حکایت موندن و رفتن نیست

حکایت موندن و رفتن نیست
حکایت قصه غریبی دلیه که نرفت و غریبه شد
از همه چیزش گذشت و همه ازش گذشتن
گفتن بری غم غربت می گیرت
سادگی کردو نرفت!
نرفت که نکنه ترک بخوره
غافل از اینکه اینجا پر از سنگ برای شکستن..
دیدگاه ها (۱)

لحظه مردن دستهام لحظه تاری چشمهاموقتی حس می کردم که دیگه آخر...

می نویسم از نگاه غمگین و خستهمی نویسم از دلی سردوشکستهمی نوی...

فریبیک شب به آغوشم کشیدی عاشقونهیک شب فراموشت شدم من بی بهون...

دروغ شیرین:) پارت 9.

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط