𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆
𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟑
ویو تهیونگ
صبح وقتی آفتاب از پنجره به داخل اتاق نفوذ کرد. و رده های طلایی روی زمین و تخت انداختت چشمامو باز کردم و متوجه شدم یه موجوده کوچولویی تو بغلمه.
نور افتاب کمی صورتش رو روشن تر نشون میداد.
و همین باعث شده بود شبیه الهه ها دیده بشه.
موهاش زیر نور خورشید خرمایی رنگ دیده میشد.
و صورتش هم مثله فرشته ها.
اینکه انقدر از برابر بدن من کوچولو به نظر میرسید باعث میشد که لبخندی روشن روی لبم بشینه.
کمی تو آغوشم تکون خورد و بعد هم بیدار شد.
ته:صبح بخیر کوتوله
با صورته گیج و منگ بهم نگاه میکرد.
و وقتی فهمید تو بغلمه سریع بلند شد و به نشانه ی عذر خواهی سرش رو کمی خم کرد.
ته:هی من بغلت کردم بودم پس نیاز به عذر خواهی نیست.
و حالا مچ دستشو گرفتم و سمت خودم کشیدم که دوباره تو آغوشم قرار گرفت.
ته:چه زود یادت رفت که بهت گفتم ازت خوشم اومده.
با چشمای درشتش بهم نگاه کرد.
ته:راستی شنیدم موتور سواری دوست داری دلت میخواد بریم موتور سواری؟
روی سینم با انگشته اشارش به حالت نوشتن منظورشو بهم رسوند.
ات:از کجا فهمیدی؟
ته:دیشب موقعه حرف زدن راجب انواع وسایل نقلیه پدرت گفت
ات با تکون دادن سر حرفم رو تایید کرد.
در اتاق زده شد و ات مثله برق گرفته ها بلند شد و نشست.
دره اتاق باز شد و مادر ات سرش رو کمی داخل آورد .
م. ا:صبحتون بخیر.میز آمادش.
ته:ممنونم
مادرش رفت و بعد از خروج مادرش ما هم از اتاق رفتیم بیرون. به سمته میز رفتیم.
پ. ا:صبحتون بخیر .
ات گونه ی پدرش رو بوسید و منم یه صبح بخیر گفتم و بعد نشستیم دور میز.
#bts #namjoon #jin #yoongi #j-hope #jimin #taehyung #jungkook #army
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟑
ویو تهیونگ
صبح وقتی آفتاب از پنجره به داخل اتاق نفوذ کرد. و رده های طلایی روی زمین و تخت انداختت چشمامو باز کردم و متوجه شدم یه موجوده کوچولویی تو بغلمه.
نور افتاب کمی صورتش رو روشن تر نشون میداد.
و همین باعث شده بود شبیه الهه ها دیده بشه.
موهاش زیر نور خورشید خرمایی رنگ دیده میشد.
و صورتش هم مثله فرشته ها.
اینکه انقدر از برابر بدن من کوچولو به نظر میرسید باعث میشد که لبخندی روشن روی لبم بشینه.
کمی تو آغوشم تکون خورد و بعد هم بیدار شد.
ته:صبح بخیر کوتوله
با صورته گیج و منگ بهم نگاه میکرد.
و وقتی فهمید تو بغلمه سریع بلند شد و به نشانه ی عذر خواهی سرش رو کمی خم کرد.
ته:هی من بغلت کردم بودم پس نیاز به عذر خواهی نیست.
و حالا مچ دستشو گرفتم و سمت خودم کشیدم که دوباره تو آغوشم قرار گرفت.
ته:چه زود یادت رفت که بهت گفتم ازت خوشم اومده.
با چشمای درشتش بهم نگاه کرد.
ته:راستی شنیدم موتور سواری دوست داری دلت میخواد بریم موتور سواری؟
روی سینم با انگشته اشارش به حالت نوشتن منظورشو بهم رسوند.
ات:از کجا فهمیدی؟
ته:دیشب موقعه حرف زدن راجب انواع وسایل نقلیه پدرت گفت
ات با تکون دادن سر حرفم رو تایید کرد.
در اتاق زده شد و ات مثله برق گرفته ها بلند شد و نشست.
دره اتاق باز شد و مادر ات سرش رو کمی داخل آورد .
م. ا:صبحتون بخیر.میز آمادش.
ته:ممنونم
مادرش رفت و بعد از خروج مادرش ما هم از اتاق رفتیم بیرون. به سمته میز رفتیم.
پ. ا:صبحتون بخیر .
ات گونه ی پدرش رو بوسید و منم یه صبح بخیر گفتم و بعد نشستیم دور میز.
#bts #namjoon #jin #yoongi #j-hope #jimin #taehyung #jungkook #army
- ۱۴۵
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط