𝓣𝓱𝓮 𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓸𝓯 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓣𝓱𝓮 𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓸𝓯 𝓵𝓸𝓿𝓮
امضای خونین عشق
part³⁶
هوا امشب خیلی گرم بود، من مست بودم و روز تولدم داشت به پایان میرسید،امشب واقعا هیچ چیزی سر جای خودش نبود و اصلا اونجوری که انتظار داشتم پیش نرفته بود.
وقتی پیاده رو به انتها رسید دور زدم و مسیرم رو تغییر دادم اما متوجه شدم که وارد یه کوچه ناشناخته شدم که حتی توش پرنده پر نمیزنه.
لعنت به من و این انتخاب افتضاحم.
به اطرافم نگاهی انداختم تنها چیزی که دیدم نور کور کننده ای بود که از چراغ ماشینی به ستم میومد توی کوچه تابیده میشد.
وقتی چشمامو باز کردم شب شده بود و همه جا تاریک بود. به اطراف اتاق نگاهی انداختم و تازه فهمیدم که اصلا نمیدونم کجام.
روی یه تخت خیلی بزرگ دراز کشیده بودم و اتاق فقط توسط چندتا چراغ دیوار کوب که نور کمی داشتن روشن شده بود.
سردرد بدی داشتم و حس میکردم هر لحظه ممکنه تمام محتویات معده ام رو بالا بیارم.
چه اتفاق کوفتی افتاده من کجام؟
سعی کردم از جام بلند شم اما دست و پاهام کاملا بی حس بودن و توان این کارو نداشتم.
انگار یه وزنه یک تنی روی تنم گذاشته باشن، حتی نمیتونستم سرمو از روی بالشت بردارم.
دوباره چشمامو بستم و به خواب رفتم.
وقتی دوباره بیدار شدم هوا هنوز تاریک بود.
هیچ ایده ای نداشتم که چه مدته خوابیدم، شاید یک شب دیگه هم گذشته و خواب بودم و خودم نفهمیدم.
هیچ ساعتی توی اون اتاق لعنتی نبود.
ایندفعه بدنم باهام همکاری کرد و تونستم از جام پاشم و لبه تخت بشینم.
چند لحظه صبر کردم تا سرگیجه ام از بین بره تازه متوجه چراغ کنار دستم شدم.
چراغو روشن کردم و به محض تابیده شدن نور توی اتاق شروع کردم به سرک کشیدن، مشخص بود که یک خونه قدیمیه و من اصلا اینجا رو نمیشناختم.
پنجره های عظیم و پر نقش و نگاری داشت و یه شومینه سنگی بزرگ دقیقا روبه روی تخت چوبی بود، دقیقا مثل همونایی که فقط تو فیلما دیده بودمشون. سرستون های قول پیکر که از کف زمین تا سقف ادامه داشتن و دقیقا همرنگ قاب پنجره ها بودن.
اتاق گرمای مطبوعی داشت خیلی باکلاس و اراسته بود و در یک کلمه میتونم بگم خیلی کلاسیک بود.
به طرف پنجره رفتم و وارد بالکنی شدم که منظره چشم گیری روبه یک باغ بی نظیر داشت.
همنطور که محو تماشای اطراف بودم یهو چشمم به یک مرد جوون کره ای افتاد.البته اولش خیلی مطمئن نبودم ولی وقتی انگلیسی صحبت کردنش با لحجه غلیظ زو شنیدم فهمیدم حدسم اشتباه نبوده. البته ظاهرش هم داد میزد یه کره ای اصیله.
قد خیلی بلندی نداشت، مثل اکثر مرد های کره ای که میشناختم، موهای مشکی بلندی داشت که تا روی شونه هاش میرسیدن که البته خیلی به چهرهش میومدن و لب و دهن نسبتا درشتی داشت.از ظاهرش میشد گفت پسر دوست داشتنیه،یک کت شلوار شیک و بی نقص تنش کرده بود. ولی مشخص بود که ورزش میکنه، خیلی هم زیاد، عرض شونه اش در تناسب با بقیع اندامش زیادی پهن و عریض بودن.
_من کجام؟ اصلا چرا اینجام؟
باعصبانیت ازش پرسیدم و به سمتش رفتم.
شرط ها "
"لایک این پست و پست قبلی۱۵۰"
"کامنت۲۰۰"
"بازنشر۱۰۰"
امضای خونین عشق
part³⁶
هوا امشب خیلی گرم بود، من مست بودم و روز تولدم داشت به پایان میرسید،امشب واقعا هیچ چیزی سر جای خودش نبود و اصلا اونجوری که انتظار داشتم پیش نرفته بود.
وقتی پیاده رو به انتها رسید دور زدم و مسیرم رو تغییر دادم اما متوجه شدم که وارد یه کوچه ناشناخته شدم که حتی توش پرنده پر نمیزنه.
لعنت به من و این انتخاب افتضاحم.
به اطرافم نگاهی انداختم تنها چیزی که دیدم نور کور کننده ای بود که از چراغ ماشینی به ستم میومد توی کوچه تابیده میشد.
وقتی چشمامو باز کردم شب شده بود و همه جا تاریک بود. به اطراف اتاق نگاهی انداختم و تازه فهمیدم که اصلا نمیدونم کجام.
روی یه تخت خیلی بزرگ دراز کشیده بودم و اتاق فقط توسط چندتا چراغ دیوار کوب که نور کمی داشتن روشن شده بود.
سردرد بدی داشتم و حس میکردم هر لحظه ممکنه تمام محتویات معده ام رو بالا بیارم.
چه اتفاق کوفتی افتاده من کجام؟
سعی کردم از جام بلند شم اما دست و پاهام کاملا بی حس بودن و توان این کارو نداشتم.
انگار یه وزنه یک تنی روی تنم گذاشته باشن، حتی نمیتونستم سرمو از روی بالشت بردارم.
دوباره چشمامو بستم و به خواب رفتم.
وقتی دوباره بیدار شدم هوا هنوز تاریک بود.
هیچ ایده ای نداشتم که چه مدته خوابیدم، شاید یک شب دیگه هم گذشته و خواب بودم و خودم نفهمیدم.
هیچ ساعتی توی اون اتاق لعنتی نبود.
ایندفعه بدنم باهام همکاری کرد و تونستم از جام پاشم و لبه تخت بشینم.
چند لحظه صبر کردم تا سرگیجه ام از بین بره تازه متوجه چراغ کنار دستم شدم.
چراغو روشن کردم و به محض تابیده شدن نور توی اتاق شروع کردم به سرک کشیدن، مشخص بود که یک خونه قدیمیه و من اصلا اینجا رو نمیشناختم.
پنجره های عظیم و پر نقش و نگاری داشت و یه شومینه سنگی بزرگ دقیقا روبه روی تخت چوبی بود، دقیقا مثل همونایی که فقط تو فیلما دیده بودمشون. سرستون های قول پیکر که از کف زمین تا سقف ادامه داشتن و دقیقا همرنگ قاب پنجره ها بودن.
اتاق گرمای مطبوعی داشت خیلی باکلاس و اراسته بود و در یک کلمه میتونم بگم خیلی کلاسیک بود.
به طرف پنجره رفتم و وارد بالکنی شدم که منظره چشم گیری روبه یک باغ بی نظیر داشت.
همنطور که محو تماشای اطراف بودم یهو چشمم به یک مرد جوون کره ای افتاد.البته اولش خیلی مطمئن نبودم ولی وقتی انگلیسی صحبت کردنش با لحجه غلیظ زو شنیدم فهمیدم حدسم اشتباه نبوده. البته ظاهرش هم داد میزد یه کره ای اصیله.
قد خیلی بلندی نداشت، مثل اکثر مرد های کره ای که میشناختم، موهای مشکی بلندی داشت که تا روی شونه هاش میرسیدن که البته خیلی به چهرهش میومدن و لب و دهن نسبتا درشتی داشت.از ظاهرش میشد گفت پسر دوست داشتنیه،یک کت شلوار شیک و بی نقص تنش کرده بود. ولی مشخص بود که ورزش میکنه، خیلی هم زیاد، عرض شونه اش در تناسب با بقیع اندامش زیادی پهن و عریض بودن.
_من کجام؟ اصلا چرا اینجام؟
باعصبانیت ازش پرسیدم و به سمتش رفتم.
شرط ها "
"لایک این پست و پست قبلی۱۵۰"
"کامنت۲۰۰"
"بازنشر۱۰۰"
- ۵.۸k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط