اخخخ ای گفت سپس خم شد و پایین پنجره نشست .. کلافه تر دوید سمت تخت پاهایش به حدی برهنه کی داشت که اذیتش کند تند روی تخت نشست و ملافه را روی پاهایش کشید ٫ وای پادشاه و وزیر اعظم اینجوری منو دیدن چطور متوجه نشدم .. ٫ آه آه ای کشید ٫ آره بخوابم شاید آن رویا را عوض کنم ٫ تند دراز کشید و صورتی را میان ملافه قائم کرد پلک هایش را بست ولی صدا بلند بلند ماشین ها بوق و ترمز اخم روی پیشانی اش نشاند لبش را گزید ٫ بخوابم برمی‌گردم آره این یک رویا هست ٫


اسم سئونگ دیگه ته‌یانگ هست خواستم بگم که اشتباه نکنید
دیدگاه ها (۳)

کوتاه‌نوشت (طرح):میانِ دو پلک زدن،هزار سال دویدم.از حصیرهای ...

ادامه داره ؟ . نه هیچگونه ادامه ندارند نه عشق نه رویا نه کاب...

: مگر شما نمی‌داند اگر امپراتور اینگونه شما رو ببیند چی می‌گ...

عشق اغیشته به خون )پارت ۱۰۷کمی تکون خورد ولی جایش به حدی تنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط