پارت سی و هشت جانان
#پارت سی و هشت... #جانان....
همین که پام رو گذاشتم رو زمین....کارن دستش رو از جیبش در اورد و گردنم رو از پشت گرفت....
من : اخ کارن گردنم....
کارن : این که خوبه منتظر بدترش باش...
و سرم رو خم کرد و به سمت خونه بردم ....
هیچی نمیگفت ولی از قدم های بلندش میشد فهمید چقدر عصبیه...وای خاک تو سرت جانان واقعا بااین کارات ....
مامان همیشه میگفتا این خیره سر بازیات اخر کار دستت میده...بیاداد دیگه ....
نگهبان ها هم با ما می اومدن که همین که به در سالن نزدیک شدیم کارن با داد به عربی بهشون چیزی گفت که همشون سر جاشون وایسادن ....وای نه منو با این گرگ زخمی تنها نزارین....
کارن در سالن رو باز کرد و منو پرت کرد تو خونه ...و خودش اومد تو و در رو از پشت قفل کرد ....وای چرا در رو قفل میکنی . ...کارن اروم به سمتم می اومدم ....وای نه نه ....از ترس همین طوری که رو زمین بودم خودم رو با هر قدمش به جلو عقب میکشیدم....از ترس به سکسکه افتاده بودم..
کارن دستش رو تو جیب شلوارش کردو گفت:
خوب ....خوب ... که جانان خانم ما قصد فرار داشتن ...
که از درخت بالا میرن .....که از خونه بیرون میرن....
و بعد صداش رو بالا تر برد و با داد گفت:
مگه من به تو نگفتم که حق نداری از خونه بیرون بری جانان ....خیره سر شدی ....
جلو اومد و چونه ام رو گرفت تو دستش و فشار داد و تو صورتم داد زد : اینا همش به خاطر اینه که تنبیه نشدی واسه اون بلایی که صبح سر اربابت اوردی....ولی من جوری تنبیهت میکنم تا عمر داری فراموش نکنی ...که باید از دستور اربابت اطاعت کنی....بعد چونم ام رو به عقب هل داد و عقب گرد کرد و به سمت راه پله ها رفت ولی روی پله اول ایستاد و به طرفم برگشت و گفت:
حیف الان کار مهمی دارم جانان واگرنه همین الان حسابت رو می رسیدم جانان همین الان تن لشت رو جمع میکنی میبری تو اتاقت تا شب حق بیرون اومدن نداری به یکی از نگهبان ها میگم که بیاد در رو روت قفل کنه جانان خانم شما امروز از غذا محرومی تا شب بیام و تنبیه تو رو بهت بگم...
و بعد از این که حرفش تموم شد ادامه پله ها رو بالا رفت ..
من تو بهت یه دفعه ای تغییر حالتش این چش بود یه جوری بر خورد کرد گفتم منو میکشه این چرا یهو اروم شد...وای خداد به دادم برسه با این اروم شدن یهوییش قطعا فکر خوبی واسه من نداره...
همین طوری رو زمین نشسته بودم که دوباره هیولا خان اومدن پایین نگاهی بهم انداخت و به سمت در رفت و در رو باز کرد و به یکی از نگهبان ها چیزی گفت که اونم سری تکون داد و به سمت من اومد کارن خودش هم پوزخندی به من زد و رفت...
نگهبان به سمتم اومد....خواست که بازوم رو بگیره که خودم رو کشیدم کنار و بلند شدم..و به سمت پله ها رفتم اونم پشتم اومد به سمت اتاقم رفتم همین که داخل اتاق شدم در رو از پشت قفل کرد روم....
لطفا نظر و اگه میشه شات کنید ممنون میشم..😉
همین که پام رو گذاشتم رو زمین....کارن دستش رو از جیبش در اورد و گردنم رو از پشت گرفت....
من : اخ کارن گردنم....
کارن : این که خوبه منتظر بدترش باش...
و سرم رو خم کرد و به سمت خونه بردم ....
هیچی نمیگفت ولی از قدم های بلندش میشد فهمید چقدر عصبیه...وای خاک تو سرت جانان واقعا بااین کارات ....
مامان همیشه میگفتا این خیره سر بازیات اخر کار دستت میده...بیاداد دیگه ....
نگهبان ها هم با ما می اومدن که همین که به در سالن نزدیک شدیم کارن با داد به عربی بهشون چیزی گفت که همشون سر جاشون وایسادن ....وای نه منو با این گرگ زخمی تنها نزارین....
کارن در سالن رو باز کرد و منو پرت کرد تو خونه ...و خودش اومد تو و در رو از پشت قفل کرد ....وای چرا در رو قفل میکنی . ...کارن اروم به سمتم می اومدم ....وای نه نه ....از ترس همین طوری که رو زمین بودم خودم رو با هر قدمش به جلو عقب میکشیدم....از ترس به سکسکه افتاده بودم..
کارن دستش رو تو جیب شلوارش کردو گفت:
خوب ....خوب ... که جانان خانم ما قصد فرار داشتن ...
که از درخت بالا میرن .....که از خونه بیرون میرن....
و بعد صداش رو بالا تر برد و با داد گفت:
مگه من به تو نگفتم که حق نداری از خونه بیرون بری جانان ....خیره سر شدی ....
جلو اومد و چونه ام رو گرفت تو دستش و فشار داد و تو صورتم داد زد : اینا همش به خاطر اینه که تنبیه نشدی واسه اون بلایی که صبح سر اربابت اوردی....ولی من جوری تنبیهت میکنم تا عمر داری فراموش نکنی ...که باید از دستور اربابت اطاعت کنی....بعد چونم ام رو به عقب هل داد و عقب گرد کرد و به سمت راه پله ها رفت ولی روی پله اول ایستاد و به طرفم برگشت و گفت:
حیف الان کار مهمی دارم جانان واگرنه همین الان حسابت رو می رسیدم جانان همین الان تن لشت رو جمع میکنی میبری تو اتاقت تا شب حق بیرون اومدن نداری به یکی از نگهبان ها میگم که بیاد در رو روت قفل کنه جانان خانم شما امروز از غذا محرومی تا شب بیام و تنبیه تو رو بهت بگم...
و بعد از این که حرفش تموم شد ادامه پله ها رو بالا رفت ..
من تو بهت یه دفعه ای تغییر حالتش این چش بود یه جوری بر خورد کرد گفتم منو میکشه این چرا یهو اروم شد...وای خداد به دادم برسه با این اروم شدن یهوییش قطعا فکر خوبی واسه من نداره...
همین طوری رو زمین نشسته بودم که دوباره هیولا خان اومدن پایین نگاهی بهم انداخت و به سمت در رفت و در رو باز کرد و به یکی از نگهبان ها چیزی گفت که اونم سری تکون داد و به سمت من اومد کارن خودش هم پوزخندی به من زد و رفت...
نگهبان به سمتم اومد....خواست که بازوم رو بگیره که خودم رو کشیدم کنار و بلند شدم..و به سمت پله ها رفتم اونم پشتم اومد به سمت اتاقم رفتم همین که داخل اتاق شدم در رو از پشت قفل کرد روم....
لطفا نظر و اگه میشه شات کنید ممنون میشم..😉
- ۷.۷k
- ۱۶ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط