پارت ۱۹

پارت ۱۹
صبح روز بعد، وقتی در خونه رو باز کردم، تهیونگ همزمان از طبقه بالا پایین اومد.
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر.
چند لحظه کنار هم ایستادیم.
بعد تهیونگ گفت:
ـ دیروز خوب بود.
لبخند زدم.
ـ آره، بد نبود.
ـ «بد نبود»؟
ـ خب... خیلی خوب بود.
ـ بهتر شد.
هر دو خندیدیم.
همین موقع آسانسور رسید.
داخل شدیم.
تهیونگ دکمه همکف رو زد.
ـ امروز کاری داری؟
ـ نه. چرا؟
ـ هیچی. فقط پرسیدم.
ـ دوباره کنجکاوی؟
ـ شاید.
در آسانسور باز شد.
وقتی بیرون اومدیم، تهیونگ ناگهان گفت:
ـ لینا.
ـ هوم؟
ـ دیشب...
مکث کرد.
ـ چی؟
ـ وقتی برق رفت، ترسیده بودی؟
لبخند زدم.
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ پس چرا دستت رو به بازوم گرفتی؟
صورتم داغ شد.
ـ چون پام لیز خورد!
خندید.
ـ باشه.
ـ واقعاً لیز خوردم!
ـ قبول.
ـ تهیونگ!
خندید و جلوتر رفت.
ـ باشه بابا، باور کردم.
من هم با اخم دنبالش رفتم.
اما ته دلم، از اینکه هنوز آن لحظه را یادش بود، یک حس عجیب داشتم.
همان شب، وقتی روی تخت دراز کشیده بودم، ناگهان یاد لبخندش افتادم.
با خودم گفتم:
«چرا دارم بهش فکر می‌کنم؟»
گوشی رو کنار گذاشتم.
اما چند دقیقه بعد دوباره برداشتمش.
و عجیب‌تر اینکه...
تهیونگ هم همان شب، روی مبل خانه‌اش نشسته بود و به اتفاقات روز قبل فکر می‌کرد.
هیچ‌کدام هنوز اسم این حس را نمی‌دانستیم.
فقط می‌دانستیم چیزی بین ما آرام‌آرام در حال تغییر است
دیدگاه ها (۱)

پارت ۱۸ وارد خونه‌ی تهیونگ شدم.چراغ اضطراری کوچکی روی میز رو...

@rrmyrrmyy بانو فالو شه؟

همسایه طبقه بالاپارت ۳ یک هفته از اسباب‌کشی‌ام گذشته بود و ر...

پارت ۱۴ روز بعد، وقتی از خونه بیرون اومدم، تهیونگ جلوی آسانس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط