میشد از خود بگیرمت اما

میشد از خود بگیرمت اما
زور بازو به دست هایم نیست
میشد از رفتنت گذشت اما
جان در اندازه هاے پایم نیست
دیدگاه ها (۳)

یک گره بر بخت من زد یک گره بر روسرےهر کدامش وا شود من روزگار...

آشوبگرےهستم در کوچه پس کوچه هاے خیالت عقلم را به آتش کشیدم گ...

تشنه تر از آن گل در گلدانمتشنه باران محبتتشنه آن صداے پر مهر...

خدایاقسم به لحظه اےکه دلم را مےشکنند و جز تو مرهمےنیستقسم به...

درسته مرد بودن به زور بازو نیست ولی فکر کن هم مرد واقعی باشه...

هر چقدر سال های بیشتری می گذشت کمتر میشد

درود بر شماسامان هستم ملقب به ویلیام و همینطور دلقک بی مزه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط