پس از سالها پارت دادمممم

پس از سالها پارت دادمممم🗿
هعیی بریم شروع سناریو 🗿🗿🗿




"Smile of Death"

part [12]

از زبان نویسنده

نور آفتاب از پنجره به داخل اتاق می‌تابید. هیکاری از خواب بیدار شد، عضلاتش درد می‌کرد و بدنش خسته بود. یادش آورد که شب گذشته چه اتفاقی افتاده بود. جنگ سخت، دشمن‌های زیاد، و خطر مرگ.

از تخت پایین اومد و به سمت دستشویی رفت. وقتی به آینه نگاه کرد، زخم‌های کوچکی روی صورتش دید. لبخند تلخی زد. این زخم‌ها یادگاری از یه شب پر از خشونت بودن.

سانزو از اتاق بیرون اومد، با یه فنجون قهوه.
– «صبح بخیر. سرحالی؟»

هیکاری سرش رو تکون داد.
– «سحر نمی‌شم، ولی زنده ام.»

سانزو قهوه‌اش رو روی میز گذاشت و کنار هیکاری نشست.
– «ماموریت با موفقیت تموم شد. گروه رو خنثی کردیم. بونتن ازت تشکر کرد.»

هیکاری شانه‌اش رو بالا انداخت.
– «همون چیزی که انتظارش رو داشتم.»

صدای مایکی از راه دور به گوش رسید.
– «صبحانه حاضره! زود بیاین!»

هیکاری و سانزو به سمت سالن غذاخوری رفتند. بونتن، کاکوچو، و بقیه اعضای گروه اونجا بودن. همه با دیدن هیکاری و سانزو، لبخند زدن.

مایکی:
– «خوش اومدین. فکر کردم مردنتون.»

سانزو با یه لبخند شیطانی گفت:
– «هنوز زنده ایم. فعلاً.»

همه دور میز نشستند و شروع به خوردن صبحانه کردند. هیکاری به مایکی نگاه کرد. مایکی با یه لبخند مرموز بهش نگاه کرد.

مایکی:
– «همینطور که می‌بینی، همه چیز دوباره به حالت عادی برگشته. ولی...»

هیکاری با کنجکاوی منتظر ادامه حرفش شد.

مایکی:
– «...این فقط یه آرامش قبل از طوفانه.»

هیکاری ابروهایش رو بالا برد.
– «یعنی چی؟»

مایکی جواب نداد. فقط به هیکاری نگاه کرد و لبخند مرموزش رو حفظ کرد.

هیکاری می‌دونست که یه چیزی داره اتفاق می‌افته. یه چیزی که می‌تونه همه چیز رو تغییر بده. و اون باید آماده باشه.
دیدگاه ها (۲)

"Smile of Death"part [13]از زبان نویسندههفته‌ها گذشتند و یه ...

[سناریو ران و ریندو و توکا] پارت دوم – «میان دو صدا» هوای ع...

مانهواهای نازنیممم برگشتن و فیلترشکن قوی نصب کردومم💫

یه فن فیک چند پارتی از مایکی قراره بنویسم حمایت میکنین؟

اگه با هم دعوا کنید و از خونه بزنید بیرون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط