part73

ویو جونگکوک

ماشین رو جلوی ساختمون متروکه‌ای که توی پیام فرستاده شده بود، نگه داشتم. یه جای خلوت، بدون هیچ چراغی، فقط نور مهتاب که کم‌جان روی دیوارهای ترک‌خورده افتاده بود.

در ماشین رو بستم و با قدم‌های محکم جلو رفتم. ته دلم حس عجیبی داشتم. مثل یه حسی که هشدار می‌داد برگردم. ولی نه، من برگشتنی نبودم.

دستم رو روی در گذاشتم و هُل دادم. با صدای ناله‌ای باز شد. داخل رفتم. نور کمی توی فضا بود، اما کافی بود تا بفهمم اینجا یه جور انبار قدیمیه.

یه صدا از پشت سرم بلند شد.

"بالاخره اومدی."


چرخیدم. همون کسی بود که بهم پیام داده بود. صورتش زیر نور محو بود، ولی صدای خش‌دارش رو می‌شناختم.

دست به سینه ایستادم. "حالا حرف بزن. چی ازم پنهون شده؟"

مرد به سمت یه قفسه‌ی قدیمی رفت و یه جعبه‌ی چوبی از روش برداشت. آوردش جلو، جعبه رو باز کرد و گذاشت روی یه میز زنگ‌زده.

چشمم به یه عالمه عکس افتاد.

قلبم یه لحظه وایستاد. عکسای ا/ت بود… ولی نه، نه مثل همیشه.

دختر توی این عکس‌ها، کسی بود که انگار یه زندگی دیگه داشته.

تو بعضیاش، کنار رئیسش ایستاده بود، نگاهش جدی، مثل کسی که دیگه نمی‌ترسه. تو یه عکس دیگه، یه اسلحه توی دستش بود. ولی چیزی که بیشتر از همه شوکه‌ام کرد، عکسی بود که توی آخرین جاش افتاده بود.

یه حلقه توی دستش بود.

سرم رو بلند کردم و چشم‌هام تنگ شد. "این یعنی چی؟"

مرد نفسش رو بیرون داد. "ا/ت، فقط یه کارمند ساده نیست. اون… زن رئیسشه."

دستام مشت شد.

نه… این امکان نداشت.

ولی عکس‌ها دروغ نمی‌گفتن.

پس برای همین نمی‌خواست من چیزی بفهمم…


---

ویو ا/ت

نمی‌دونم چرا یه دفعه دلم آشوب شد. انگار یه چیزی، یه حقیقت، داشت از بین سایه‌ها بیرون می‌اومد…
دیدگاه ها (۰)

《برادره ناتنیم》(پارت ۵)ویو ا/تمن همون جا خشکم زده بود که افت...

پارت. ۳۱

رمان :تاوقتی که عاشقت شدم

P24عروس فراری ویو ا/ت با ریندو رفتیم پایین بقیه هم مثل همیشه...

《برادره ناتنیم》(پارت ۷)ویو ا/تاون مین جو بود کهمین جو: اووو ...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

《برادره ناتنیم 》(پارت ۳)ویو ا/تو لباس خدمتکارو تن کردم رفتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط