من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟
آفرین! معرفت این است که ز من می گذری

طعنه ی غیر ندیدی که بسوزد دل تو
که بدانی که چه سخت است به خدا در به دری

خلوت عشق گزیدن هنر لب زدن است
لب من تر کن از آن جام لبان شکری

معرفت نیست من اینجا و تو آنجا و دلی
بگذاریم به امید نگاه دگری

درد و اندوه مرا تا قلم مرگ نوشت
قلم افسوس بخورد از من و این بی نظری
ما که رفتیم ولی این دل ناقابل ما هست
هست گرو پیش لبانت بخری یا نخری
دیدگاه ها (۶)

یادتان باشد، وقتی خورشید میدرخشد…هر کسی میتوانددوستتان داشته...

توفقط مال همین قلب پر احساس منیمنم آن مزرعه ی عشق تو آن داس ...

برق چشمان تو یک جور دگر می گیردآتش عشق تو در هیزم تر می گیرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط