یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام

یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام
آرام وسرد گفت:که در طالع شما...

قلبم تپید، باز عرق روی صورتم نشست
گفتم بگو مسافر من میرسد ؟ و یا...

با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد!
گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها

آخر شروع کرد به تفسیر فال من...
با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا

اینجا فقط دو خط موازی نشسته است
یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا

انگار بی امان به سرم ضربه میزدند
یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟

گفتم درست نیست، از اول نگاه کن
فریاد زد: بفهم رها کرده او تو را....!!!
دیدگاه ها (۳)

یک نفر هست که لب وا بکند می میرم خنده ی معجزه آسا بکند می می...

خـواستم عـکسِ جدیدم را برایت...بی خیالخواستم امشب کمی با شعر...

محبوب من از دوست داشتنم می ترسداز داشتنم می ترسداز نداشتنم ه...

شب سردی ست و هوا منتظر باران استوقت خواب است و دلم پیش تو سر...

--زندگی جهنمی پارت ۱۴ پشت پنجره، ران دستمال تو دستش بود، دهن...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 165✦..........................

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط