part
[♡part²♡]
ویوی الینا:
چشمام رو بستم و منتظر مرگ بودم که صدای اسلحه تو فضا پیچید،اروم چشمام رو باز کردم،صورت و لباسم با خون رنگ شده بود اما مال من نبود،مردی که بهم حمله کرد با چشمای باز و مغز متلاشی شده افتاد جلوی پام،سر جام خشکم زد،اطراف رو با چشمام نگاه کردم،از تفنگ نیک دود بلند میشد،تعجبی نداشت،جز اون کسی انقدر بهم اهمیت نمیداد که بخواطرم کسی رو بکشه
هنوز تو شوک اتفاق بودم که پدرم حرف زد.
$.نیکولاس،این عوضی ارزش حروم کردن تیر و خراب کردن جشن رو نداشت.چرا الکی بهش شلیک کردی؟
+نزدیک بود نامزدم رو زخمی کنه.خوشم نمیاد کسی به چیزی که مال منه اسیب بزنه.
پدرم فقط سر تکون داد،انگار هیچ اهمیتی براش نداشتم.لبخند تلخی نشست روی لبام و برگشتم داخل،رفتم طبقه ی بالا توی اتاقم.روی تخت نشستم،هنوز دستام میلرزید.بعد چند دقیقه رفتم دوش بگیرم،لباسم رو انداختم اونور و زیر دوش ایستادم،دوشم طولانی بود،بعد از اون یه شلوار نازک بلند و یه تاپ ابی روشن پوشیدم و توی بالکن ایستادم،باد به موهای خیسم برخورد میکرد،حس خوبی داشت.وقتی برگشتمداخل واقعا حوصله ی حرف زدن با کسی رو توی عمارت نداشتم پس کلید ماشین رو برداشتم و رفتم پایین پله ها.نیک و پدرم پایین درحال صحبت بودن
$.کجا میری؟
-بیرون.
$.با موهای خیس و اون لباس کجا میری لعنتی؟!
-جاده جنگلی.
دیگه فریاد هاشو نادیده گرفتم و رفتم بیرون از در،سوار ماشینم شدم و سقفش رو باز کردم و رفتم سمت جاده جنگلی،سرعتم بالا بود،خودمم غرق در فکر بودم.سرعتم رو بردم بالاتر،اون خاطره ی لعنتی از ذهنم بیرون نمیرفت،اون خون،فریاد ها،چهره ی اون مردها،باید پیداش میکردم.نمیتونستم بزارم قاتل داداشم راحت برای خودش زندگی کنه.باید انتقام میگرفتم،هرجور که شده،تا انتقامم رو نگیرم نمیتونم حتی یه شب سرم رو روی بالشت بزارم.۱۵سال تمام من زجر کشیدم حالا نوبت اون بود..
-------------------------------------
یه پارت دیگه شب میزارم.✨️
تو کامنتا بهم بگید خوشتون اومد یا نه
ویوی الینا:
چشمام رو بستم و منتظر مرگ بودم که صدای اسلحه تو فضا پیچید،اروم چشمام رو باز کردم،صورت و لباسم با خون رنگ شده بود اما مال من نبود،مردی که بهم حمله کرد با چشمای باز و مغز متلاشی شده افتاد جلوی پام،سر جام خشکم زد،اطراف رو با چشمام نگاه کردم،از تفنگ نیک دود بلند میشد،تعجبی نداشت،جز اون کسی انقدر بهم اهمیت نمیداد که بخواطرم کسی رو بکشه
هنوز تو شوک اتفاق بودم که پدرم حرف زد.
$.نیکولاس،این عوضی ارزش حروم کردن تیر و خراب کردن جشن رو نداشت.چرا الکی بهش شلیک کردی؟
+نزدیک بود نامزدم رو زخمی کنه.خوشم نمیاد کسی به چیزی که مال منه اسیب بزنه.
پدرم فقط سر تکون داد،انگار هیچ اهمیتی براش نداشتم.لبخند تلخی نشست روی لبام و برگشتم داخل،رفتم طبقه ی بالا توی اتاقم.روی تخت نشستم،هنوز دستام میلرزید.بعد چند دقیقه رفتم دوش بگیرم،لباسم رو انداختم اونور و زیر دوش ایستادم،دوشم طولانی بود،بعد از اون یه شلوار نازک بلند و یه تاپ ابی روشن پوشیدم و توی بالکن ایستادم،باد به موهای خیسم برخورد میکرد،حس خوبی داشت.وقتی برگشتمداخل واقعا حوصله ی حرف زدن با کسی رو توی عمارت نداشتم پس کلید ماشین رو برداشتم و رفتم پایین پله ها.نیک و پدرم پایین درحال صحبت بودن
$.کجا میری؟
-بیرون.
$.با موهای خیس و اون لباس کجا میری لعنتی؟!
-جاده جنگلی.
دیگه فریاد هاشو نادیده گرفتم و رفتم بیرون از در،سوار ماشینم شدم و سقفش رو باز کردم و رفتم سمت جاده جنگلی،سرعتم بالا بود،خودمم غرق در فکر بودم.سرعتم رو بردم بالاتر،اون خاطره ی لعنتی از ذهنم بیرون نمیرفت،اون خون،فریاد ها،چهره ی اون مردها،باید پیداش میکردم.نمیتونستم بزارم قاتل داداشم راحت برای خودش زندگی کنه.باید انتقام میگرفتم،هرجور که شده،تا انتقامم رو نگیرم نمیتونم حتی یه شب سرم رو روی بالشت بزارم.۱۵سال تمام من زجر کشیدم حالا نوبت اون بود..
-------------------------------------
یه پارت دیگه شب میزارم.✨️
تو کامنتا بهم بگید خوشتون اومد یا نه
- ۱۱.۱k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط