لب پانت رو بن دندون نشت گرفت و اون رو آروم گزد
لبِ پايينت رو بينِ دندون نيشت گرفتى و اون رو آروم گزيدى.
از اسير شدن خوشت نميومد.حتى دليلِ اين رفتار مردِ پشت سرت رو هم نميدونستى.
اما حالا، به طرزِ عجيبى نه تنها از اين رفتارِ سركشانه اش ناراضى نبودى؛ بلكه تا حدودى لذت هم ميبردى!
جونگکوک كه سكوتت رو ديد، ابرويى بالا انداخت.
انگار كه براىِ اون هم اين سكوت و مطيع بودن تو عجيب بنظر ميرسيد.
اون قسمت رو عميق بو كشيد و بعد؛ بوسه اى روش كاشت.
بوسه هاىِ خطيش رو، از پشتِ گردن تا وسطِ كتفت ادامه داد و همونطور كه لبهاش؛ به پوستِ تنت چسبيده بود لب زد:
"اين سكوت..بخاطره چيه؟"
لحنِ مرد اينبار نرم بود.طورى كه انگار واقعا نگرانِ اين سكوتِ عجيبت شده بود.
لبهاىِ مرد روىِ پوست تنت؛ باعث ميشد قلقلكت بياد.
"هديه تولدت!"
آروم جوابش رو دادى كه، باعث شد صداىِ خنده اش رو بشنوى.
انگار كه نه باورش شده بود و نه منطقى بنظر ميرسيد!
دستِ آزادش رو به جيبِ شلوارش رسوند.يكى از كروات هايى كه براش خريده بودى و داخلِ جيبش قرار داده بود رو درآورد و درهمون حال گفت:
"اما من به عنوانِ هديه تولدم، دلم ميخواد كه بشنومت..شيرين عسل!"
خواستى چيزى بگى اما، زمانى كه پارچه اى دور مچِ دستهات گره خورد؛ ناباورانه سرت رو برگردوندى و از بينِ شونه ات؛ به مرد نگاه كردى:
مردِ بزرگتر كمى چشمهاش رو ريز كرد.گره اى به كرواتِ دور مچ دستت زد و مطمئن شد كه اونقدر سفت نباشه تا اذيت بشى.
بعد هردو دستش رو، از پشت به آستين لباست رسوند و اونهارو آروم از شونه ات به سمتِ پايين هل داد.
طورى كه حالا پشت به مرد، با بالا تنه اى برهنه ايستاده بودى:
"بنظرت من آدمِ شوخى ام، یونا؟"
كمى دستهات رو كشيدى تا بازشون كنى اما موفق به اينكار نشدى.
از اسير شدن خوشت نميومد.حتى دليلِ اين رفتار مردِ پشت سرت رو هم نميدونستى.
اما حالا، به طرزِ عجيبى نه تنها از اين رفتارِ سركشانه اش ناراضى نبودى؛ بلكه تا حدودى لذت هم ميبردى!
جونگکوک كه سكوتت رو ديد، ابرويى بالا انداخت.
انگار كه براىِ اون هم اين سكوت و مطيع بودن تو عجيب بنظر ميرسيد.
اون قسمت رو عميق بو كشيد و بعد؛ بوسه اى روش كاشت.
بوسه هاىِ خطيش رو، از پشتِ گردن تا وسطِ كتفت ادامه داد و همونطور كه لبهاش؛ به پوستِ تنت چسبيده بود لب زد:
"اين سكوت..بخاطره چيه؟"
لحنِ مرد اينبار نرم بود.طورى كه انگار واقعا نگرانِ اين سكوتِ عجيبت شده بود.
لبهاىِ مرد روىِ پوست تنت؛ باعث ميشد قلقلكت بياد.
"هديه تولدت!"
آروم جوابش رو دادى كه، باعث شد صداىِ خنده اش رو بشنوى.
انگار كه نه باورش شده بود و نه منطقى بنظر ميرسيد!
دستِ آزادش رو به جيبِ شلوارش رسوند.يكى از كروات هايى كه براش خريده بودى و داخلِ جيبش قرار داده بود رو درآورد و درهمون حال گفت:
"اما من به عنوانِ هديه تولدم، دلم ميخواد كه بشنومت..شيرين عسل!"
خواستى چيزى بگى اما، زمانى كه پارچه اى دور مچِ دستهات گره خورد؛ ناباورانه سرت رو برگردوندى و از بينِ شونه ات؛ به مرد نگاه كردى:
مردِ بزرگتر كمى چشمهاش رو ريز كرد.گره اى به كرواتِ دور مچ دستت زد و مطمئن شد كه اونقدر سفت نباشه تا اذيت بشى.
بعد هردو دستش رو، از پشت به آستين لباست رسوند و اونهارو آروم از شونه ات به سمتِ پايين هل داد.
طورى كه حالا پشت به مرد، با بالا تنه اى برهنه ايستاده بودى:
"بنظرت من آدمِ شوخى ام، یونا؟"
كمى دستهات رو كشيدى تا بازشون كنى اما موفق به اينكار نشدى.
- ۳.۲k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط