چپتر ششم
چپتر ششم
دود غلیظ ناشی از انفجار، فضای اتاق را پر کرده بود. شعلههای آتش از طبقه پایین به بالا میخزیدند و صدای آژیر خطر با فریادهای وفاداران به مایکی و شورشیهای ایزانا در هم آمیخته بود.
مایکی کاتانا را از گلویش دور کرد، اما همچنان مچ دست تو را چنان محکم گرفته بود که حس میکردی استخوانت در حال ترک خوردن است. او به چشمانت زل زده بود، منتظر آن یک کلمه که سرنوشت همه را تغییر دهد.
«مایکی، ولش کن!» ایزانا فریاد زد. او اسلحه را دوباره بالا آورد، اما دستانش برای اولین بار میلرزید. «عمارت داره فرو میریزه. اگه الان نریم، همهمون اینجا دفن میشیم!»
ران که از ضربه قبلی مایکی گیج بود، به سختی بلند شد و به دیوار تکیه داد. او پوزخندی تلخ زد. «چه پایان دراماتیکی... پادشاه، یاغی و دلقک، همگی توی یه آتیش برای یه فرشته میسوزن.» او نگاهی به تو انداخت، نگاهی که دیگر بوی شیطنت نمیداد، بلکه پر از حسرت بود. «فرار کن. از پنجره بپر پایین، من میگیرمت. فقط از دست این دوتا دیوونه فرار کن!»
ناگهان سقف اتاق با صدای مهیبی ترک خورد. تکهای از لوستر سنگین درست بین شما سقوط کرد و فاصلهای میان تو و مایکی ایجاد کرد. در آن لحظه، دست مایکی برای ثانیهای شل شد.
ایزانا از فرصت استفاده کرد و به سمتت دوید. او بازوی تو را گرفت و تو را به سمت بالکن کشید. «بیا! فیلیپین هنوز منتظره. من نمیذارم اینجا بمیری!»
اما مایکی، مثل روحی که از جهنم بازگشته باشد، از میان شعلهها و دود بیرون پرید. او با یک حرکت ایزانا را به عقب پرتاب کرد. جنون در چشمان مایکی به اوج رسیده بود. او دیگر شبیه انسانی که میشناختی نبود.
«هیچکس...» مایکی زمزمه کرد، «او رو... نمیبره.»
در همین لحظه، سانزو با سر و وضعی آشفته و بدنی پر از جای گلوله وارد اتاق شد. او فریاد زد: «مایکی! دشمنها وارد حیاط شدن! دارن همه رو به رگبار میبندن! باید بریم!»
سانزو وقتی تو را در آن وضعیت دید، به سمتت دوید. او بین تو و سه مرد دیگر ایستاد. «دخترم رو رها کنید! شماها دارید نابودش میکنید!»
تو به چهرههایشان نگاه کردی:
**مایکی**، که تملکگراییاش به مرز نابودی رسیده بود.
**ایزانا**، که حاضر بود برای داشتنت یک جنگ داخلی راه بیندازد.
**ران**، که در آخرین لحظه، آزادی تو را به داشتنت ترجیح داده بود.
تصمیم گرفتی. قبل از اینکه کسی واکنشی نشان دهد، به سمت لبهی بالکن دویدی. باد سرد شبانه به صورتت خورد. پشت سرت، صدای فریاد همزمان چهار مرد بلند شد.
«نه!»
تو به پایین نگاه نکردی. فقط پریدی. اما نه برای خودکشی، بلکه برای رسیدن به ماشینی که در پایین منتظر بود؛ ماشینی که ریندو، برادر ران، مخفیانه برای فرار تو آماده کرده بود. ریندو که همیشه در سایه بود، حالا تنها راه نجاتت شده بود.
در حالی که در هوا معلق بودی، صدای انفجار نهایی عمارت را شنیدی. بونتن در حال فروپاشی بود، و تو، مهرهای که همه برایش میجنگیدند، از صفحه شطرنج خارج شدی. اما میدانستی این پایان نیست. آنها زنده میماندند و تا انتهای زمین دنبالت میگشتند.
حالا بازی موش و گربه شروع شده بود. تو دیگر یک غنیمت نبودی، تو یک فراری بودی که قلب سه هیولا را با خود برده بودی.
نقش سانزو این وسط = 🥕
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#سانزو
#ایزانا
#ران
#ریندو
دود غلیظ ناشی از انفجار، فضای اتاق را پر کرده بود. شعلههای آتش از طبقه پایین به بالا میخزیدند و صدای آژیر خطر با فریادهای وفاداران به مایکی و شورشیهای ایزانا در هم آمیخته بود.
مایکی کاتانا را از گلویش دور کرد، اما همچنان مچ دست تو را چنان محکم گرفته بود که حس میکردی استخوانت در حال ترک خوردن است. او به چشمانت زل زده بود، منتظر آن یک کلمه که سرنوشت همه را تغییر دهد.
«مایکی، ولش کن!» ایزانا فریاد زد. او اسلحه را دوباره بالا آورد، اما دستانش برای اولین بار میلرزید. «عمارت داره فرو میریزه. اگه الان نریم، همهمون اینجا دفن میشیم!»
ران که از ضربه قبلی مایکی گیج بود، به سختی بلند شد و به دیوار تکیه داد. او پوزخندی تلخ زد. «چه پایان دراماتیکی... پادشاه، یاغی و دلقک، همگی توی یه آتیش برای یه فرشته میسوزن.» او نگاهی به تو انداخت، نگاهی که دیگر بوی شیطنت نمیداد، بلکه پر از حسرت بود. «فرار کن. از پنجره بپر پایین، من میگیرمت. فقط از دست این دوتا دیوونه فرار کن!»
ناگهان سقف اتاق با صدای مهیبی ترک خورد. تکهای از لوستر سنگین درست بین شما سقوط کرد و فاصلهای میان تو و مایکی ایجاد کرد. در آن لحظه، دست مایکی برای ثانیهای شل شد.
ایزانا از فرصت استفاده کرد و به سمتت دوید. او بازوی تو را گرفت و تو را به سمت بالکن کشید. «بیا! فیلیپین هنوز منتظره. من نمیذارم اینجا بمیری!»
اما مایکی، مثل روحی که از جهنم بازگشته باشد، از میان شعلهها و دود بیرون پرید. او با یک حرکت ایزانا را به عقب پرتاب کرد. جنون در چشمان مایکی به اوج رسیده بود. او دیگر شبیه انسانی که میشناختی نبود.
«هیچکس...» مایکی زمزمه کرد، «او رو... نمیبره.»
در همین لحظه، سانزو با سر و وضعی آشفته و بدنی پر از جای گلوله وارد اتاق شد. او فریاد زد: «مایکی! دشمنها وارد حیاط شدن! دارن همه رو به رگبار میبندن! باید بریم!»
سانزو وقتی تو را در آن وضعیت دید، به سمتت دوید. او بین تو و سه مرد دیگر ایستاد. «دخترم رو رها کنید! شماها دارید نابودش میکنید!»
تو به چهرههایشان نگاه کردی:
**مایکی**، که تملکگراییاش به مرز نابودی رسیده بود.
**ایزانا**، که حاضر بود برای داشتنت یک جنگ داخلی راه بیندازد.
**ران**، که در آخرین لحظه، آزادی تو را به داشتنت ترجیح داده بود.
تصمیم گرفتی. قبل از اینکه کسی واکنشی نشان دهد، به سمت لبهی بالکن دویدی. باد سرد شبانه به صورتت خورد. پشت سرت، صدای فریاد همزمان چهار مرد بلند شد.
«نه!»
تو به پایین نگاه نکردی. فقط پریدی. اما نه برای خودکشی، بلکه برای رسیدن به ماشینی که در پایین منتظر بود؛ ماشینی که ریندو، برادر ران، مخفیانه برای فرار تو آماده کرده بود. ریندو که همیشه در سایه بود، حالا تنها راه نجاتت شده بود.
در حالی که در هوا معلق بودی، صدای انفجار نهایی عمارت را شنیدی. بونتن در حال فروپاشی بود، و تو، مهرهای که همه برایش میجنگیدند، از صفحه شطرنج خارج شدی. اما میدانستی این پایان نیست. آنها زنده میماندند و تا انتهای زمین دنبالت میگشتند.
حالا بازی موش و گربه شروع شده بود. تو دیگر یک غنیمت نبودی، تو یک فراری بودی که قلب سه هیولا را با خود برده بودی.
نقش سانزو این وسط = 🥕
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#سانزو
#ایزانا
#ران
#ریندو
- ۲۳۵
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط