#ارباب_من

#ارباب_من

Part: 3

ویو: فردا

کوک: با آفتابی که چشمام بر خورد میکرد بیدار شدم رفتم دست و صورتمو شستم یه لباس مناسب پوشیدم و رفتم پایین

اجوما: اوه پسرم بیدار شدی بیا کمکم تو آشپز خانه

کوک: چشم

کوک و اجوما رفتن آشپز خانه و کوک به اجوما تو درست کردن صبحانه کمک کرد بعد از ۳۰ مین صبحانه رو درست کردن و میز رو چیدن پدر مادر و عموی تهیونگ اومدن و نشستن شروع به خوردن کردن

عموی ته: برادر نظرت چیه یه هفته دیگه عروسی تهیونگ و جولیا رو بر گزار کنیم

(نکته: جولیا دختر عموی تهیونگه و بزور میخوان تهیونگ باهاش ازدواج کنه عموی تهیونگ خیلی از کار های بابای تهیونگ رو انجام میده بخاطر همین تهیونگ نمی‌تونه چیزی بگه در مقابل پدرش و عموش)

پدر ته: درسته برادر هر چه زودتر تهیونگ ازدواج کنه بهتره ولی الان باید به فکر محموله ها باشیم که چطوری قاچاقشون کنیم تهیونگ پس فردا از فرانسه میاد وایسا بیاد این ماموریت رو میدم بهش بعد که خیالمون راحت شد به فکر عروسی میوفتیم

عموی ته: خب برادر میتونیم این ماموریت رو بدیم به شوگا با انجام دادن این کار حداقل خودشو به عنوان پسر بزرگتر خاندان کیم ثابت کنه نمیشه که همه رو تهیونگ انجام بده

پدر ته: نه برادر میترسم خراب کنه اون همون که شرکت رو به دستش سپردم اگه کارشو خوب انجام بده ازش راضیم

عموی ته: باشه برادر هر جور صلاح میدونی به هر حال تو بزرگتری

کوک: تمام مدت داشتم به حرفاشون گوش میدادم اینکه بین دوتا فرزند فرق بزاری خیلی بده چون خودم تجربه کردم پدر مادرم همیشه بین من و برادر بزرگترم فرق میذاشتن یهو اشک از چشمام در اومد سریع رفتم طبقه بالا

دو روز بعد..........

ویو: کوک

کوک: باز هم مثل هر روز داشتم به اجوما کمک میکردم تو کارای آشپز خانه امروز قرار بود کیم تهیونگ پسر آقای کیم بر گرده و الان تو پروازه

اجوما: پسرم کارت تموم شد ؟!

کوک: بله خانم

اجوما: پسرم خودت میدونی که امروز پسر آقای کیم بر میگرده درسته

کوک: بله میدونم

اجوما: از این به بعد تو قراره هر چی اون گفت رو انجام بدی اون مثل پدرش نیست باید کارتو درست انجام بدی تا تنبیهت نکنه خیلی بی احساس و سرده زیاد روی مخش راه نرو و هر چی گفت رو درست انجام بده وگرنه خیلی بی رحمانه تنبیهت می‌کنه اون چند تا خدمتکار رو سر درست انجام ندادن کارش کلی با شلاق زد و بعد اخراجش کرد

هر کلمه ای که اجوما میگفت باعث میشد بیشتر دل پسرک کوچک بلرزه و بترسه ولی نمیدونست که همان مافیای بی رحم و بی احساسی که به هیچ کس اهمیت نمیده جز خانوادش قراره دلشو به اون ببازه

کوک: ب.... ب.... بله فهمیدم

اجوما: پسرم راستی برو طبقه بالا تَه راهرو بغل اتاق خودت یه در قهوه ای هست اون اتاق پسر آقای کیمه درست تمیزش کن و همه چیو سر جاش قرار بده چون تهیونگ از اتاق نا مرتب خوشش نمیاد من خودم یه کاری دارم وگرنه به تو نمیگفتم

کوک: چشم

کوک رفت بالا و رفت تو اتاق تهیونگ

کوک: وقتی وارد اتاق شدم یه بویی خورد به مشامم که دلم یه لحظه لرزید بیخیال شدم و رفتم شروع به مرتب کردن تخت کردم اتاقش خیلی بزرگ بود و تم خیلی خوشگلی داشت تخت رو مرتب کردم کمدش رو هم مرتب کردم رفتم سر میز مطالعه اش که به عکسی که روش بود چشمم خورد تقریبا یک دقیقه همینطوری زل زده بودم بهش یعنی اون پسر آقای کیم بود خیلی خوشگل بود بیخیالش شدم و میز رو مرتب کردم بعد ۳۰ مین کارم تموم شد موهام ریخته بود روی صورتم جوری که خیلی کیوت میشدم رفتم پایین که دیدم همه رفتن حیات عمارت فک کنم برگشته بود رفتم طرفشون و با یکم فاصله وایسادم

پدر ته: پسرم بلاخره اومدی بعداز دو ماه ( بغلش می‌کنه)

مادر ته: پسرم خیلی خوش اومدی

ته: از همتون خیلی ممنونم و من سال ها نیست که نبودم چرا انقد استقبال میکنید

عموی ته: پسرم نامزدت خیلی مشتاق بود که کی بر میگردی و منو کلافه کرده از بس پرسیده بهش زنگ میزنم بیاد

ته: هوم( با بی حالی)

کوک: وقتی حرف از نامزدش شد نمی‌دونم چرا یهو قیافش تغییر کرد به هر حال خیلی خوشگل و خوش هیکل بود همینجوری که بهش زل زده بودم که یهو تهیونگ گفت

ته: اووو پدر ایشون کیه ( اشاره به کوک)

پدر ته: پسرم این خدمتکار جدیدته جئون جونگکوک

ته: آها ) نمی‌دونم چرا وقتی بهش نگاه کردم انگار به دلم نشست خیلی کیوت بود با موهایی که ریخته بودن رو صورتش بیشتر کیوت میشد بیخیال افکارم شدم و رفتم سمتش

پایان پارت سه

#ادتهکوک
دیدگاه ها (۱)

#ارباب_من Part: 2 رینننننننگ ریننننننننننگ( مثلاً زنگ در خور...

#ارباب_منPart: 1ویو: کوککوک: با آلارم گوشیم بیدار شدم رفتم د...

پارت هشتمدر آغوش زندان ویو تهصبح از خواب بیدار شدم تا برم پی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط