#اشک حسرت #پارت ۱۸۶
#اشک حسرت #پارت ۱۸۶
سعید :
منتظر نشسته بودم تو ماشین با صدای تقه ای که به شیشه خورد خم شدم در رو باز کردم آسمان نشست وبا لبخند نگاهم کرد
آسمان : دیونه شدی سعید
- نه دلم خواست باهم بریم بستنی بخوریم
خندید وگفت : بریم
ماشینو روشن کردم
آسمان : امید کلی سر به سرم گذاشت خجالت کشیدم
- ببخشید دیگه دلم طاقت نیاورد تا فردا
آسمان : فردا دیگه کنسل
- نخیر با بچه ها می ریم پارک دلم واسه آرمیس تنگ شده
خندید وگفت : حسودیم میشه...
خم شدم از داشبورت یه بسته که متعلق به اون بود در آوردم وگذاشتم رو پاش متعجب گفت : چیه ؟
- بازش کن
باز کرد ولبشو گزید
- دیگه از خودت جداش نکن عزیزم
خندید وگردنبند رو تو مشتش فشرد
آسمان : هیچ وقت از خودم جداش نمی کنم
گردنبند رو بست گردنش
- دوباره درش نیاری
نگاهم کرد وگفت : اون روز خیلی بد شد گردنبند رو بهت پس دادم گفتم فراموشم کن
- مهم نیست اون موقع تو شرایط خوبی نبودی
آسمان : الان خیلی پر روم نه
- نه بگذریم عزیزم از سفرت چه خبر ؟
آسمان : خوب بود
راستی اینو برات گرفتم
یه بسته در اورد وگفت : یه پیرهنه امیدوارم خوشت بیاد
ازش گرفتم وبازش کردم یه پیرهن جین یخی بود
- ممنون عزیزم راضی به زحمت نبودم
آسمان : می دونم بهت میاد ...سعید اینجا خوبه همینجا بستنی بخوریم
یه گوشه از خیابون نگه داشتم واز ماشین پیاده شدم
آسمانم پیاده شد وبا هم رفتیم طرف آب میوه فروشی که بستنی فروشی هم بود
واسه آسمان یه ظرف بزرگ پراز بستنی سفارش دادم اونم با انواع واقسام میوه واسه خودمم یه آب میوه پرتغال گرفتم ورفتم کنار آسمان که نشسته بود پشت میز
آسمان با دیدن ظرف بستنی جیغی زد وگفت : وای سعید آخ جووون
دیدم همه برگشتن نگاهمون می کنن
- آسمان جان آروم همه نگاه می کنن
آسمان : ببخشید ولی نمی تونم خودمو کنترل کنم
با اشتها ومیل زیاد شروع کردبستنی خوردن منم آب میوه ام رو می خوردم ونگاش می کردم بخدا که از آرمیس بچه تر شده بود با لبخند گفتم : منم اینجا نشسته ام هان داری بستنی می خوری منو فراموش کردی
آسمان : خوب تو هم بخور
قاشق رو پر کرد طرفم گرفت تا خواستم بستنی رو بخورم قاشق رو کشید عقب وگذاشت دهن خودش وابرو بالا انداخت
- خیلی کارت. بد بود
آسمان : شوخی کردم بیا گریه نکن
چندبار همون کارو تکرار کرد وحسابی حرصمو در آورد با لبخند نگاهش کردم وگفتم : خیلی بده انقدر بد جنس باشی
آسمان : باور کن یه ظرف دیگه بگیری می خورم خیلی خوشمزه است
- نوش جونت
ظرف خالی از بستنی رو کنار زد وگفت : خوشمزه بود مرسی سعید بریم
- نچ منم دلم بستنی خواست
بلند شدم وبا بدجنسی تموم یه طرف پر از بستنی وشکلات ومغز خریدم وگفتم : بریم
همینجوری که بستنی می خوردم گفتم : فردا عصر میام دنبالتون شامم بیرونیم به امیدم گفتم
سعید :
منتظر نشسته بودم تو ماشین با صدای تقه ای که به شیشه خورد خم شدم در رو باز کردم آسمان نشست وبا لبخند نگاهم کرد
آسمان : دیونه شدی سعید
- نه دلم خواست باهم بریم بستنی بخوریم
خندید وگفت : بریم
ماشینو روشن کردم
آسمان : امید کلی سر به سرم گذاشت خجالت کشیدم
- ببخشید دیگه دلم طاقت نیاورد تا فردا
آسمان : فردا دیگه کنسل
- نخیر با بچه ها می ریم پارک دلم واسه آرمیس تنگ شده
خندید وگفت : حسودیم میشه...
خم شدم از داشبورت یه بسته که متعلق به اون بود در آوردم وگذاشتم رو پاش متعجب گفت : چیه ؟
- بازش کن
باز کرد ولبشو گزید
- دیگه از خودت جداش نکن عزیزم
خندید وگردنبند رو تو مشتش فشرد
آسمان : هیچ وقت از خودم جداش نمی کنم
گردنبند رو بست گردنش
- دوباره درش نیاری
نگاهم کرد وگفت : اون روز خیلی بد شد گردنبند رو بهت پس دادم گفتم فراموشم کن
- مهم نیست اون موقع تو شرایط خوبی نبودی
آسمان : الان خیلی پر روم نه
- نه بگذریم عزیزم از سفرت چه خبر ؟
آسمان : خوب بود
راستی اینو برات گرفتم
یه بسته در اورد وگفت : یه پیرهنه امیدوارم خوشت بیاد
ازش گرفتم وبازش کردم یه پیرهن جین یخی بود
- ممنون عزیزم راضی به زحمت نبودم
آسمان : می دونم بهت میاد ...سعید اینجا خوبه همینجا بستنی بخوریم
یه گوشه از خیابون نگه داشتم واز ماشین پیاده شدم
آسمانم پیاده شد وبا هم رفتیم طرف آب میوه فروشی که بستنی فروشی هم بود
واسه آسمان یه ظرف بزرگ پراز بستنی سفارش دادم اونم با انواع واقسام میوه واسه خودمم یه آب میوه پرتغال گرفتم ورفتم کنار آسمان که نشسته بود پشت میز
آسمان با دیدن ظرف بستنی جیغی زد وگفت : وای سعید آخ جووون
دیدم همه برگشتن نگاهمون می کنن
- آسمان جان آروم همه نگاه می کنن
آسمان : ببخشید ولی نمی تونم خودمو کنترل کنم
با اشتها ومیل زیاد شروع کردبستنی خوردن منم آب میوه ام رو می خوردم ونگاش می کردم بخدا که از آرمیس بچه تر شده بود با لبخند گفتم : منم اینجا نشسته ام هان داری بستنی می خوری منو فراموش کردی
آسمان : خوب تو هم بخور
قاشق رو پر کرد طرفم گرفت تا خواستم بستنی رو بخورم قاشق رو کشید عقب وگذاشت دهن خودش وابرو بالا انداخت
- خیلی کارت. بد بود
آسمان : شوخی کردم بیا گریه نکن
چندبار همون کارو تکرار کرد وحسابی حرصمو در آورد با لبخند نگاهش کردم وگفتم : خیلی بده انقدر بد جنس باشی
آسمان : باور کن یه ظرف دیگه بگیری می خورم خیلی خوشمزه است
- نوش جونت
ظرف خالی از بستنی رو کنار زد وگفت : خوشمزه بود مرسی سعید بریم
- نچ منم دلم بستنی خواست
بلند شدم وبا بدجنسی تموم یه طرف پر از بستنی وشکلات ومغز خریدم وگفتم : بریم
همینجوری که بستنی می خوردم گفتم : فردا عصر میام دنبالتون شامم بیرونیم به امیدم گفتم
- ۶۶.۲k
- ۲۵ آذر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط